شعری ازعبدلله په شیو
شعری ازعبدلله په شیو
با من همراه باش
عزیزم ... گر زیستن می خواهی با من همراه باش
گر میخواهی ، از هم جدا نشویم
همراهم باش ... تا با بودن در کنارت اعتماد به نفس داشته باشم،
در بهار شادیهای زندگی و مرگ
همراهم باش ....اگر روزی از روزها
با دشمن رویرو شده و مقابله کردم !
همراهم باش ...اگر طناب اعدام بمن گفت :
"سجده کن ، تو را خفه نمیکنم !" و نعره زدم – نه-
***
همراهم باش ... در صعود راه سعادت
در بی خوابی و رنج و مشقت و سختیها
همراهم باش ... تا باهم برویم و خورشید را در
اعماق تاریکی ابر سیاه بیرون کشیم !
آن روز گذشت ، تو را بنشانم ...
و شباهنگام در اتاق خواب بیابمت !
***
همراهم باش ... هر چند تا امروز با من بوده ای
در شنای در دریای رنجهای بی سر و ته
همراهم باش ... سوگند گر خسته شوی
بنشینی ، در راه صعود به قله
تنهایت می گذارم و دست از دور گردنت بر می دارم
چگونه من کاروان را به خاطر زن رها می کنم
با من همراه باش
عزیزم ... گر زیستن می خواهی با من همراه باش
گر میخواهی ، از هم جدا نشویم
همراهم باش ... تا با بودن در کنارت اعتماد به نفس داشته باشم،
در بهار شادیهای زندگی و مرگ
همراهم باش ....اگر روزی از روزها
با دشمن رویرو شده و مقابله کردم !
همراهم باش ...اگر طناب اعدام بمن گفت :
"سجده کن ، تو را خفه نمیکنم !" و نعره زدم – نه-
***
همراهم باش ... در صعود راه سعادت
در بی خوابی و رنج و مشقت و سختیها
همراهم باش ... تا باهم برویم و خورشید را در
اعماق تاریکی ابر سیاه بیرون کشیم !
آن روز گذشت ، تو را بنشانم ...
و شباهنگام در اتاق خواب بیابمت !
***
همراهم باش ... هر چند تا امروز با من بوده ای
در شنای در دریای رنجهای بی سر و ته
همراهم باش ... سوگند گر خسته شوی
بنشینی ، در راه صعود به قله
تنهایت می گذارم و دست از دور گردنت بر می دارم
چگونه من کاروان را به خاطر زن رها می کنم
- ۸۲۲
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط