قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی
از صف دشمن تا آغوش امام
بسم الله الرحمن الرحیم
بعضی نامها در تاریخ، قصهشان وارونه شروع میشود. اول در صف دشمن میبینیشان. بعد، روبهروی خورشید.
حر بن یزید ریاحی از همین نامهاست. همان که فرمانده هزار سوار کوفه بود و آمد تا راه را بر امام حسین (ع) ببندد. اما امروز، اسمش را در کنار شهدای کربلا زمزمه میکنیم. میان او و آن فرمانده دیروز، یک تصمیم فاصله است؛ تصمیمی که هنوز، برای ما، زنده است.
حر از اشراف و سلحشوران کوفه بود و ابنزیاد روی قدرتش حساب میکرد. او در منزل «ذوحُسم» راه را بر کاروان امام بست و گفت: «نه راه پس داری، نه راه پیش.»
ظهر بود و زمین از گرما میسوخت. سپاه حر تشنه و بیآب بودند؛ اسبها هم بیتاب.
امام به یارانش فرمود: «به همه آب دهید و اسبهایشان را سیراب کنید.»
حر مات مانده بود: چطور به کسی که شمشیر کشیده و قصد اسیر کردن دارد، آب دهد؟ آن هم در بیابانی که آب یعنی حیات. همان نگاه امام، دیواری درونش را ترکاند، شاید برای همیشه.
سه روز با کاروان امام همراه ماند؛ روزها فرمانده کفر، اما شبها بیخواب.
از یک سو نامههای پشت سر هم ابنزیاد: «محاصره کن. تنگتر بگیر.» از دیگر سو، آنچه دیده بود: حقیقت، آرامش امام، وقار یاران، صبر زنها و کودکان.
وجدان بیدار شگفت است؛ سالها سکوت، اما یکباره چنان فریاد میزند که هستیات را میلرزاند. شب عاشورا، حر تاب نیاورد. میدانست فردا نبردی است میان کفر و حق؛ باید یک سو برمیگزید: حق با خانواده یا کفر با لشکری انبوه. کدام سو؟
صبح عاشورا صفها کشیده شد؛ شمشیرها هنوز در غلاف. حر از میان صف برید و به سوی امام رفت. مردی فریاد زد: «حر! دیوانه شدی؟» اما نشنید. با شرمساری، سری خمیده و چشمانی گریان، برابر امام ایستاد.
«ای پسر رسول خدا! من همانم که راه را بر تو و فرزندان پیامبر بستم. نمیگذاشتم برگردید. اما حالا با رویی پریشان آمدم. مرا میپذیری؟ توبهام را میپذیری؟»
امام فرمود: «آری، برخیز که از امروز با مایی.»
با این جمله، حر همه چیز را پشت سر نهاد: فرماندهی، مقام، حقوق، آیندهای که تضمین بود. در یک آن، از اردوگاه قدرت، به خیمهای پیوست که میدانست تا غروب جز خون و تشنگی در آن نخواهد ماند.
حر به میدان رفت؛ با همان شمشیری که دیروز راه حق را بسته بود، امروز از امام و خانوادهاش دفاع کرد. تا سرحد توان جنگید، اما زخمها توان از او گرفت.
امام خود به بالینش رفت، سرش را به دامن گرفت و خون از چهرهاش زدود. حر با نگاه شرمگین پرسید: «ای فرزند رسول! از من راضیای؟» امام فرمود: «آری، تو در دنیا و آخرت حُرّی.» و همانجا در آغوش کسی که روزی راهش را بسته بود جان داد.
حر فقط مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست
حر بن یزید یک مکتب است: جریان کسانی که در آخرین لحظه، از میان صف دشمن به سوی حق برمیگردند.
حرِ چهل سال پیش که بود؟
منتظری، از شاگردان امام. سالها در کنارش بود و در مبارزه با پهلوی، زندان و شکنجه را تحمل کرد. اما پس از انقلاب، دچار تردید شد و از خط ولایت دور گشت. این شد نسخه معکوس حر؛ او بازگشت، برخی دور شدند.
حرِ امروز کیست؟
او را در کسانی ببین که روزی در صف منتقدان نظام بودند، اما با دیدن حقایق برمیگردند. یا برعکس، کسانی که روزی در صف انقلاب بودند، اما غرور و مقام، آنها را از مسیر خارج کرد. حر یعنی همان لحظه سرنوشتساز انتخاب: کجا میروم؟ با کی هستم؟
این جریان زنده است؛ هر که در مرز تردید مانده یا غرور زنجیرش کرده، وارث همان تردید حر است و راه بازگشت باز.
درسهای این قصه
۱. بازگشت ممکن است؛ حر یک شب پیش از شهادت در صف دشمن بود.
۲. یک جرقه کافی است؛ برای حر آبدادن، برای تو شاید یک نگاه.
۳. توبه بیعمل فقط کلمه است؛ حر با شمشیر و خون توبهاش را نوشت.
۴. گذشته را نباید محکوم کرد؛ حر دیروز دشمن بود و امروز در آغوش امام.
میخوانیم:
«یاران امام حسین (ع)؛ پیرمردانی که جوانان را به میدان آوردند.»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda
#خسف #حر_بن_یزید_ریاحی #امام_حسین #عاشورا #توبه #بازگشت_به_حق #جریان_شناسی #منتظری #کربلا #قرارگاه_بصیرت #ظهور
بسم الله الرحمن الرحیم
بعضی نامها در تاریخ، قصهشان وارونه شروع میشود. اول در صف دشمن میبینیشان. بعد، روبهروی خورشید.
حر بن یزید ریاحی از همین نامهاست. همان که فرمانده هزار سوار کوفه بود و آمد تا راه را بر امام حسین (ع) ببندد. اما امروز، اسمش را در کنار شهدای کربلا زمزمه میکنیم. میان او و آن فرمانده دیروز، یک تصمیم فاصله است؛ تصمیمی که هنوز، برای ما، زنده است.
حر از اشراف و سلحشوران کوفه بود و ابنزیاد روی قدرتش حساب میکرد. او در منزل «ذوحُسم» راه را بر کاروان امام بست و گفت: «نه راه پس داری، نه راه پیش.»
ظهر بود و زمین از گرما میسوخت. سپاه حر تشنه و بیآب بودند؛ اسبها هم بیتاب.
امام به یارانش فرمود: «به همه آب دهید و اسبهایشان را سیراب کنید.»
حر مات مانده بود: چطور به کسی که شمشیر کشیده و قصد اسیر کردن دارد، آب دهد؟ آن هم در بیابانی که آب یعنی حیات. همان نگاه امام، دیواری درونش را ترکاند، شاید برای همیشه.
سه روز با کاروان امام همراه ماند؛ روزها فرمانده کفر، اما شبها بیخواب.
از یک سو نامههای پشت سر هم ابنزیاد: «محاصره کن. تنگتر بگیر.» از دیگر سو، آنچه دیده بود: حقیقت، آرامش امام، وقار یاران، صبر زنها و کودکان.
وجدان بیدار شگفت است؛ سالها سکوت، اما یکباره چنان فریاد میزند که هستیات را میلرزاند. شب عاشورا، حر تاب نیاورد. میدانست فردا نبردی است میان کفر و حق؛ باید یک سو برمیگزید: حق با خانواده یا کفر با لشکری انبوه. کدام سو؟
صبح عاشورا صفها کشیده شد؛ شمشیرها هنوز در غلاف. حر از میان صف برید و به سوی امام رفت. مردی فریاد زد: «حر! دیوانه شدی؟» اما نشنید. با شرمساری، سری خمیده و چشمانی گریان، برابر امام ایستاد.
«ای پسر رسول خدا! من همانم که راه را بر تو و فرزندان پیامبر بستم. نمیگذاشتم برگردید. اما حالا با رویی پریشان آمدم. مرا میپذیری؟ توبهام را میپذیری؟»
امام فرمود: «آری، برخیز که از امروز با مایی.»
با این جمله، حر همه چیز را پشت سر نهاد: فرماندهی، مقام، حقوق، آیندهای که تضمین بود. در یک آن، از اردوگاه قدرت، به خیمهای پیوست که میدانست تا غروب جز خون و تشنگی در آن نخواهد ماند.
حر به میدان رفت؛ با همان شمشیری که دیروز راه حق را بسته بود، امروز از امام و خانوادهاش دفاع کرد. تا سرحد توان جنگید، اما زخمها توان از او گرفت.
امام خود به بالینش رفت، سرش را به دامن گرفت و خون از چهرهاش زدود. حر با نگاه شرمگین پرسید: «ای فرزند رسول! از من راضیای؟» امام فرمود: «آری، تو در دنیا و آخرت حُرّی.» و همانجا در آغوش کسی که روزی راهش را بسته بود جان داد.
حر فقط مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست
حر بن یزید یک مکتب است: جریان کسانی که در آخرین لحظه، از میان صف دشمن به سوی حق برمیگردند.
حرِ چهل سال پیش که بود؟
منتظری، از شاگردان امام. سالها در کنارش بود و در مبارزه با پهلوی، زندان و شکنجه را تحمل کرد. اما پس از انقلاب، دچار تردید شد و از خط ولایت دور گشت. این شد نسخه معکوس حر؛ او بازگشت، برخی دور شدند.
حرِ امروز کیست؟
او را در کسانی ببین که روزی در صف منتقدان نظام بودند، اما با دیدن حقایق برمیگردند. یا برعکس، کسانی که روزی در صف انقلاب بودند، اما غرور و مقام، آنها را از مسیر خارج کرد. حر یعنی همان لحظه سرنوشتساز انتخاب: کجا میروم؟ با کی هستم؟
این جریان زنده است؛ هر که در مرز تردید مانده یا غرور زنجیرش کرده، وارث همان تردید حر است و راه بازگشت باز.
درسهای این قصه
۱. بازگشت ممکن است؛ حر یک شب پیش از شهادت در صف دشمن بود.
۲. یک جرقه کافی است؛ برای حر آبدادن، برای تو شاید یک نگاه.
۳. توبه بیعمل فقط کلمه است؛ حر با شمشیر و خون توبهاش را نوشت.
۴. گذشته را نباید محکوم کرد؛ حر دیروز دشمن بود و امروز در آغوش امام.
میخوانیم:
«یاران امام حسین (ع)؛ پیرمردانی که جوانان را به میدان آوردند.»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda
#خسف #حر_بن_یزید_ریاحی #امام_حسین #عاشورا #توبه #بازگشت_به_حق #جریان_شناسی #منتظری #کربلا #قرارگاه_بصیرت #ظهور
- ۴۵.۱k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط