{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر بزرگ و گرفتار شده ایم که یادمان می رود توپمان در حی

آنقدر بزرگ و گرفتار شده ایم که یادمان می رود توپمان در حیاط شبها تنها می ترسد ویادمان رفته که مدادهای سیاه و سفید که هرگز تراشیده نشدند پدر مادر ده مداد رنگی دیگر هستند که ما همیشه تراشیده ایم وکوچک شده اند .

اما از شما چه پنهان گاهی آنقدر کودک می شوم که یادم می‌رود بزرگ شده ام و هنوز عروسکهایم سر تاقچه ی زندگیم خاله بازی می کنند ، هنوز در مراسم تدفین گنجشکها شرکت می کنم و باران پا برهنه تمام کودکی را درمن می دود ...
دیدگاه ها (۳)

حمید رضا اکبری

زنان ایران خسته تاریخندما همان دخترانی هستیم که به موهای پشت...

(زنان شیفته )   بسیاری از ما زن ها درگیر محبت بی تناسب نسبت ...

(زنان شیفته ) بسیاری از ما زن ها درگیر محبت بی تناسب نسبت به...

سیران گیان! چند روز از آن روز سرد پاییزی می‌گذرد؟‌‌ همان ر...

رستم اله مرادی شاعر مسجدسلیمانی

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

#تولدم.مبارک🙏😀🎂👏👏👏...رویاتو نباز،...دنیا هنوز قشنگیاشو داره👌...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِاَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط