good night 🌉

هِلوووو

پارت دوم: عمارت اسرا آمیز



آدریانا و الورا هنوز نمیدانستند حرف های پیرمرد را باور کنند، اما سرانجام همراه او سوار ماشین شدند و به سمت عمارت خانوادگی حرکت کردند.


پس از مدتی،مقابل عمارتی بزرگ و با شکوه ایستادند؛ عمارتی که بیشتر شبیه قصر بود

پدربزرگ یا لبخند گفت:

- به خونه تون خوش اومدید ، دختر ها ! آن دو وارد عمارت شدند و با دیدن فضای مجلل آن، ماتشان برد.
اما ناگهان، صدای قدم هایی از پله ها به گوش رسید .
(یا خدا یعنی کیا میتونن باشن؟)

دو مرد جوان از پله ها پایین آمدند؛ هر دو قدبلند، خوش چهره و با چشمانی مشکی و نگاهی سرد.

پدربزرگ رو به آنها کرد و گفت:

- بزارید نوه هام رو بهتون معرفی کنم. آدریانا و الورا.

یکی از مرد ها نگاهی به آدریانا انداخت و با لبخندی گفت:

-- پس شما همون دختر هایی هستید که پدربزرگ سال ها دنبالشون می گشت؟

آدریانا با بی تفاوتی جواب داد :

-- ظاهراً همین طوره.

مرد لبخندش را بیشتر کرد

-- جالبه...فکر نمی‌کردم تو اینقد بی ادب باشی !

آدریانا اخم کرد.
-- و منم فک نمی‌کردم تو انقد بی ادبببب باشی !
الورا برای جلوگیری از دعوای آن دو، آرام بازوی خواهرش را گرفت.

پدربزرگ خندید و گفت:
- ظاهراً قراره روزهای جالبی رو کنار هم بگذرونید !

اما هیچ‌کدام شان نمیدانستند که که این آشنایی ساده، آغاز داستانی خواهد بود که سرنوشت هر چهار نفرشان را تغییر میدهد







تبببببببببببببببببببب




#رمان#مافیایی#بزرگسال#عاشقانه#دارک_رومنس
دیدگاه ها (۰)

holaaaaaaaa

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 5صبح روز بعدآرین زودتر از بقیه بیدار شده بود ...

**پارت ۱۴**ده دقیقه بعد، با چشم‌هایی که از شدت خشم و غرورِ ج...

🍷 شراب قرمزقسمت سوم: عمارت سیاهماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تا...

ترس در میان عشق پارت ¹عمارت بزرگ بزرگ جعون با چراغ هایی تزئی...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

پارت دوم راز خون

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 16ماتم برده بود.. چقدر ب...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط