سناریو هایکیو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از هایکیو★
موضوع:«شیپ هیناتا و کاگیاما.»
کاراکترها:«هـــــــیـــــناتـــــــا شـــــــویو و کــــــاگــــــیاما تـــــوبیــــــــــو.»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
کمکم در روزهایی که زیر یک سقف تمرین میکردند، چیزی در دل کاگیاما جا باز کرد که اسمش را نمیشد بهراحتی گذاشت. اولش فکر میکرد این فقط حواسپرتیِ موقت است؛ یکی از همان چیزهایی که با خستگی و تمرین و شلوغی میآید و میرود. اما هر بار که هیناتا با آن شوق بیپایانش میپرید، ذهن کاگیاما کمی بیشتر از قبل درگیر این مسئله میشد.
هیناتا برایش فقط یک همتیمی نبود. زیادی واقعی بود، زیادی نزدیک. و این «نزدیک بودن» از آن چیزهایی بود که کاگیاما بلد نبود باهاش کنار بیاد.
ـ «لعنتی... چرا باید اینقدر رو اعصابم باشه؟»
جواب را خودش میدانست. چون هیناتا، با همهی شیطنت و سرزندگیاش، از آن آدمهایی بود که بیآنکه بخواهند، توی دل آدم جا میافتند.
کمپ تمرینی که برگزار شد، همهچیز بیشتر رنگ گرفت. فضای مسافرخانه، راهروهای باریک، بوی چوب و سکوت شب؛ انگار همهچیز آماده بود تا چیزی که مدتها زیر پوست کاگیاما پنهان مانده بود، بالاخره خودش را نشان بدهد.
مسئول اقامت، اتاقها را تقسیم کرد و طبق شانس یا شاید هم لجبازیِ تقدیر، هیناتا و کاگیاما را در یک اتاق انداخت.
ـ «چی؟! با من؟!» هیناتا با چشمهای گردشده گفت.
کاگیاما، که وانمود میکرد مهم نیست، جواب داد:
ـ «اگه ناراحتی، میتونی با یکی دیگه عوض کنی.»
هیناتا فوری دستش را تکان داد:
ـ «نه نه! خوبه، خیلی هم خوبه! فقط... خب، عجیبه یه ذره!»
شب که شد، خستگیِ تمرین مثل پتک روی تنشان افتاده بود. هیناتا با حولهای روی شانه و موهای نمدار، پرحرفتر از همیشه بود و از بازی فردا میگفت. کاگیاما کنار او راه میرفت، ساکتتر از معمول، اما نگاهش مدام روی صورت و دستهای هیناتا میلغزید؛ انگار هر حرکت او چیزی درونش را بیشتر به هم میریخت.
وقتی نوبت حمام رسید، هر دو بهخاطر دیر وقت بودن و بزرگ بودن وان حمام، با هم رفتند. بخار گرم، نور کم، و سکوتی که فقط گاهی با صدای آب میشکست. هیناتا بیخیال و طبیعی بود، اما کاگیاما نه. او هر ثانیه بیشتر احساس میکرد دارد از مرزهایی رد میشود که نباید.
هیناتا برگشت و با همان لحن سادهاش گفت:
ـ «کاگیاما... تو امروز خیلی ساکتی. اتفاقی افتاده؟»
کاگیاما نگاهش را دزدید، اما دیگر دیر شده بود. آنقدر نزدیک بودند که حتی یک نفسِ عمیق هم برایش خطرناک به نظر میرسید. انگار قلبش داشت خودش را لو میداد. (حالا وان اونقدرام بزرگ نیس که نزدیک نباشنـ-)
و بعد، در همان لحظهای که کاگیاما برای اولین بار فهمید حسش دیگر فقط یک علاقهی ساده نیست، کنترلش را از دست داد...
ـ ادامه دارد...( البته در کانال @victor_wife )
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#هایکیو #انیمه_هایکیو #هیناتا #هیناتا_شویو #کاگیاما #کاگیاما_توبیو #اویکاوا #اویکاوا_تورو #نیشینویا #نیشینویا_یو #کنما #کنما_کوزومه #تتسورو #تتسورو_کورو #بوکوتو_کوتارو #بوکوتو #انیمه #وانشات #سناریو #وانشات_انیمه #سناریو_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«شیپ هیناتا و کاگیاما.»
کاراکترها:«هـــــــیـــــناتـــــــا شـــــــویو و کــــــاگــــــیاما تـــــوبیــــــــــو.»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
کمکم در روزهایی که زیر یک سقف تمرین میکردند، چیزی در دل کاگیاما جا باز کرد که اسمش را نمیشد بهراحتی گذاشت. اولش فکر میکرد این فقط حواسپرتیِ موقت است؛ یکی از همان چیزهایی که با خستگی و تمرین و شلوغی میآید و میرود. اما هر بار که هیناتا با آن شوق بیپایانش میپرید، ذهن کاگیاما کمی بیشتر از قبل درگیر این مسئله میشد.
هیناتا برایش فقط یک همتیمی نبود. زیادی واقعی بود، زیادی نزدیک. و این «نزدیک بودن» از آن چیزهایی بود که کاگیاما بلد نبود باهاش کنار بیاد.
ـ «لعنتی... چرا باید اینقدر رو اعصابم باشه؟»
جواب را خودش میدانست. چون هیناتا، با همهی شیطنت و سرزندگیاش، از آن آدمهایی بود که بیآنکه بخواهند، توی دل آدم جا میافتند.
کمپ تمرینی که برگزار شد، همهچیز بیشتر رنگ گرفت. فضای مسافرخانه، راهروهای باریک، بوی چوب و سکوت شب؛ انگار همهچیز آماده بود تا چیزی که مدتها زیر پوست کاگیاما پنهان مانده بود، بالاخره خودش را نشان بدهد.
مسئول اقامت، اتاقها را تقسیم کرد و طبق شانس یا شاید هم لجبازیِ تقدیر، هیناتا و کاگیاما را در یک اتاق انداخت.
ـ «چی؟! با من؟!» هیناتا با چشمهای گردشده گفت.
کاگیاما، که وانمود میکرد مهم نیست، جواب داد:
ـ «اگه ناراحتی، میتونی با یکی دیگه عوض کنی.»
هیناتا فوری دستش را تکان داد:
ـ «نه نه! خوبه، خیلی هم خوبه! فقط... خب، عجیبه یه ذره!»
شب که شد، خستگیِ تمرین مثل پتک روی تنشان افتاده بود. هیناتا با حولهای روی شانه و موهای نمدار، پرحرفتر از همیشه بود و از بازی فردا میگفت. کاگیاما کنار او راه میرفت، ساکتتر از معمول، اما نگاهش مدام روی صورت و دستهای هیناتا میلغزید؛ انگار هر حرکت او چیزی درونش را بیشتر به هم میریخت.
وقتی نوبت حمام رسید، هر دو بهخاطر دیر وقت بودن و بزرگ بودن وان حمام، با هم رفتند. بخار گرم، نور کم، و سکوتی که فقط گاهی با صدای آب میشکست. هیناتا بیخیال و طبیعی بود، اما کاگیاما نه. او هر ثانیه بیشتر احساس میکرد دارد از مرزهایی رد میشود که نباید.
هیناتا برگشت و با همان لحن سادهاش گفت:
ـ «کاگیاما... تو امروز خیلی ساکتی. اتفاقی افتاده؟»
کاگیاما نگاهش را دزدید، اما دیگر دیر شده بود. آنقدر نزدیک بودند که حتی یک نفسِ عمیق هم برایش خطرناک به نظر میرسید. انگار قلبش داشت خودش را لو میداد. (حالا وان اونقدرام بزرگ نیس که نزدیک نباشنـ-)
و بعد، در همان لحظهای که کاگیاما برای اولین بار فهمید حسش دیگر فقط یک علاقهی ساده نیست، کنترلش را از دست داد...
ـ ادامه دارد...( البته در کانال @victor_wife )
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#هایکیو #انیمه_هایکیو #هیناتا #هیناتا_شویو #کاگیاما #کاگیاما_توبیو #اویکاوا #اویکاوا_تورو #نیشینویا #نیشینویا_یو #کنما #کنما_کوزومه #تتسورو #تتسورو_کورو #بوکوتو_کوتارو #بوکوتو #انیمه #وانشات #سناریو #وانشات_انیمه #سناریو_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۵.۸k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط