رمان انتقام ازدواج کامل
فصل اول — زندگیای که هرگز مال من نبود
باران شدیدی میبارید.
قطرات باران روی شیشههای بلند اتاق میلغزیدند و چراغهای شهر را پشت پردهای تار و لرزان پنهان میکردند.
هان سو-یون کنار پنجره ایستاده بود.
لباس مهمانی هنوز بر تنش بود، اما دیگر خبری از آن لبخند آرام همیشگی روی صورتش نبود.
امشب قرار بود یکی از خوشحالترین شبهای زندگیاش باشد.
اما حالا...
همهچیز تمام شده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
سو-یون بدون اینکه برگردد، با صدایی خسته گفت:
«بالاخره اومدی.»
مرد چند قدم آنطرفتر ایستاد.
کانگ تهجون.
همان مردی که سو-یون سالها دوستش داشت.
همان مردی که فکر میکرد قرار است تا آخر عمر کنارش بماند.
اما صدای سرد او تمام امیدهای سو-یون را در یک لحظه خرد کرد.
«باید باهات حرف بزنم.»
سو-یون آهسته خندید.
خندهای تلخ.
«دربارهی چی؟»
تهجون جواب نداد.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد گفت:
«من دیگه نمیخوام این رابطه ادامه پیدا کنه.»
سو-یون بالاخره برگشت.
«چی؟»
«من عاشق کس دیگهای شدم.»
چشمهای سو-یون از تعجب باز ماند.
«کس دیگهای؟»
تهجون نگاهش را دزدید.
و همان لحظه، در باز شد.
زنی وارد اتاق شد.
چا میرین.
بهترین دوست سو-یون.
کسی که همیشه کنارش بود.
کسی که سو-یون به او اعتماد کرده بود.
اما حالا...
دست میرین در دست تهجون قرار گرفت.
قلب سو-یون فرو ریخت.
«شما...»
میرین با آرامش گفت:
«متأسفم، سو-یون.»
اما لحنش اصلاً شبیه کسی نبود که متأسف باشد.
سو-یون چند قدم عقب رفت.
تمام خاطرات سالهای گذشته یکی پس از دیگری در ذهنش ظاهر شدند.
تماسهای تلفنی.
قرارهای پنهانی.
بهانههای تهجون.
رفتارهای عجیب میرین.
همهچیز ناگهان معنا پیدا کرد.
«از کی؟»
تهجون سکوت کرد.
سو-یون با صدایی لرزان پرسید:
«از کی با هم بودین؟»
میرین جواب داد:
«مدت زیادیه.»
همین دو کلمه کافی بود.
سو-یون احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
اما هنوز بدترین قسمت ماجرا را نمیدانست.
چند ساعت بعد، وقتی برای گرفتن وسایلش به خانه برگشت، اتفاقی شنید که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد.
صدای مادرش از اتاق نشیمن میآمد.
«اگر سو-یون بفهمه چی؟»
صدای میرین آرام بود.
«نمیفهمه.»
«ولی اگر بفهمه که...»
«دیگه مهم نیست.»
سو-یون پشت در خشکش زد.
قلبش به شدت میتپید.
چه چیزی را از او پنهان میکردند؟
دستگیره را پایین کشید.
در باز شد.
همه ساکت شدند.
سو-یون به چهرههایشان نگاه کرد.
و برای اولین بار فهمید...
مشکل فقط یک خیانت عاشقانه نبود.
تمام زندگیاش بر پایهی دروغ ساخته شده بود.
چند روز بعد، سو-یون در مسیر برگشت از خانهی خانوادهاش بود.
ذهنش پر از سؤال بود.
چشمانش از گریه میسوخت.
در همان لحظه، صدای ترمز شدیدی شنید.
نور چراغها مقابل چشمانش ظاهر شد.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
ضربه.
درد.
و بعد...
تاریکی.
اما درست پیش از آنکه همهچیز خاموش شود، تنها یک فکر از ذهنش گذشت:
«کاش میتوانستم به گذشته برگردم...»
و بعد، صدای بوق ممتد دستگاهی در گوشش پیچید.
بیپ...
بیپ...
بیپ...
چشمهایش ناگهان باز شد.
سقف سفید.
پردههای سفید.
بوی دارو.
سو-یون با وحشت نشست.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش میتپید.
«من... زندهام؟»
اما وقتی سرش را به سمت آینه چرخاند، نفسش بند آمد.
چهرهای که در آینه میدید...
چهرهی خودش نبود.
جوانتر بود.
خیلی جوانتر.
روی میز کنار تخت، تقویمی قرار داشت.
سو-یون آن را برداشت.
تاریخ را دید.
و خون در رگهایش یخ زد.
ده سال قبل.
او واقعاً به گذشته برگشته بود.
باران شدیدی میبارید.
قطرات باران روی شیشههای بلند اتاق میلغزیدند و چراغهای شهر را پشت پردهای تار و لرزان پنهان میکردند.
هان سو-یون کنار پنجره ایستاده بود.
لباس مهمانی هنوز بر تنش بود، اما دیگر خبری از آن لبخند آرام همیشگی روی صورتش نبود.
امشب قرار بود یکی از خوشحالترین شبهای زندگیاش باشد.
اما حالا...
همهچیز تمام شده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
سو-یون بدون اینکه برگردد، با صدایی خسته گفت:
«بالاخره اومدی.»
مرد چند قدم آنطرفتر ایستاد.
کانگ تهجون.
همان مردی که سو-یون سالها دوستش داشت.
همان مردی که فکر میکرد قرار است تا آخر عمر کنارش بماند.
اما صدای سرد او تمام امیدهای سو-یون را در یک لحظه خرد کرد.
«باید باهات حرف بزنم.»
سو-یون آهسته خندید.
خندهای تلخ.
«دربارهی چی؟»
تهجون جواب نداد.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد گفت:
«من دیگه نمیخوام این رابطه ادامه پیدا کنه.»
سو-یون بالاخره برگشت.
«چی؟»
«من عاشق کس دیگهای شدم.»
چشمهای سو-یون از تعجب باز ماند.
«کس دیگهای؟»
تهجون نگاهش را دزدید.
و همان لحظه، در باز شد.
زنی وارد اتاق شد.
چا میرین.
بهترین دوست سو-یون.
کسی که همیشه کنارش بود.
کسی که سو-یون به او اعتماد کرده بود.
اما حالا...
دست میرین در دست تهجون قرار گرفت.
قلب سو-یون فرو ریخت.
«شما...»
میرین با آرامش گفت:
«متأسفم، سو-یون.»
اما لحنش اصلاً شبیه کسی نبود که متأسف باشد.
سو-یون چند قدم عقب رفت.
تمام خاطرات سالهای گذشته یکی پس از دیگری در ذهنش ظاهر شدند.
تماسهای تلفنی.
قرارهای پنهانی.
بهانههای تهجون.
رفتارهای عجیب میرین.
همهچیز ناگهان معنا پیدا کرد.
«از کی؟»
تهجون سکوت کرد.
سو-یون با صدایی لرزان پرسید:
«از کی با هم بودین؟»
میرین جواب داد:
«مدت زیادیه.»
همین دو کلمه کافی بود.
سو-یون احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
اما هنوز بدترین قسمت ماجرا را نمیدانست.
چند ساعت بعد، وقتی برای گرفتن وسایلش به خانه برگشت، اتفاقی شنید که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد.
صدای مادرش از اتاق نشیمن میآمد.
«اگر سو-یون بفهمه چی؟»
صدای میرین آرام بود.
«نمیفهمه.»
«ولی اگر بفهمه که...»
«دیگه مهم نیست.»
سو-یون پشت در خشکش زد.
قلبش به شدت میتپید.
چه چیزی را از او پنهان میکردند؟
دستگیره را پایین کشید.
در باز شد.
همه ساکت شدند.
سو-یون به چهرههایشان نگاه کرد.
و برای اولین بار فهمید...
مشکل فقط یک خیانت عاشقانه نبود.
تمام زندگیاش بر پایهی دروغ ساخته شده بود.
چند روز بعد، سو-یون در مسیر برگشت از خانهی خانوادهاش بود.
ذهنش پر از سؤال بود.
چشمانش از گریه میسوخت.
در همان لحظه، صدای ترمز شدیدی شنید.
نور چراغها مقابل چشمانش ظاهر شد.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
ضربه.
درد.
و بعد...
تاریکی.
اما درست پیش از آنکه همهچیز خاموش شود، تنها یک فکر از ذهنش گذشت:
«کاش میتوانستم به گذشته برگردم...»
و بعد، صدای بوق ممتد دستگاهی در گوشش پیچید.
بیپ...
بیپ...
بیپ...
چشمهایش ناگهان باز شد.
سقف سفید.
پردههای سفید.
بوی دارو.
سو-یون با وحشت نشست.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش میتپید.
«من... زندهام؟»
اما وقتی سرش را به سمت آینه چرخاند، نفسش بند آمد.
چهرهای که در آینه میدید...
چهرهی خودش نبود.
جوانتر بود.
خیلی جوانتر.
روی میز کنار تخت، تقویمی قرار داشت.
سو-یون آن را برداشت.
تاریخ را دید.
و خون در رگهایش یخ زد.
ده سال قبل.
او واقعاً به گذشته برگشته بود.
- ۷.۸k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط