هیولا پنهان فصل 2 پارت اخر
( اگه دوست داشتید یه اهنگ غمگین با این پارت گوش بدید مثلا golden hour یا with you)
1 هفته بعد
زندگی سامر به روال عادی خودش برگشته بود
هیچ چیزی نداشت که نگرانش باشه
آرامش توی دلش موج میزد
تنها چیزی که بهش فکر میکرد سلامتی خانوادش بود
و البته سلامتی عشقش یونگی !
اها راستی کجا رفت ؟ چی شد داستانش ؟
€ مامان
م.سامر : جان مامان
€ به نظرت یونگی الان کجاست ؟
م.سامر : شاید رفته به شهر که یه زندگی خوب برای خودش بسازه ، بالاخره بعد سال ها به ارامش رسیده
پ.سامر : میخوای پیداش کنی ؟
€ شاید
دینگ دونگ 😂
€ من باز میکنم
و به سمت در رفت و اون رو باز کرد
و با فرشته نجاتش یعنی یونگی مواجه شد
€ یو یونگیااا
* سلام عسلم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم ، خیلی خوشحالم که حالت خوبه
سامر بدون لحظه ای درنگ پرید توی بغلش
€ منم خوشحالمم
+ اه سلام ببخشید وسط لاو ترکوندن هاتون مزاحم میشم
€ اشکال نداره اجی
* اجی ؟
+ بله سلام من خواهر کوچیک سامر ، تارا هستم
€ اره درسته نگفته بودم که یه خواهر دارم ، ولی همین خواهر بود که باعث شد جونگ سوک رو شکست بدم
* چه خواهر خوبی ! خوشوقتم خانم تارا
+ همچنین
€ خیلی خب بسه دیگه ، یونگی خیلی خوشحالم که کنارمی
* راستش من یه کار مهم باهات داشتم که یه هفته ست دارم برای گفتنش تمرین میکنم
€ چی ؟
یونگی زانو زد و جعبه ای از توی جیبش در آورد
* خانم سامر گالپین ، تو مایه ی خوشبختی من هستی . تو تنها کسی هستی که عاشقش شدم و برای نجاتت هر کاری کردم ! حتی اگه مرگ من باعث خوشبختی تو بشه من میمیرم ! حالا حاضری که بقیه زندگیت رو با من شریک باشی ؟ میشه باهام ازدواج کنی ؟
و جعبه رو باز کرد ، توش یه انگشتر ست نقره ای بود
سامر خیلی تعجب کرده بود ، یا در واقع خوشحال شده بود !
به پدر مادرش نگاهی انداخت
لبخندشون نشون میداد خیلی راضین
€ ارهههه
و هم رو بغل کردن
" روز عروسی "
تارا داشت سامر رو درست میکرد ( ارایشگر بود )
+ میگم
€ هوم
+ چه حسی داری ؟
€ ارامش و خوشبختی
+ واقعا ؟ یعنی میشه منم یه روز با ازدواج به این ارامش برسم؟
€ بدون ازدواج هم میتونی قشنگم
+ ☺☺☺
+ خب دیگه کارت تمومه فقط مونده لباست
سامر رفت و لباسش رو پوشید
خیلییی قشنگ شده بود
+ خب خببب چشماتو ببند که ببرمت پیش شاه دوماد 😁
سامر با هیجان چشماشو بست و منتظر شد
یکم بعد
+ خب باز کننن
چشماش رو باز کرد و یونگی رو توی کت و شلوار دید ، خیلی زیبا شده بود
یونگی هم از دیدن سامر کپ کرده بود
* خیلی زیبا شدی لیدی
€ همچنین شما فرشته من
+ هعییی چقدر سینگلی بدههه
€* 😂😂😂
# یونگی هیونگ
* اوه نامجونا 😀
# خوشحالم که میبینم بعد سال ها تونستی نجاتش بدی
همون جمله ش کل خاطرات بد یونگی رو به یادش آورد
کل استرس هاش .... درد و رنج هاش .... و عشقش که توی خطر بود
با یاد آوردن اون چیز ها بغض کرد
€ یونگی گریه نکننن 😕 منو ببین ! من حالم خوبه همه چی تموم شد
* اوهوم راست میگی همه چی تموم شد
€ بیا بریم بقیه منتظرمونن
* اوهوم بریم
مراسم ازدواج به بهترین شکل ممکن برگزار شد
و این زوج با آرامش و خوشحالی در کنار هم زندگی کردند
اسلاید دو انگشترشون
اسلاید سه لبلس عروش سامر
اسلاید چهار لباس نامجون
اسلاید پنج لباس یونگی
******
هوووممم جالبه نه ؟
یونگی داستان ما برای اینکه عشقش رو نجات بده دو نفر رو به قتل رسوند ؛
اونم بدون پشیمونی !
ولی اون کسی بود که به عشق اعتقاد نداشت
ولی الان کاملا نظرش برگشته بود
اینه قدرت عشق !
عشق انقدر قدرتمنده که همه چی رو کنار میزنه و برنده میشه !
پس اون رو دست کم نگیرید ....
the end !
1 هفته بعد
زندگی سامر به روال عادی خودش برگشته بود
هیچ چیزی نداشت که نگرانش باشه
آرامش توی دلش موج میزد
تنها چیزی که بهش فکر میکرد سلامتی خانوادش بود
و البته سلامتی عشقش یونگی !
اها راستی کجا رفت ؟ چی شد داستانش ؟
€ مامان
م.سامر : جان مامان
€ به نظرت یونگی الان کجاست ؟
م.سامر : شاید رفته به شهر که یه زندگی خوب برای خودش بسازه ، بالاخره بعد سال ها به ارامش رسیده
پ.سامر : میخوای پیداش کنی ؟
€ شاید
دینگ دونگ 😂
€ من باز میکنم
و به سمت در رفت و اون رو باز کرد
و با فرشته نجاتش یعنی یونگی مواجه شد
€ یو یونگیااا
* سلام عسلم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم ، خیلی خوشحالم که حالت خوبه
سامر بدون لحظه ای درنگ پرید توی بغلش
€ منم خوشحالمم
+ اه سلام ببخشید وسط لاو ترکوندن هاتون مزاحم میشم
€ اشکال نداره اجی
* اجی ؟
+ بله سلام من خواهر کوچیک سامر ، تارا هستم
€ اره درسته نگفته بودم که یه خواهر دارم ، ولی همین خواهر بود که باعث شد جونگ سوک رو شکست بدم
* چه خواهر خوبی ! خوشوقتم خانم تارا
+ همچنین
€ خیلی خب بسه دیگه ، یونگی خیلی خوشحالم که کنارمی
* راستش من یه کار مهم باهات داشتم که یه هفته ست دارم برای گفتنش تمرین میکنم
€ چی ؟
یونگی زانو زد و جعبه ای از توی جیبش در آورد
* خانم سامر گالپین ، تو مایه ی خوشبختی من هستی . تو تنها کسی هستی که عاشقش شدم و برای نجاتت هر کاری کردم ! حتی اگه مرگ من باعث خوشبختی تو بشه من میمیرم ! حالا حاضری که بقیه زندگیت رو با من شریک باشی ؟ میشه باهام ازدواج کنی ؟
و جعبه رو باز کرد ، توش یه انگشتر ست نقره ای بود
سامر خیلی تعجب کرده بود ، یا در واقع خوشحال شده بود !
به پدر مادرش نگاهی انداخت
لبخندشون نشون میداد خیلی راضین
€ ارهههه
و هم رو بغل کردن
" روز عروسی "
تارا داشت سامر رو درست میکرد ( ارایشگر بود )
+ میگم
€ هوم
+ چه حسی داری ؟
€ ارامش و خوشبختی
+ واقعا ؟ یعنی میشه منم یه روز با ازدواج به این ارامش برسم؟
€ بدون ازدواج هم میتونی قشنگم
+ ☺☺☺
+ خب دیگه کارت تمومه فقط مونده لباست
سامر رفت و لباسش رو پوشید
خیلییی قشنگ شده بود
+ خب خببب چشماتو ببند که ببرمت پیش شاه دوماد 😁
سامر با هیجان چشماشو بست و منتظر شد
یکم بعد
+ خب باز کننن
چشماش رو باز کرد و یونگی رو توی کت و شلوار دید ، خیلی زیبا شده بود
یونگی هم از دیدن سامر کپ کرده بود
* خیلی زیبا شدی لیدی
€ همچنین شما فرشته من
+ هعییی چقدر سینگلی بدههه
€* 😂😂😂
# یونگی هیونگ
* اوه نامجونا 😀
# خوشحالم که میبینم بعد سال ها تونستی نجاتش بدی
همون جمله ش کل خاطرات بد یونگی رو به یادش آورد
کل استرس هاش .... درد و رنج هاش .... و عشقش که توی خطر بود
با یاد آوردن اون چیز ها بغض کرد
€ یونگی گریه نکننن 😕 منو ببین ! من حالم خوبه همه چی تموم شد
* اوهوم راست میگی همه چی تموم شد
€ بیا بریم بقیه منتظرمونن
* اوهوم بریم
مراسم ازدواج به بهترین شکل ممکن برگزار شد
و این زوج با آرامش و خوشحالی در کنار هم زندگی کردند
اسلاید دو انگشترشون
اسلاید سه لبلس عروش سامر
اسلاید چهار لباس نامجون
اسلاید پنج لباس یونگی
******
هوووممم جالبه نه ؟
یونگی داستان ما برای اینکه عشقش رو نجات بده دو نفر رو به قتل رسوند ؛
اونم بدون پشیمونی !
ولی اون کسی بود که به عشق اعتقاد نداشت
ولی الان کاملا نظرش برگشته بود
اینه قدرت عشق !
عشق انقدر قدرتمنده که همه چی رو کنار میزنه و برنده میشه !
پس اون رو دست کم نگیرید ....
the end !
۲۰.۷k
۰۴ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.