V... RHS:

V... RHS:
دیانا: از وقتی برگشته بودیم امارت ارسلانمنو کشونده بود تو اتاق و هیچی نمیگف

دیانا: ارسلان چیزی شده

ارسلان: تا الان کجا بودی

دیانا: گفتم که با دخترا رفته بودیم پاساژ و بعدشم رفتیم کافه و اومدیم اینجا

ارسلان: اینقدر دیرر

دیانا: ارسلان اذیت نکن دیگه

ارسلان: دیانا حیف که امروز اینجاییم وگرنه

دیانا: وگرنه چی

ارسلان: هوفف هیچی

دیانا: ارسلااننننن

ارسلان: جانم

دیانا: میشه برام یه کاری کنی

ارسلان: جونم بگو

دیانا: برای امشب یه طبقه ویژه از کافه رو اجاره کنی

ارسلان: واسه چی

دیانا: یه سوپرایز دارم برات و گفتم حالا یه شب با بچه ها پیش هم باشیم

ارسلان: باشه از ساعت چند تا چند ؟

دیانا: از ۶ تا ۱۰

ارسلان: باشه
دیدگاه ها (۷)

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵²چند ساعت بعد...ویو: اتشب شده بود...

بریم برای رمان 🥺🌺لتس گو(این پارت طولانیه گوگولی ها🥹🌺 ببنید چ...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔+ولم کن -عزیزم هیش +من عزیزتونیستم دستتو وردار*لیا+.......

مهمونی خطرناک پارت= 12دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی نمیشدنگاه...

وقتی تو اون گپ تاریخی قدرت و مقطع حساسماها گلوی خومون رو جرر...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 6+ممنونم.. _همینو برمیدا...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

عشق این ما پارت۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط