سلام

#امام_زمان

گارسون قهوه ام را برایم می آورد
و من در کافه همیشگی نشسته ام...
بیرون،
بوق و دود و روزمرگی
همگی رجز می خوانند.
و من چشم هایم را آهسته می بندم
به آسمان و تو فکر می کنم.

(محمد نصراوی)
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳(ویو جیمین)ساعت ⁶:¹² دقیقه عصر بود من به کلوپ رسیدم و...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

پارت 1

فیک

از دشمنان تا عاشقان

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

🖤 OBSESSION | وسواسپارت هجدهم: جسدی که حرف می‌زدبارون بی‌وقف...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

part 44چه شرطی؟ " لارا پرسید.جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط