BTS, Roman
#قطره_های_خون_گردنم
#Part21
خنده دندون نمایی زد. خنده های ترسناکی داشت با قیافه ی خون آلود.
قسمت رنگی چشم سمت چپش سفید بود. لب بالاییش پاره بود و تا زیر چونه اش خون مچکید. معلوم بود تازه خون خورده و سیره.
..- نه من تهیونگ نیستم
و یهو دندونش و بین گردنم گذاشت. حس کردم میخواد خونم و بچشه، اما برعکس فقط نفس کشید.
..- اومممم، نه تو رو نمیخورم.
و به سرعت باد از کمرم گرفت و دوید.
دلم و خیلی فشرد ولی هر چقدر تونستم جیغ کشیدم تا صدا مو بشنون.
من- ولم کن عو*ضی...
خونآشاما متوجه من شدن. تمام قدرتشون و برای دویدن به سمت من جمع کردن تا بیان و من و بگیرن. سرعت خونآشام ها از سرعت گرگینه ها بیشتر بود، اما این گرگینه فرق داشت، این یکی سرعتش خیلی زیاد بود.
سر و صورتم مدام به شاخ و برگها برخورد میکرد. بعضی از قسمت لباسام پاره شده بودن و ازشون خون میچکید.
من- هی.. بزارم زمین آی، آی...
دیگه نمیتونستم کاری کنم و فقط از خودم دربرابر شاخه های تیز محافظت که میکردم که یهو داخل یک لونه خرگوش با شیب تیز شقوط کردیم.
من- جیغغغغغغغغغ...
درست عین شهربازی بود. مثل سقوط آزاد. خیلی باحال بود!
همینکه داخل لونه شدیم، پشت سرمون لونه بسته شد و من دیگه نتونستم خونآشام ها رو ببینم.
قلبم داشت تند میزد. اختیار دیگه از دستم در رفته بود و دیگه جیغ نمیکشیدم و فقط بدنم میلرزید.
#رمان#Roman
#Part21
خنده دندون نمایی زد. خنده های ترسناکی داشت با قیافه ی خون آلود.
قسمت رنگی چشم سمت چپش سفید بود. لب بالاییش پاره بود و تا زیر چونه اش خون مچکید. معلوم بود تازه خون خورده و سیره.
..- نه من تهیونگ نیستم
و یهو دندونش و بین گردنم گذاشت. حس کردم میخواد خونم و بچشه، اما برعکس فقط نفس کشید.
..- اومممم، نه تو رو نمیخورم.
و به سرعت باد از کمرم گرفت و دوید.
دلم و خیلی فشرد ولی هر چقدر تونستم جیغ کشیدم تا صدا مو بشنون.
من- ولم کن عو*ضی...
خونآشاما متوجه من شدن. تمام قدرتشون و برای دویدن به سمت من جمع کردن تا بیان و من و بگیرن. سرعت خونآشام ها از سرعت گرگینه ها بیشتر بود، اما این گرگینه فرق داشت، این یکی سرعتش خیلی زیاد بود.
سر و صورتم مدام به شاخ و برگها برخورد میکرد. بعضی از قسمت لباسام پاره شده بودن و ازشون خون میچکید.
من- هی.. بزارم زمین آی، آی...
دیگه نمیتونستم کاری کنم و فقط از خودم دربرابر شاخه های تیز محافظت که میکردم که یهو داخل یک لونه خرگوش با شیب تیز شقوط کردیم.
من- جیغغغغغغغغغ...
درست عین شهربازی بود. مثل سقوط آزاد. خیلی باحال بود!
همینکه داخل لونه شدیم، پشت سرمون لونه بسته شد و من دیگه نتونستم خونآشام ها رو ببینم.
قلبم داشت تند میزد. اختیار دیگه از دستم در رفته بود و دیگه جیغ نمیکشیدم و فقط بدنم میلرزید.
#رمان#Roman
- ۴.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط