رمان:تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟓 𐙚
روز کنکور...
بالاخره روزی که برایش اینهمه درس خونده بودم، رسید. 📚
صبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف خیره موندم.
استرس عجیبی داشتم.
از جام بلند شدم و آماده شدم.
کیفم رو برداشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه وسایلم رو چک کردم.
مداد، پاککن، کارت ورود...
همهچیز آماده بود. ✦
از خونه بیرون رفتم و راه افتادم.
هرچی به محل برگزاری کنکور نزدیکتر میشدم، قلبم تندتر میزد.
وقتی رسیدم، اطرافم پر از داوطلبهایی بود که مثل من منتظر شروع آزمون بودن.
یه نفس عمیق کشیدم.
×: آت... تو برای این روز خیلی زحمت کشیدی. فقط آروم باش. 🪽
وارد حوزه شدم.
روی صندلیام نشستم و منتظر موندم.
چند دقیقه بعد، برگههای آزمون روی میز قرار گرفتن.
دستم کمی میلرزید.
به برگه نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم.
شروع کردم.
سؤال اول...
دوم...
سوم...
کمکم استرسم کمتر شد و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی آزمون. 𐙚
زمان با سرعت میگذشت.
گاهی به ساعت نگاه میکردم و دوباره مشغول حل کردن میشدم.
تا اینکه صدای مراقب بلند شد:
ـ وقت تمومه.
خودکارم رو روی میز گذاشتم.
آزمون تمام شده بود.
چند لحظه فقط به برگه نگاه کردم.
×: بالاخره تموم شد...
از حوزه بیرون اومدم.
هوا خنک بود و چند نفس عمیق کشیدم. 🍃
حس عجیبی داشتم؛ هم سبک شده بودم، هم هنوز باورم نمیشد که بالاخره کنکور رو دادهام.
گوشیم رو از کیفم درآوردم.
چند تماس از ته داشتم.
همون لحظه گوشیم دوباره زنگ خورد.
ته بود.
جواب دادم.
×: الو؟
صدای ته از اون طرف خط اومد:
&: تموم شد؟
لبخند کوچیکی زدم.
×: آره... تموم شد.
&: بیا بیرون.
متعجب پرسیدم:
×: کجایی؟
&: فقط بیا بیرون.
تماس قطع شد.
چند دقیقه بعد از محوطه بیرون اومدم.
نگاهم رو بین ماشینها چرخوندم تا بالاخره ماشین آشنایی رو دیدم.
ته کنار ماشین ایستاده بود. ୨୧
وقتی منو دید، لبخند زد.
به سمتم اومد.
&: خستهای؟
آروم سر تکون دادم.
×: خیلی.
ته کیفم رو از دستم گرفت.
&: پس امروز دیگه درس تعطیله.
خندیدم.
×: حتی اگه بخوام درس بخونم؟
&: اجازه نمیدم.
سوار ماشین شدیم.
من کنار پنجره نشستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
ته ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. 🚗
چند دقیقهای سکوت بینمون بود.
بعد ته نگاهی بهم انداخت و گفت:
&: دو هفتهست فقط درس خوندی.
لبخند زدم.
×: چون کنکور داشتم.
&: میدونم.
مکثی کرد.
&: ولی امروز دیگه تموم شد. امروز فقط استراحت میکنی.
بهش نگاه کردم.
×: کجا میریم؟
لبخند مرموزی زد.
&: خودت میبینی.
سرم رو به صندلی تکیه دادم.
برای اولین بار بعد از مدتها، بدون فکر کردن به کتاب و تست و درس، فقط به مسیر روبهروم نگاه کردم. 🌙
ته کنارم بود...
و من بالاخره میتونستم نفس راحتی بکشم. 𐙚
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
روز کنکور...
بالاخره روزی که برایش اینهمه درس خونده بودم، رسید. 📚
صبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف خیره موندم.
استرس عجیبی داشتم.
از جام بلند شدم و آماده شدم.
کیفم رو برداشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه وسایلم رو چک کردم.
مداد، پاککن، کارت ورود...
همهچیز آماده بود. ✦
از خونه بیرون رفتم و راه افتادم.
هرچی به محل برگزاری کنکور نزدیکتر میشدم، قلبم تندتر میزد.
وقتی رسیدم، اطرافم پر از داوطلبهایی بود که مثل من منتظر شروع آزمون بودن.
یه نفس عمیق کشیدم.
×: آت... تو برای این روز خیلی زحمت کشیدی. فقط آروم باش. 🪽
وارد حوزه شدم.
روی صندلیام نشستم و منتظر موندم.
چند دقیقه بعد، برگههای آزمون روی میز قرار گرفتن.
دستم کمی میلرزید.
به برگه نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم.
شروع کردم.
سؤال اول...
دوم...
سوم...
کمکم استرسم کمتر شد و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی آزمون. 𐙚
زمان با سرعت میگذشت.
گاهی به ساعت نگاه میکردم و دوباره مشغول حل کردن میشدم.
تا اینکه صدای مراقب بلند شد:
ـ وقت تمومه.
خودکارم رو روی میز گذاشتم.
آزمون تمام شده بود.
چند لحظه فقط به برگه نگاه کردم.
×: بالاخره تموم شد...
از حوزه بیرون اومدم.
هوا خنک بود و چند نفس عمیق کشیدم. 🍃
حس عجیبی داشتم؛ هم سبک شده بودم، هم هنوز باورم نمیشد که بالاخره کنکور رو دادهام.
گوشیم رو از کیفم درآوردم.
چند تماس از ته داشتم.
همون لحظه گوشیم دوباره زنگ خورد.
ته بود.
جواب دادم.
×: الو؟
صدای ته از اون طرف خط اومد:
&: تموم شد؟
لبخند کوچیکی زدم.
×: آره... تموم شد.
&: بیا بیرون.
متعجب پرسیدم:
×: کجایی؟
&: فقط بیا بیرون.
تماس قطع شد.
چند دقیقه بعد از محوطه بیرون اومدم.
نگاهم رو بین ماشینها چرخوندم تا بالاخره ماشین آشنایی رو دیدم.
ته کنار ماشین ایستاده بود. ୨୧
وقتی منو دید، لبخند زد.
به سمتم اومد.
&: خستهای؟
آروم سر تکون دادم.
×: خیلی.
ته کیفم رو از دستم گرفت.
&: پس امروز دیگه درس تعطیله.
خندیدم.
×: حتی اگه بخوام درس بخونم؟
&: اجازه نمیدم.
سوار ماشین شدیم.
من کنار پنجره نشستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
ته ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. 🚗
چند دقیقهای سکوت بینمون بود.
بعد ته نگاهی بهم انداخت و گفت:
&: دو هفتهست فقط درس خوندی.
لبخند زدم.
×: چون کنکور داشتم.
&: میدونم.
مکثی کرد.
&: ولی امروز دیگه تموم شد. امروز فقط استراحت میکنی.
بهش نگاه کردم.
×: کجا میریم؟
لبخند مرموزی زد.
&: خودت میبینی.
سرم رو به صندلی تکیه دادم.
برای اولین بار بعد از مدتها، بدون فکر کردن به کتاب و تست و درس، فقط به مسیر روبهروم نگاه کردم. 🌙
ته کنارم بود...
و من بالاخره میتونستم نفس راحتی بکشم. 𐙚
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۷.۴k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط