رمان عاشقم باش🙃🫀
Part 9
دیانا:ارباب
من:ها
دیانا:میشه امشب کاریم نداشته باشین؟
من:چرا چیزی شده(خودشو زده به اون راه مثلا نمیدونه دل درد داره😐)
دیانا:دلم درد میکنه
رفتم از تو کشو کرم اوردم
من:شلوارت رو درار
دیانا:نه ترو خدا
من:میگم کاریت ندارم یعنی ندارم دیگه درار
شلوارشو در اورد
همینجوری که براش کرم میزدم گفتم:راستش من از صبح میدونستم حالت اینطوریه میدونستمم باید چیکار کنم تا خوب شی
دیانا:پس چرا زود تر اینکارو نکردی
من:خب دیگه گفتم بزار یه ذره درد بکشی اینقدر پرو بازی در نیاری
دیانا:از صبح صد بار مردم و زنده شدم بعد تو میگی ...
من:خوشم میاد اذیتت میکنم
دیانا:خیلی پستی
من:مرسی ممنون از نظرت
بعد از اینکه کارم تموم شد دیانا شلوارشو پاش کرد و تو بغلم خوابید
دیانا:ارباب
من:ها
دیانا:این دختره کیه
من:کدوم
دیانا:همین که سر شام زدید تو گوشش
من:اهان... اون دختر عمومه میدونی خب از وقتی به دنیا اومدیم گفتن شما باید باهم ازدواج کنید شقایق راضی بود ولی من از اول ازش بدم میومد بیشتر وقتا عموم میفرستتش اینجا پیش من تا شاید من مشکلم باهاش حل بشه و راضی شم شقایق خیلی جنده اس تاحالا هزار بار با این و اون دیدمش تو پارتی های شبانه و خیابون و همجا
دیانا:اهان فهمیدم
گونه دیانا رو بوسیدم و خوابیدیم
صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم رفتم شرکت امروز زیاد کار نداشتم یه چندتا امضای معمولی
ساعت 07:00 رفتم رسیدم و کارم ساعت 11:30 تموم شد که تا رسیدم خونه 12 بود
ماشینو پارک کردم رفتم تو عمارت دیانا اومد جلوم
دیانا:عه ارباب چه زود اومدید همیشه 2 میایید
من:اره امروز کار خاصی نداشتم
دیانا:هوم
#رمان
#عشق
#دیانا
#دیانا_رحیمی
#ارسلان
#ارسلان_کاشی
#اکیپ_سلاطین
#اکیپ_نیکا
دیانا:ارباب
من:ها
دیانا:میشه امشب کاریم نداشته باشین؟
من:چرا چیزی شده(خودشو زده به اون راه مثلا نمیدونه دل درد داره😐)
دیانا:دلم درد میکنه
رفتم از تو کشو کرم اوردم
من:شلوارت رو درار
دیانا:نه ترو خدا
من:میگم کاریت ندارم یعنی ندارم دیگه درار
شلوارشو در اورد
همینجوری که براش کرم میزدم گفتم:راستش من از صبح میدونستم حالت اینطوریه میدونستمم باید چیکار کنم تا خوب شی
دیانا:پس چرا زود تر اینکارو نکردی
من:خب دیگه گفتم بزار یه ذره درد بکشی اینقدر پرو بازی در نیاری
دیانا:از صبح صد بار مردم و زنده شدم بعد تو میگی ...
من:خوشم میاد اذیتت میکنم
دیانا:خیلی پستی
من:مرسی ممنون از نظرت
بعد از اینکه کارم تموم شد دیانا شلوارشو پاش کرد و تو بغلم خوابید
دیانا:ارباب
من:ها
دیانا:این دختره کیه
من:کدوم
دیانا:همین که سر شام زدید تو گوشش
من:اهان... اون دختر عمومه میدونی خب از وقتی به دنیا اومدیم گفتن شما باید باهم ازدواج کنید شقایق راضی بود ولی من از اول ازش بدم میومد بیشتر وقتا عموم میفرستتش اینجا پیش من تا شاید من مشکلم باهاش حل بشه و راضی شم شقایق خیلی جنده اس تاحالا هزار بار با این و اون دیدمش تو پارتی های شبانه و خیابون و همجا
دیانا:اهان فهمیدم
گونه دیانا رو بوسیدم و خوابیدیم
صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم رفتم شرکت امروز زیاد کار نداشتم یه چندتا امضای معمولی
ساعت 07:00 رفتم رسیدم و کارم ساعت 11:30 تموم شد که تا رسیدم خونه 12 بود
ماشینو پارک کردم رفتم تو عمارت دیانا اومد جلوم
دیانا:عه ارباب چه زود اومدید همیشه 2 میایید
من:اره امروز کار خاصی نداشتم
دیانا:هوم
#رمان
#عشق
#دیانا
#دیانا_رحیمی
#ارسلان
#ارسلان_کاشی
#اکیپ_سلاطین
#اکیپ_نیکا
۲۸.۱k
۱۷ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.