لونا و ويليام
🚨قسمت ۱
صدای در آمد. در رو باز کردم، ويليام رو به همراه ی دست گل لیلیوم زرد رنگ و کیک فسقلی که با رنگ گل ها ست شده بود دیدم.
از ويليام خجالت می کشیدم ؛ چون صبح دعوای بدی باهاش کرده بود و حرف های زشتی نسارش کرده بودم و اینکه من مقصر دعوا بودم و اون قربانی بیشتر منو خجالت زده می کرد. از وقتی که از نیویورک آمده بودیم چین برای مسابقه هوش و ریاضیات نوجوانان این اولین باری بود که این طوری عصبانی شده بودم و الان نمی دوستم باید چی کار کنم غرور مضخرفم هم اجازه نمی داد از معذرت خواهی کنم.
رشته افکارم زمانی که ويليام گفت خوبی پاره شد.ویلیام گفت:((چون مهمونی رو ترک کردهی و کیک نبردی گفت برات یکم کیک بیارم اتاقت،اما تا من این تصمیم رو گرفتم هم گروههامون تمام کیک رو خوردند)).
خنده ام گرفت،نمی دونم چرا شاید چون لحنش خنده دار بود یا شاید فقط چون ويليام بود.
بهش گفت بیاد داخل،پسر خیلی خوبیه از اون آدم مذهبی های سر به زیر که کار به هیچ کس نداره ،بهش اعتماد دارم.
گل رو بهم داد و گفت(اینم برای معذرت خوای).داخل دلم گفتم تو چقدر احمق و ساده ای پسر.
داخل اتاقی که گرفته بودم ی مبل سیاه و چرمی مثل اون مبل های که داخل فیلم های مافیای هست جلوی مبل هم ی تخت بزرگ بود نرم و گرم.
ويليام روی مبل نشست تا ساعت های ده شب مشغول غیبت پشت هم گروه هامون و رقیب هامون شدیم.خیلی خوش گذشت.البته که من که اشتباهی کردم که ويليام رو راه دادم چون اون ی مرد،هر چند که مهربون باشه بازهم یک مرد هست.
ده و نیم اینا رفتم که آب بزام جوش بشه؛هتل خودش داخل هر اتاق ی کتری برقی با ی باکس پر از تی بگ های مختلف گذاشته بود،کتری و تی بگ ها روی ی میز چوبی پا بلند قهوه ای سوخته که چسبیده به دیوار بود قرار داشتند. زمانی که آب رو گذاشتم رویم به دیوار بود و داشتم تی بگ انتخاب می کردم. ويليام از جاش بلند شد کت اش رو در آورد فکر کردم گرمه اشه اما بیرون داشت برف می مد و من هیچ دستگاه گرمایشی داخل اتاق روش نکرده بودم. صبح ی دامن سرمه ای و شومیز زرد کره ای پوشیده بودم. حی کردم ی نفر داشت بهم نزدیک می شد تا زمانی که گرمای نفس ی نفر رو پشت گردنم حس کردم. خشکم زده بود حتا نمیدونستم پلک بزنم. نفهمیدم چی شد اما دستش رو رو رانم حس کردم و می توانم بگویم ان شب هرگز از یادم نرفت و پس از آن شب روز هایم به سیاهی موهای ويليام شده بود ، با گذشت ۲ سال هنوز درد ان شب از یادم نمیره،هرگز نتونستم به پدر و مادرم و خواهرم در مورد ان شب بگویم و خودم به تنهایی در اقیانوس درد و رنج خود غرق شدم.
اما زمان همه چیز رو التیام می بخشه. زخم منم رو بخیه زده اما هرگز رد آن بخیه از بین نرفته و هروز بیشتر می سوخت اما امروز ان بخیه پاره شد .از دانشگاه خسته و کوفته برگشتم و وارد خانه شدم .با صدای بلند و شادنما سلام کردم جوابی نشندم اما تعدای کفش غریبه دیدم و فهمیدم مهمان دارم خواستم برم سلام کنم که پدر ويليام را دیدم. بخیه پاره شد و خون از زخمم سرازیر شد.
این داستان ادامه دارد..
-----------------‐------
#ایران #استری_کیدز #امریکا #اینستاگرام #رمان # گوگل #بی_تی_اس
صدای در آمد. در رو باز کردم، ويليام رو به همراه ی دست گل لیلیوم زرد رنگ و کیک فسقلی که با رنگ گل ها ست شده بود دیدم.
از ويليام خجالت می کشیدم ؛ چون صبح دعوای بدی باهاش کرده بود و حرف های زشتی نسارش کرده بودم و اینکه من مقصر دعوا بودم و اون قربانی بیشتر منو خجالت زده می کرد. از وقتی که از نیویورک آمده بودیم چین برای مسابقه هوش و ریاضیات نوجوانان این اولین باری بود که این طوری عصبانی شده بودم و الان نمی دوستم باید چی کار کنم غرور مضخرفم هم اجازه نمی داد از معذرت خواهی کنم.
رشته افکارم زمانی که ويليام گفت خوبی پاره شد.ویلیام گفت:((چون مهمونی رو ترک کردهی و کیک نبردی گفت برات یکم کیک بیارم اتاقت،اما تا من این تصمیم رو گرفتم هم گروههامون تمام کیک رو خوردند)).
خنده ام گرفت،نمی دونم چرا شاید چون لحنش خنده دار بود یا شاید فقط چون ويليام بود.
بهش گفت بیاد داخل،پسر خیلی خوبیه از اون آدم مذهبی های سر به زیر که کار به هیچ کس نداره ،بهش اعتماد دارم.
گل رو بهم داد و گفت(اینم برای معذرت خوای).داخل دلم گفتم تو چقدر احمق و ساده ای پسر.
داخل اتاقی که گرفته بودم ی مبل سیاه و چرمی مثل اون مبل های که داخل فیلم های مافیای هست جلوی مبل هم ی تخت بزرگ بود نرم و گرم.
ويليام روی مبل نشست تا ساعت های ده شب مشغول غیبت پشت هم گروه هامون و رقیب هامون شدیم.خیلی خوش گذشت.البته که من که اشتباهی کردم که ويليام رو راه دادم چون اون ی مرد،هر چند که مهربون باشه بازهم یک مرد هست.
ده و نیم اینا رفتم که آب بزام جوش بشه؛هتل خودش داخل هر اتاق ی کتری برقی با ی باکس پر از تی بگ های مختلف گذاشته بود،کتری و تی بگ ها روی ی میز چوبی پا بلند قهوه ای سوخته که چسبیده به دیوار بود قرار داشتند. زمانی که آب رو گذاشتم رویم به دیوار بود و داشتم تی بگ انتخاب می کردم. ويليام از جاش بلند شد کت اش رو در آورد فکر کردم گرمه اشه اما بیرون داشت برف می مد و من هیچ دستگاه گرمایشی داخل اتاق روش نکرده بودم. صبح ی دامن سرمه ای و شومیز زرد کره ای پوشیده بودم. حی کردم ی نفر داشت بهم نزدیک می شد تا زمانی که گرمای نفس ی نفر رو پشت گردنم حس کردم. خشکم زده بود حتا نمیدونستم پلک بزنم. نفهمیدم چی شد اما دستش رو رو رانم حس کردم و می توانم بگویم ان شب هرگز از یادم نرفت و پس از آن شب روز هایم به سیاهی موهای ويليام شده بود ، با گذشت ۲ سال هنوز درد ان شب از یادم نمیره،هرگز نتونستم به پدر و مادرم و خواهرم در مورد ان شب بگویم و خودم به تنهایی در اقیانوس درد و رنج خود غرق شدم.
اما زمان همه چیز رو التیام می بخشه. زخم منم رو بخیه زده اما هرگز رد آن بخیه از بین نرفته و هروز بیشتر می سوخت اما امروز ان بخیه پاره شد .از دانشگاه خسته و کوفته برگشتم و وارد خانه شدم .با صدای بلند و شادنما سلام کردم جوابی نشندم اما تعدای کفش غریبه دیدم و فهمیدم مهمان دارم خواستم برم سلام کنم که پدر ويليام را دیدم. بخیه پاره شد و خون از زخمم سرازیر شد.
این داستان ادامه دارد..
-----------------‐------
#ایران #استری_کیدز #امریکا #اینستاگرام #رمان # گوگل #بی_تی_اس
- ۲۱.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط