برده عمارت جئون
پارت ¹⁵⁰
عینکش رو که برداشت دلم برای روزایی که داشتیم بیشتر تنگ شد.
توی سکوت بهم نگاه میکرد و من در حالیکه تا اون لحظه مصمم بودم جلوی میزش وایسادم.
اما زیر اون نگاه چنان تردید داشتم که میترسیدم اونجا بودنم اشتباه باشه.
به سختی لب هام رو با زبون تر کردم و پاکت ها و کارتون ها رو به طرفش هل دادم و گفتم:
-من به اینا احتیاج ندارم
این کفشا رو هم میتونی بندازیشون دور
وقتی در جوابم نیشخند زد بند دلم پاره شد.
سری تکون داد و گفت:
-کفش پاره در شان عروس این خونه نیست
ولی در هر صورت تو دختر یه باغبونی
لیاقت داشتن کفش مارک و نداری
قلبم تیکه تیکه میشد،انگار قصد داشت با حرفاش خفه ام کنه.
بغضم رو قورت دادم و لب زدم:
-من...من خودم کار میکنم و با پول خودم کفش خریدم...
مثل یونا پدر و شوهر پولدار ندارم
جونگکوک با خنده ی تو گلویی حرفم رو قطع کرد و از جا بلند شد.
روبروم وایساد و گفت:
-خوبه که کار میکنی و میتونی چیزایی که در حدته رو بخری
به هر حال باید برای خودت پول در بیاری
حرفای جونگکوک چنان دلم رو سوزونده بود که تمام شب اشک ریخته و خواب به چشمام نمیاومد.
اونقدر بهم فشار اومده بود که صبح به سختی لباس پوشیدم و راهی دانشگاه شدم.
وقتی سرگرم میشدم کمتر فکر و خیال میکردم.
با استاد فرهمند کلاس داشتیم،با دیدنم لبخندی زد و گفت:
-امروز یه کار مهم داشتم واقعا به کمکت نیاز داشتم ات
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
-هر کاری باشه در خدمتم پیرمرد
-امروز باید برم بیمارستان
یه مریض اورژانسی دارم دستیار میخوام
تو باهام بیا
با چشمای گرد شده گفتم:
-اما استاد...من تازه ترم دومیم
واقعا میتونم باهاتون بیام؟
-وقتی من تشخیص میدم پس حتما میتونی
ساعت ۱ تو پارکینگ اساتید منتظرتم
باورم نمیشد که استاد میخواست من رو به عنوان دستیار با خودش به بیمارستان ببره.
بدون اینکه به کسی بگم از کلاس بیرون زدم و خودم رو به پارکینگ رسوندم.
عینکش رو که برداشت دلم برای روزایی که داشتیم بیشتر تنگ شد.
توی سکوت بهم نگاه میکرد و من در حالیکه تا اون لحظه مصمم بودم جلوی میزش وایسادم.
اما زیر اون نگاه چنان تردید داشتم که میترسیدم اونجا بودنم اشتباه باشه.
به سختی لب هام رو با زبون تر کردم و پاکت ها و کارتون ها رو به طرفش هل دادم و گفتم:
-من به اینا احتیاج ندارم
این کفشا رو هم میتونی بندازیشون دور
وقتی در جوابم نیشخند زد بند دلم پاره شد.
سری تکون داد و گفت:
-کفش پاره در شان عروس این خونه نیست
ولی در هر صورت تو دختر یه باغبونی
لیاقت داشتن کفش مارک و نداری
قلبم تیکه تیکه میشد،انگار قصد داشت با حرفاش خفه ام کنه.
بغضم رو قورت دادم و لب زدم:
-من...من خودم کار میکنم و با پول خودم کفش خریدم...
مثل یونا پدر و شوهر پولدار ندارم
جونگکوک با خنده ی تو گلویی حرفم رو قطع کرد و از جا بلند شد.
روبروم وایساد و گفت:
-خوبه که کار میکنی و میتونی چیزایی که در حدته رو بخری
به هر حال باید برای خودت پول در بیاری
حرفای جونگکوک چنان دلم رو سوزونده بود که تمام شب اشک ریخته و خواب به چشمام نمیاومد.
اونقدر بهم فشار اومده بود که صبح به سختی لباس پوشیدم و راهی دانشگاه شدم.
وقتی سرگرم میشدم کمتر فکر و خیال میکردم.
با استاد فرهمند کلاس داشتیم،با دیدنم لبخندی زد و گفت:
-امروز یه کار مهم داشتم واقعا به کمکت نیاز داشتم ات
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
-هر کاری باشه در خدمتم پیرمرد
-امروز باید برم بیمارستان
یه مریض اورژانسی دارم دستیار میخوام
تو باهام بیا
با چشمای گرد شده گفتم:
-اما استاد...من تازه ترم دومیم
واقعا میتونم باهاتون بیام؟
-وقتی من تشخیص میدم پس حتما میتونی
ساعت ۱ تو پارکینگ اساتید منتظرتم
باورم نمیشد که استاد میخواست من رو به عنوان دستیار با خودش به بیمارستان ببره.
بدون اینکه به کسی بگم از کلاس بیرون زدم و خودم رو به پارکینگ رسوندم.
- ۲۹.۹k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط