سناریو : وسوسه ی دارچینی
🗿🔞🗿🔞🗿🔞🗿🔞🗿🔞🗿🔞
کن نیچیوا !!!🔪
اومدم با سناریو ی نانای نانای از ریندو 🚷🍷🍇
جزعیات و حسش رو تمام و کمال نوشتم و تمام چیز هایی که بلد بودم رو به کار گرفتم ... (☆~☆)
و مهم تر از همه: اگه جنبه نداری، عزیزم نمیخواد بخونی گزارش برای چی؟؟ (0'_'0)
من از همین الان هشدار دادم اگه کسی جنبه نداره لطفاً نخونه...
داستان اینه که شما دو تا توی بار با هم آشنا میشید و ریندو از شما خوشش میاد چونکه شما خیلی زیبا بودید : اندام ساعت شنی و بی نقص ، چشم های درشت و آهویی و قهوه ای، موهای دارچینی رنگ و موجدار، ابروهای کمونی و مژه های پرپشت، پوست گندمی و بی نقص، انحنا های بی نظیر، لب ها و گونه های سرخ، قد تون هم : ۱۵۵ / ۱۶۰ سانتی متر.
شروع سناریو:
وسوسه ی دارچینی...
نورهای نئونی بار، سایههای بنفش و آبی رو روی صورتش میانداخت... ریندو هایتانی، مثل همیشه با اون ژستِ بیخیال و مغرورانهاش، گوشهی دنج بار نشسته بود و با ساقه گیلاس داخل نوشیدنیاش بازی میکرد...
انگار داشت حوصلهاش سر میرفت، تا اینکه تو وارد شدی...
وقتی پات رو داخل بار گذاشتی، انگار کلِ اتمسفرِ اونجا تغییر کرد...
قدِ ظریفت (۱۵۵ سانتیمتر) باعث میشد توی اون جمعیتِ بلندقد، مثل یک جواهر کمیاب به نظر برسی. موهای دارچینیت که روی شونههات موج میخورد، زیر نورِ کمسوی بار برق میزد.
ریندو نگاهش رو از لیوان گرفت.
وقتی چشمهای درشت و آهوییت رو دید، اون اخمِ همیشگیاش کمی باز شد. اون دقیقاً آدمِ این بود که جزئیات رو شکار کنه؛ از انحنای بینقص اندامت توی اون لباس گرفته، تا پوستِ گندمیت که حالا توی اون نورِ گرمِ بار، جذابتر از همیشه دیده میشد.
اون حتی پلک هم نزد. فقط با همون لبخند کج و معروفش، نگاهش رو روی لبههای سرخ لبت قفل کرد. به نظر میرسید ریندو، شکارچیای که همیشه دنبالِ یه طعمهی خاص بود، بالاخره هدفش رو پیدا کرده.
لیوانش رو روی میز گذاشت و با حرکتی آروم، از جاش بلند شد. قدِ بلندش توی سایه کشیده شد. وقتی داشت به سمتت قدم برمیداشت، بوی عطرِ تلخ و سردش - ترکیبی از چوب، تنباکو و عطر تلخ و گرون قیمت مردونه - فضا رو پر کرد.
کنارت که ایستاد، صدایش پایین و خشدار بود:
«اینجور مکانها برای دختری مثل تو... یکم زیادی خطرناکه. تنها اومدی؟»
صدایِ بمِ ریندو، درست بیخِ گوشت پیچید. اون زیادی به حریمت نزدیک شده بود؛ طوری که میتونستی گرمای غیر طبیعی بدنش رو (به خواطر الکل) حس کنی. دستش رو لبهی میزِ کنارِ تو گذاشت و بدنش رو بهت نزدیکتر کرد.
حالا میتونستی اون چشمهای سرد و وحشیش رو از نزدیک ببینی که انگار داشتند تکتکِ اون انحناهای بینظیرت رو وارسی میکردند.
سکانس دوم : قمار بی بازگشت
ریندو اونقدر نزدیک بود که میتونستی تپشِ قلبِ منظمی که زیرِ پیرهنش میزد رو حس کنی. اون منتظر بود که تو لکنت بگیری یا چشمهات رو بدزدی، اما وقتی مستقیم توی چشمهای سردِ اون خیره شدی و اون نگاهِ آهوییت، بدونِ ذرهای ترس، مستقیم تویِ مردمکهای اون قفل شد، ابرویِ ریندو بالا پرید.
تو با یه خندهی کوتاه و ظریف که بویِ شیطنت میداد، لبت رو گزیدی و گفتی:
«خطرناک؟»
مکثی کردی و انگشتهات رو خیلی آروم رویِ لبهی لیوانِ اون کشیدی، طوری که ناخنهات صدایِ ریزی رویِ شیشه ایجاد کرد. ادامه دادی:
«شاید برای بقیه خطرناک باشه، ریندو. ولی من هیچوقت از چیزی که میتونه بهم آسیب بزنه، نترسیدم. اتفاقاً... همیشه ازش استقبال کردم.»
این جمله مثل یک جرقه بود. لبخندِ کجِ ریندو عمیقتر شد. اون سرش رو کمی کج کرد و با لحنی که حالا دیگه فقط برایِ تو بود، گفت:
«اوووه... پس داری میگی از درد لذت میبری؟»
بدون اینکه فاصله رو کم کنه، دستش رو برد سمتِ گونهت. با پشتِ انگشتهای کشیده و سردش، مسیرِ انحنایِ گونهت رو دنبال کرد و پایین اومد تا رسید به چونهت. پوستِ گندمیت زیرِ لمسِ اون، انگار داغ شد. اون با همون صدایِ بم و گیرایش زمزمه کرد:
«خیلی اعتماد به نفس داری که جلویِ من اینطوری حرف میزنی. میدونی اگه این بازی رو شروع کنی، دیگه راهِ برگشتی نداری؟»
تو عقب ننشستی؛ اتفاقاً، کمی خودت رو به سمتِ دستش خم کردی و با صدایی که تویِ اون شلوغی فقط برای اون شنیده میشد، گفتی:
«کی گفته دنبالِ راهِ برگشتم؟»
ریندو برایِ یک ثانیه ساکت شد. چشمهایِ آبیِ یخیش که همیشه خالی از احساس بود، حالا با یک ولعِ تاریک میدرخشید...
ویس اجازه نمیده بیشتر از این بنویسم...
برای پارت بعد که هنتای عه : ۸ تا لایک♡
سایونارا...🕊
#ریندو_هایتانی #توکیو_ریونجرز #سناریو #فن_فیکشن #هایتان#عاشقانه_دارک#سناریو_توکیو_ریونجرز #داستان_انیمه #پسر_بد #عاشقانه_خطرناک #انیمه_فارسی #هایتانی_ریندو #فیکشن_نویس #سناریو_عاشقانه #توکیو_ریونجرز_سناریو
کن نیچیوا !!!🔪
اومدم با سناریو ی نانای نانای از ریندو 🚷🍷🍇
جزعیات و حسش رو تمام و کمال نوشتم و تمام چیز هایی که بلد بودم رو به کار گرفتم ... (☆~☆)
و مهم تر از همه: اگه جنبه نداری، عزیزم نمیخواد بخونی گزارش برای چی؟؟ (0'_'0)
من از همین الان هشدار دادم اگه کسی جنبه نداره لطفاً نخونه...
داستان اینه که شما دو تا توی بار با هم آشنا میشید و ریندو از شما خوشش میاد چونکه شما خیلی زیبا بودید : اندام ساعت شنی و بی نقص ، چشم های درشت و آهویی و قهوه ای، موهای دارچینی رنگ و موجدار، ابروهای کمونی و مژه های پرپشت، پوست گندمی و بی نقص، انحنا های بی نظیر، لب ها و گونه های سرخ، قد تون هم : ۱۵۵ / ۱۶۰ سانتی متر.
شروع سناریو:
وسوسه ی دارچینی...
نورهای نئونی بار، سایههای بنفش و آبی رو روی صورتش میانداخت... ریندو هایتانی، مثل همیشه با اون ژستِ بیخیال و مغرورانهاش، گوشهی دنج بار نشسته بود و با ساقه گیلاس داخل نوشیدنیاش بازی میکرد...
انگار داشت حوصلهاش سر میرفت، تا اینکه تو وارد شدی...
وقتی پات رو داخل بار گذاشتی، انگار کلِ اتمسفرِ اونجا تغییر کرد...
قدِ ظریفت (۱۵۵ سانتیمتر) باعث میشد توی اون جمعیتِ بلندقد، مثل یک جواهر کمیاب به نظر برسی. موهای دارچینیت که روی شونههات موج میخورد، زیر نورِ کمسوی بار برق میزد.
ریندو نگاهش رو از لیوان گرفت.
وقتی چشمهای درشت و آهوییت رو دید، اون اخمِ همیشگیاش کمی باز شد. اون دقیقاً آدمِ این بود که جزئیات رو شکار کنه؛ از انحنای بینقص اندامت توی اون لباس گرفته، تا پوستِ گندمیت که حالا توی اون نورِ گرمِ بار، جذابتر از همیشه دیده میشد.
اون حتی پلک هم نزد. فقط با همون لبخند کج و معروفش، نگاهش رو روی لبههای سرخ لبت قفل کرد. به نظر میرسید ریندو، شکارچیای که همیشه دنبالِ یه طعمهی خاص بود، بالاخره هدفش رو پیدا کرده.
لیوانش رو روی میز گذاشت و با حرکتی آروم، از جاش بلند شد. قدِ بلندش توی سایه کشیده شد. وقتی داشت به سمتت قدم برمیداشت، بوی عطرِ تلخ و سردش - ترکیبی از چوب، تنباکو و عطر تلخ و گرون قیمت مردونه - فضا رو پر کرد.
کنارت که ایستاد، صدایش پایین و خشدار بود:
«اینجور مکانها برای دختری مثل تو... یکم زیادی خطرناکه. تنها اومدی؟»
صدایِ بمِ ریندو، درست بیخِ گوشت پیچید. اون زیادی به حریمت نزدیک شده بود؛ طوری که میتونستی گرمای غیر طبیعی بدنش رو (به خواطر الکل) حس کنی. دستش رو لبهی میزِ کنارِ تو گذاشت و بدنش رو بهت نزدیکتر کرد.
حالا میتونستی اون چشمهای سرد و وحشیش رو از نزدیک ببینی که انگار داشتند تکتکِ اون انحناهای بینظیرت رو وارسی میکردند.
سکانس دوم : قمار بی بازگشت
ریندو اونقدر نزدیک بود که میتونستی تپشِ قلبِ منظمی که زیرِ پیرهنش میزد رو حس کنی. اون منتظر بود که تو لکنت بگیری یا چشمهات رو بدزدی، اما وقتی مستقیم توی چشمهای سردِ اون خیره شدی و اون نگاهِ آهوییت، بدونِ ذرهای ترس، مستقیم تویِ مردمکهای اون قفل شد، ابرویِ ریندو بالا پرید.
تو با یه خندهی کوتاه و ظریف که بویِ شیطنت میداد، لبت رو گزیدی و گفتی:
«خطرناک؟»
مکثی کردی و انگشتهات رو خیلی آروم رویِ لبهی لیوانِ اون کشیدی، طوری که ناخنهات صدایِ ریزی رویِ شیشه ایجاد کرد. ادامه دادی:
«شاید برای بقیه خطرناک باشه، ریندو. ولی من هیچوقت از چیزی که میتونه بهم آسیب بزنه، نترسیدم. اتفاقاً... همیشه ازش استقبال کردم.»
این جمله مثل یک جرقه بود. لبخندِ کجِ ریندو عمیقتر شد. اون سرش رو کمی کج کرد و با لحنی که حالا دیگه فقط برایِ تو بود، گفت:
«اوووه... پس داری میگی از درد لذت میبری؟»
بدون اینکه فاصله رو کم کنه، دستش رو برد سمتِ گونهت. با پشتِ انگشتهای کشیده و سردش، مسیرِ انحنایِ گونهت رو دنبال کرد و پایین اومد تا رسید به چونهت. پوستِ گندمیت زیرِ لمسِ اون، انگار داغ شد. اون با همون صدایِ بم و گیرایش زمزمه کرد:
«خیلی اعتماد به نفس داری که جلویِ من اینطوری حرف میزنی. میدونی اگه این بازی رو شروع کنی، دیگه راهِ برگشتی نداری؟»
تو عقب ننشستی؛ اتفاقاً، کمی خودت رو به سمتِ دستش خم کردی و با صدایی که تویِ اون شلوغی فقط برای اون شنیده میشد، گفتی:
«کی گفته دنبالِ راهِ برگشتم؟»
ریندو برایِ یک ثانیه ساکت شد. چشمهایِ آبیِ یخیش که همیشه خالی از احساس بود، حالا با یک ولعِ تاریک میدرخشید...
ویس اجازه نمیده بیشتر از این بنویسم...
برای پارت بعد که هنتای عه : ۸ تا لایک♡
سایونارا...🕊
#ریندو_هایتانی #توکیو_ریونجرز #سناریو #فن_فیکشن #هایتان#عاشقانه_دارک#سناریو_توکیو_ریونجرز #داستان_انیمه #پسر_بد #عاشقانه_خطرناک #انیمه_فارسی #هایتانی_ریندو #فیکشن_نویس #سناریو_عاشقانه #توکیو_ریونجرز_سناریو
- ۱۳.۷k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط