007-پنهان در مه - پارت ۱۰۷
...
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۷
...
آنیا در حالی که ظرف غذایش را در دست داشت، به سمت بکی حرکت کرد.
بکی که روی صندلی نشسته بود، با لبخندی مهربان به او گفت: «آلما چان، یکم به نظر میاد حالت خوب نیست!»
آنیا که جا خورده بود، ظرفش را روی میز گذاشت و رو به او کرد: «اوه؟ نه، من خوبم، بکی!»
بکی در حالی که انگشتش را روی لبش گذاشته بود، با کنجکاوی به او نزدیکتر شد: «آخه... یه کوچولو رنگت پریده!»
آنیا که برای اولین بار کاملاً با او صادق بود، گفت: «من واقعاً حالم خوبه! شاید اشتباه میکنی!»
بکی با شنیدن صدای قاطع آنیا عقبنشینی کرد: «خیلی خب.... ولی مواظب باش، این روزا هوا خیلی سرده ،میترسم سرما خورده باشی!»
آنیا که تا آن لحظه خاطرهی دیروز را فراموش کرده بود، با یادآوری ناگهانی خودش و دامیان زیر باران، گونههایش کمی سرخ شد: «ا.. اوه، متوجه شدم!»
.....
اویل و اوین با نگاهی سرشار از کنجکاوی به دامیان خیره شده بودند.
دامیان در حالی که اخم کرده بود، با کلافگی گفت: «چرا اینطوری رفتار میکنین؟!»
اوین در حالی که با ناباوری اویل را تکان میداد، آرام گفت: «رئیس میخواد آخر هفته بریم بیرون؟! بهم بگو که الان خوابم!»
اویل که عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود، گفت: «ر.. رئیس، مطمئنی سرت به سنگی چیزی نخورده؟!»
دامیان آهی کشید: «اگه میخواین اینقدر واکنش نشون بدید، بیخیالش میشم!»
اوین و اویل که با حرف ناگهانی دامیان به خودشان آمده بودند، بلافاصله جلو آمدند: «نه، نه رئیس، بیا آخر هفته بریم بیرون!!»
اویل جلوتر آمد و گفت: «آره رئیس، نگران هیچی نباش، همین الان میریم و مقدماتش رو آماده میکنیم!»
سپس هر دو با عجله از ناهارخوری به بیرون دویدند.
دامیان که با تعجب به رفتار ناگهانی آنها نگاه میکرد، آه دیگری کشید و زیر لب زمزمه کرد: «اینکه خودم پیشنهاد بدم، اینقدر تعجبآوره...؟!»
صدایی که به او نزدیک میشد، به آرامی از پشت سر گفت: «بله، تو همیشه سرت تو درس و مشقه، برای همینم اون بدبختا اینقدر تعجب کردن!»
دامیان با شنیدن صدای دختر از جا پرید و با شتاب به پشت سرش نگاه کرد: «ت.. تو چرا یهو پشت سرم ظاهر میشی؟! اصلا بلکبل کجاست؟»
آنیا جلو آمد و با لبخندی بر لب گفت: «هوم؟ چرا اینقدر سرخ شدی؟»
دامیان با شنیدن این حرف، سرختر شد و عقبعقب رفت: «خ.. خفه شو، من اصلا هم سرخ نشدم!!»
آنیا لبخندی زد و جلوتر آمد: «اینطوری نباش... امروز قصد ندارم زیاد سر به سرت بذارم، فقط میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه.»
سپس مکثی کرد و در حالی که به چشمهای دامیان خیره شده بود، ادامه داد: «خوشحالم که میبینم حالت خوبه، دامیان!»
دامیان لحظهای نفسش بند آمد؛ او هرگز تصور نمیکرد این دختر روزی به او بگوید که نگرانش شده است. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، گفت: «خب... ممنون که... که نگرانم شدی!»
آنیا دوباره خندید: «خواهش میکنم.»
دامیان در حالی که با خودش کلنجار میرفت، بستهای را از پشت سرش جلو آورد.
آنیا با کنجکاوی به آن نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟!»
دامیان سرش را خاراند و با لکنت گفت: «م... متاسفم که دیروز با رفتارم ناراحتت کردم و...»
اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، قفل شدن نگاهش در چشمهای آنیا کافی بود تا تمام مهارت کلامیاش را از دست بدهد.
آنیا که کاملاً متوجه ماجرا شده بود، بسته را از دامیان گرفت و داخل آن را نگاه کرد. سپس چشمانش از هیجان برق زد: «وااای، ممنونم دامیان!!! من عاشق این شیرینیهام!!»
دامیان در حالی که زیرچشمی به او نگاه میکرد، گفت: «ق.. قابلی نداره...»
آنیا با کنجکاوی به او نگاه کرد: «چیز دیگهای هم هست که بخوای بهم بگی؟»
دامیان با فکر کردن به چیزی که میخواست به او بگوید، به طرز وحشتناکی گونههایش سرخ شد: «م.. من......»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۷
...
آنیا در حالی که ظرف غذایش را در دست داشت، به سمت بکی حرکت کرد.
بکی که روی صندلی نشسته بود، با لبخندی مهربان به او گفت: «آلما چان، یکم به نظر میاد حالت خوب نیست!»
آنیا که جا خورده بود، ظرفش را روی میز گذاشت و رو به او کرد: «اوه؟ نه، من خوبم، بکی!»
بکی در حالی که انگشتش را روی لبش گذاشته بود، با کنجکاوی به او نزدیکتر شد: «آخه... یه کوچولو رنگت پریده!»
آنیا که برای اولین بار کاملاً با او صادق بود، گفت: «من واقعاً حالم خوبه! شاید اشتباه میکنی!»
بکی با شنیدن صدای قاطع آنیا عقبنشینی کرد: «خیلی خب.... ولی مواظب باش، این روزا هوا خیلی سرده ،میترسم سرما خورده باشی!»
آنیا که تا آن لحظه خاطرهی دیروز را فراموش کرده بود، با یادآوری ناگهانی خودش و دامیان زیر باران، گونههایش کمی سرخ شد: «ا.. اوه، متوجه شدم!»
.....
اویل و اوین با نگاهی سرشار از کنجکاوی به دامیان خیره شده بودند.
دامیان در حالی که اخم کرده بود، با کلافگی گفت: «چرا اینطوری رفتار میکنین؟!»
اوین در حالی که با ناباوری اویل را تکان میداد، آرام گفت: «رئیس میخواد آخر هفته بریم بیرون؟! بهم بگو که الان خوابم!»
اویل که عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود، گفت: «ر.. رئیس، مطمئنی سرت به سنگی چیزی نخورده؟!»
دامیان آهی کشید: «اگه میخواین اینقدر واکنش نشون بدید، بیخیالش میشم!»
اوین و اویل که با حرف ناگهانی دامیان به خودشان آمده بودند، بلافاصله جلو آمدند: «نه، نه رئیس، بیا آخر هفته بریم بیرون!!»
اویل جلوتر آمد و گفت: «آره رئیس، نگران هیچی نباش، همین الان میریم و مقدماتش رو آماده میکنیم!»
سپس هر دو با عجله از ناهارخوری به بیرون دویدند.
دامیان که با تعجب به رفتار ناگهانی آنها نگاه میکرد، آه دیگری کشید و زیر لب زمزمه کرد: «اینکه خودم پیشنهاد بدم، اینقدر تعجبآوره...؟!»
صدایی که به او نزدیک میشد، به آرامی از پشت سر گفت: «بله، تو همیشه سرت تو درس و مشقه، برای همینم اون بدبختا اینقدر تعجب کردن!»
دامیان با شنیدن صدای دختر از جا پرید و با شتاب به پشت سرش نگاه کرد: «ت.. تو چرا یهو پشت سرم ظاهر میشی؟! اصلا بلکبل کجاست؟»
آنیا جلو آمد و با لبخندی بر لب گفت: «هوم؟ چرا اینقدر سرخ شدی؟»
دامیان با شنیدن این حرف، سرختر شد و عقبعقب رفت: «خ.. خفه شو، من اصلا هم سرخ نشدم!!»
آنیا لبخندی زد و جلوتر آمد: «اینطوری نباش... امروز قصد ندارم زیاد سر به سرت بذارم، فقط میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه.»
سپس مکثی کرد و در حالی که به چشمهای دامیان خیره شده بود، ادامه داد: «خوشحالم که میبینم حالت خوبه، دامیان!»
دامیان لحظهای نفسش بند آمد؛ او هرگز تصور نمیکرد این دختر روزی به او بگوید که نگرانش شده است. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، گفت: «خب... ممنون که... که نگرانم شدی!»
آنیا دوباره خندید: «خواهش میکنم.»
دامیان در حالی که با خودش کلنجار میرفت، بستهای را از پشت سرش جلو آورد.
آنیا با کنجکاوی به آن نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟!»
دامیان سرش را خاراند و با لکنت گفت: «م... متاسفم که دیروز با رفتارم ناراحتت کردم و...»
اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، قفل شدن نگاهش در چشمهای آنیا کافی بود تا تمام مهارت کلامیاش را از دست بدهد.
آنیا که کاملاً متوجه ماجرا شده بود، بسته را از دامیان گرفت و داخل آن را نگاه کرد. سپس چشمانش از هیجان برق زد: «وااای، ممنونم دامیان!!! من عاشق این شیرینیهام!!»
دامیان در حالی که زیرچشمی به او نگاه میکرد، گفت: «ق.. قابلی نداره...»
آنیا با کنجکاوی به او نگاه کرد: «چیز دیگهای هم هست که بخوای بهم بگی؟»
دامیان با فکر کردن به چیزی که میخواست به او بگوید، به طرز وحشتناکی گونههایش سرخ شد: «م.. من......»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶۱۱
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط