{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات من به عنوان یک بچه در بانگو

خاطرات من به عنوان یک بچه در بانگو

p³

این داستان: خشم خروشان کونیکیدای سان!!

_دازاییییییی! میکشمت مرتیکه!

+کونیییییی کیدا ژووووووننننن... آنقدر حرص نخور برا پوستت ضرر دارع(^o^)

کورو: *عر زدن*

رانپو: اون بدبخت شیر میخواد!

فوکوزاوا: کنجی... کار خودته

کنجی در حالیکه سلام نظامی میده: چشم رئیسسسس!!

(چند دقیقه بعد)

کنجی: کورو چان... اینم شیر تازه برای دازای کوچولو

دازای: دازای کوچولو...؟

کنجی: خب به هم شباهت دارین دیگه...

دازای:*سرخیدن*

کورو: کنجی کون... آلیگاتو!(کنجی کون اریگاتو)

کنجی:*لبخند زدن و گرفتن دستای کورو چان*خواهش میکنم اونه کوچولو!

کونی:بیا برگردیم سر دعوامون مومیایی دراز تن لش!

دازای: دلت میاد منو اونجوری صدا کنی کونی جونم؟(نگاه دختر کش)

کرومی اندر ذهن*خودایااااا منو آلبالو کنننننن*

_آلبالو... پخ!(آلبالو کن)

یوسانو سنسی: آخی... دلت آلبالو میخواد کوچولو؟

رانپو درحالیکه دستاشو میبره بالا: منم موخوام!

______________________

[آن طرف این د مافیا]

کویو:خدایااااااا!!! دختر کوچولومو بردنننننننن!!!!حالا چه خاکی تو سرم بریزمممممم؟؟؟؟!!!!

تاچیهارا:خدا رحمتش کنه...

ملودی: چی زر زدی؟!(با قیافه شاکی)
دیدگاه ها (۲)

خاطرات من به عنوان یک بچه در بانگوپارت۳این داستان:خشم خروشان...

📹 با نفر اول کشور زاویه داشتم بعضی ازین یقه سفید بسته ها میگ...

🤣🤣🤣🤣🤣

🔰جرمی کوربین، رهبر سابق حزب کارگر انگلیس با انتشار تصاویر وی...

تولد 43سالگی در مرکز مخابرات محلاتی

مهم مهم توجه توجه مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط