{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هلیا!

هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم،باور کن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن،فقط لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.
#نادر_ابراهیمی
#بار_دیگر_شهری_که_دوست_میداشتم
#عشق #تنهایی
دیدگاه ها (۱)

گاهی خوشبختی، تو ساده‌ترین لحظه‌های زندگی پنهونه... 🍂❤️ یک ا...

تو را به زبان ساده شعر دوست دارم.به زبان عاشقانه فارسی به آن...

باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام، اندوه...

من دیوانه‌ی توام، نه از آن دیوانگی‌های ساده… از آن جنس که هر...

🖤 عزیزِ من، ای دلِ من…تو اومدی و آرامشِ ساده‌م، شد یه دنیا د...

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

🖤 گاهی عشق، رسیدن نیست… نرسیدن است!بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ما...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

همه فکر می‌کنند که فرمول عجیب وغریبی باید وجود داشته باشد تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط