سالها سوختم و آتش دل ، دود نداشت
سالها سوختم و آتش دل ، دود نداشت
گوهرعمر دراین کهنه سرا سود نداشت
چه ملامت که کشیدم ز پریشانی عـمر
تار دل سوخت ولی ساز تنم پود نداشت
آتشـی زد به دلم خـنجـر برّان فلـک
ناخوش احوال تنم مرهم بهبود نداشت
اشک بارانی دل ، شـسـت سراپای وجود
هیچ دشتی چو رخم آبله ی رود نداشت
روز ها شد سیه و سایه به مهتاب افتاد
گل شب بوی چمن ، یک شب خشنود نداشت
وعده های خوش او دلخـوشمان کرد ولی
عمر آشفته ی من زآنچه بفرمود نداشت
گوهرعمر دراین کهنه سرا سود نداشت
چه ملامت که کشیدم ز پریشانی عـمر
تار دل سوخت ولی ساز تنم پود نداشت
آتشـی زد به دلم خـنجـر برّان فلـک
ناخوش احوال تنم مرهم بهبود نداشت
اشک بارانی دل ، شـسـت سراپای وجود
هیچ دشتی چو رخم آبله ی رود نداشت
روز ها شد سیه و سایه به مهتاب افتاد
گل شب بوی چمن ، یک شب خشنود نداشت
وعده های خوش او دلخـوشمان کرد ولی
عمر آشفته ی من زآنچه بفرمود نداشت
- ۸۶۲
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط