( Start to finish) : p5
بعد از خروج از اتاق نفس عمیقی کشیدی بالاخره
هانا : هدفتون از اینکه رد کردید درخواستشون و چی بود ؟!
ریکو : چیز شوخی برداری که نیست .. فقط کافیه یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه تا ..
با دیدن رایانی که داشت به سممتتون میدویید تا بغلت کنه از ذوق و کیوتیش جیغی خفیف کشیدی که حرفش نصفه موند
+ وایی خدااا نگاش کنن ... چقدر بزرگ شدی تو این چند هفته که نبودم
بلندش کردی و گرفتیش تو بغلت
رایان : میشه بریم سینما بعدش بستنی بخوریم ؟؟
+ آره چرا که نه ؟
دو تایی بریم یا همگی با هم ؟؟ .. هوم ؟
رایان : نه بابا این دو تا داداشای من که بیان هم بودنشون احساس نمیشه
رایان فقط یه پسر بچه ی چهار ساله بود اما خیلی خوب بلد بود چجوری حرف بزنه یا چجوری تیکه بندازه ...
ریکو : این بچه ی ... نگاه کنا ... من دیروز نبردمت شهربازی ؟؟
رایان تمسخر آمیز بهش نگاه کرد : زحمت کشیدی ..
ریکو : 😐😐
+ خب پس ما میریم بیرون و بعدشم میریم خونه .. دیگه نمیارمش شب پیش ما بمونه
ریکو : نه آخه اینطوری درست نیست
رایان : درست نیست ؟؟ میخوایی تو رو به جای من ببرن تا درست شه ؟؟
ریکو : ببرینش .. ببرینش فقط ..
.
.
بعد از کلی تفریح و خوش گذرونی بالاخره هانا تونست پسر کوچولویی که اون شب باهاتون بود و بخوابونه
در اتاق و به آرومی بست و اومد بیرون
+ خوابید ؟؟
× آره .. خسته شده بود حسابی ..
تو گوشیت میچرخیدی که هانا ادامه داد : درباره ی امروز .. من واقعا بدم نمیاد قبولش کنم .
شوکه سرت و از موبایل آوردی بیرون : منظورت چیه ؟؟
هانا : خب چه موقعیتی بهتر از این ؟ .. ما که اصلا باهاشون درست حسابی حرف نزدیک ببینیم حرف حسابشون چیه
داشت درست میگفت .. خودتم بدت نمیومد پس گفتی : من نظری ندارم .. فردا با پسرا حرف بزن اگه مشکلی نداشتن بریم حرف بزنیم با مدیره ..
باشه ای گفت و شروع کرد پیغام دادن به پسرا
هانا : هدفتون از اینکه رد کردید درخواستشون و چی بود ؟!
ریکو : چیز شوخی برداری که نیست .. فقط کافیه یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه تا ..
با دیدن رایانی که داشت به سممتتون میدویید تا بغلت کنه از ذوق و کیوتیش جیغی خفیف کشیدی که حرفش نصفه موند
+ وایی خدااا نگاش کنن ... چقدر بزرگ شدی تو این چند هفته که نبودم
بلندش کردی و گرفتیش تو بغلت
رایان : میشه بریم سینما بعدش بستنی بخوریم ؟؟
+ آره چرا که نه ؟
دو تایی بریم یا همگی با هم ؟؟ .. هوم ؟
رایان : نه بابا این دو تا داداشای من که بیان هم بودنشون احساس نمیشه
رایان فقط یه پسر بچه ی چهار ساله بود اما خیلی خوب بلد بود چجوری حرف بزنه یا چجوری تیکه بندازه ...
ریکو : این بچه ی ... نگاه کنا ... من دیروز نبردمت شهربازی ؟؟
رایان تمسخر آمیز بهش نگاه کرد : زحمت کشیدی ..
ریکو : 😐😐
+ خب پس ما میریم بیرون و بعدشم میریم خونه .. دیگه نمیارمش شب پیش ما بمونه
ریکو : نه آخه اینطوری درست نیست
رایان : درست نیست ؟؟ میخوایی تو رو به جای من ببرن تا درست شه ؟؟
ریکو : ببرینش .. ببرینش فقط ..
.
.
بعد از کلی تفریح و خوش گذرونی بالاخره هانا تونست پسر کوچولویی که اون شب باهاتون بود و بخوابونه
در اتاق و به آرومی بست و اومد بیرون
+ خوابید ؟؟
× آره .. خسته شده بود حسابی ..
تو گوشیت میچرخیدی که هانا ادامه داد : درباره ی امروز .. من واقعا بدم نمیاد قبولش کنم .
شوکه سرت و از موبایل آوردی بیرون : منظورت چیه ؟؟
هانا : خب چه موقعیتی بهتر از این ؟ .. ما که اصلا باهاشون درست حسابی حرف نزدیک ببینیم حرف حسابشون چیه
داشت درست میگفت .. خودتم بدت نمیومد پس گفتی : من نظری ندارم .. فردا با پسرا حرف بزن اگه مشکلی نداشتن بریم حرف بزنیم با مدیره ..
باشه ای گفت و شروع کرد پیغام دادن به پسرا
۲.۵k
۱۰ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.