♻️ #توبه_طیب گاهی یک جمله مسیر زندگی آدم را عوض میکند.

✍ یکی از رفقا تعریف می‌کرد روزی داشتم از #خیابان_لاله‌زار عبور می‌کردم. کافه‌ای در آنجا وجود داشت به نام «کافه کرامت». آن کافه پاتوق مرحوم طیب بود. آن روز طیب جلوی کافه ایستاده بود. با یکدیگر سلام و احوالپرسی کردیم. طیب آنچنان دست مرا فشار داد که احساس کردم آهن به دست دارد. طیب گفت: به همراه من به کافه می‌آیی؟ گفتم به شرطی می‌آیم که چیزی( مشروبات الکلی) جلوی من نخوری. طیب هم قبول کرد.

🔸وقتی وارد کافه شدیم و پشت میز نشستیم؛ گارسون به مانند عادت همیشه میز جلوی مارا کاملا چید. طیب گفت دوست دارم که شما مرا نصیحت کنید. جریان #حُر را برای طیب تعریف کردم. خب حُر از شجاعان و جنگجویان عرب بود. او اولین کسی بود که جلوی سپاه امام حسین را گرفت و دل اهل بیت را لرزاند. اما وقتی به #امام_حسین رسید و مظلومیت ایشان را دید متحول شد و به سپاه امام پیوست.

طیب که خودش اهل #هیئت و #روضه بود و جریان حُر را شنیده بود اما وقتی خدا بخواهد آدم را متحول کند این گونه کار می‌کند. طیب همانجا بطری مشروب را شکست وگفت: خدایا پاکم کن. از همان جا جریان تغییر #طیب شروع شد

نقل از #حاج_قاسم_نظیفی صاحب انتشارات اسلامی
دیدگاه ها (۰)

خسف | یک گفتگوی کوتاه با شما

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

🔴 قبل از ظهور، بوی آن به مشام اهل معنویت می‌رسد!👤 آیت الله ح...

‌#داستان_کوتاه🖤 پیرمرد مومنی که بخاطر فراموشی امام زمان (عجل...

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش پایانی)

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

عاشقانه های شبنم

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط