روایتی از شهدای کانال کمیل

✍ روایتی از شهدای #کانال_کمیل

.. داشتم می‌گفتم که در تیررس دشمن هستیم و هنوز حرفهایم پشت بیسیم تمام نشده بود که یکی از همان تیـرها به آصفی خورد و او را در کنارم به زمین انداخت.
▫️آصـفی با صورتی نورانی به من نگاه میکرد و حرف میزد؛ ولی سر و صدا آن قدر زیاد بود که نمی شنیدم.
▫️یالای سرش رسیدم ، بعد با دست مرا کنـار زد؛ گویــا به جـایی خیـره شـده بود؛ بعد تمــام کرد و چه زیبــا هم تمــام کرد.
▫️در حالی که صحنه جان دادن آصفی ذهنم را مشغول کرده بود، پیـکر پاکـش را به گوشه ای کشیدم تا سر راه نباشد.
▫️حالم خیلی گرفته بود؛ همه اش فکر بابایی، صابری، فروزانفر و آصفی بودم اما چه می‌شد کرد، فعلا وقت این حرفها نبود؛ شاید هم بود و من غافـل بودم.
▫️رفتم داخل کانال؛ تیر قناسه و تیربار تانکها فضای بالای کانال را پوشش داده بود
◇ جنازه بچه ها کنار هم لاله زاری را به تماشا گذاشته بودند.
▫️به زحمت پیکر بابایی را پیدا کردم آنهم از روی کلاه آهنی او که رویش نوشته بود: «میخواهـم زنـده بمــانم»
▫️موقعی که این را می‌نوشت فکر میکردم که ترس از دنیا دارد ولی الان که دقت کردم دیدم نگاه به زنده ماندن ابدی دارد، واقعا هم زندگی جاوید و ابدی را به دست آورده بود.
▫️نیروهای کمکی رسید و آتشی بر سر بعثی ها فرود آمد، به بیرون کانال سر کشیدم؛ چند عراقی در دشت فرار میکردند. پشت دژ هم، جنازه عراقیها روی هم ریخته بود.

منبع:کتاب زنده باد کمیل/ محسن مطلق

🌷 شادی ارواح مطهر امام و شهدا صلوات

🇮🇷 | معبر سایبری بیت الشهدا
📲 | @beytoshohada_ir
دیدگاه ها (۰)

شهید ابراهیم هادی

توضیح؛ «فراتر از ابدیت»، سومین کتاب من در زمینه داستان کوتا...

شهدا شرمنده ام...خمپاره ای در کنار یک جوان 16، 17 ساله به زم...

شهید عباسعلی فتاحیعباسعلی بچه دولت آباد اصفهان بود.سال شصت ب...

کانال کمیل و پروانه ی تنها:عصر بود که حجم آتش کم شد، با دورب...

کانال کمیل و پروانه ی تنها:عصر بود که حجم آتش کم شد، با دورب...

🔸 ای عراقی قاتل🔸 در خاطره ای از سردار عراقی، فرمانده لشکر پی...

عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید ب...

رفتن تا ما بمانیم کشته شدن در بدترین شرایط اما ذلت نپذیرفتن ...

شهیدی که بعلت لو ندادن عملیات زنده سرش را بریدندعباسعلی فتاح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط