Anya x Damian پارت۶۰
(این پارت یکمی چیزه👁👄👁 اگه دوست ندارین نخونین یا اگه خوندین گزارش نکنین سپاس فراوان از شما😃✨)
پیتر:سونیا؟ من اومدم عزیزم!
سونیا از آشپز خونه بیرون اومد
سونیا:سلام پیتر_ اینا دیگه کین؟
پیتر:ببخشید بهت اطلاع ندادم اگه مشکلی نیست تا یه چند روزی مهمون داریم
(پایان فلش بک، زمان حال)
آنیا:و بعدش خانم سونیا قبول کرد و این شد که الان اینجاییم
دامیان پیشونیشو به پیشونی آنیا چسبوند و دست آنیا رو محکم گرفت و گفت:ببخشید عزیزم....
آنیا:ب_برای چی؟
دامیان:توی این چند روز به خاطر من خیلی اذیت شدی....ببخشید...
آنیا:اگه آقای پیتر نبود....معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد
دامیان:ولی من بازم بهش اعتماد ندارم
آنیا:چرا؟
دامیان:بالاخره اون یه زمانی برای بابام کار میکرده(آنیا به دامیان اینم گفت که یه زمانی پیتر برای داوانان کار میکرده)اگه جامونو به بابام لو بده چی؟
آنیا:اگه میخواست جامونو لو بده تو این ۴ روز به بابات خبر میداد
دامیان:به هر حال من بازم بهش اعتمادی ندارم فردا برمیگردیم هتلمون
آنیا:نمیتونیم
دامیان:چرا؟
آنیا:چون آقای پیتر رفت هتل و وسایل مون و شناسنامه هامونو با خودش آورد و کل هزینه ی هتل رو خودش حساب کرد
دامیان:چی؟!
آنیا:هر چی سعی کردم جلوشو بگیرم اصن به حرفم گوش نداد・゜(。┰ω┰。).・゜
دامیان:خوب یه جا دیگه میریم
آنیا به دامیان خیره موند
دامیان:چیزی شده؟همین که گفتم ما ازین اینجا میریم!
آنیا:چیزی نشده فقط.....تا کی قراره فرار کنیم؟
دامیان:نمیدونم....واقعا نمیدونم......
آنیا:من دلم....خیلی برای مامان بابام، سگم، بکی یا حتی مدرسمون تنگ شده....دلم میخواد که....دوباره به زندگی عادیم برگردم....
دامیان:فکر میکنی من دلم تنگ نشده؟فکر میکنی من دلم برای زندگی عادیم تنگ نشده؟آنیا منم همینم منم دقیقا مثل تو....دوست دارم همه چی دوباره عادی بشه ولی خب....باید تحمل کنیم اگه بابام پیدامون کنه دیگه فکر نکنم بتونیم عاشق هم باشیم
آنیا:تا کی باید تحمل کنیم؟اصلا چرا با بابات صحبت نمیکنی یه جوری راضیش کنی؟
دامیان فهمیده بود که آنیا ازین وضع حسابی خسته شده فهمید که دیگه کاسه ی صبرش پر شده. دامیان دست آنیا رو محکم تر گرفت و گفت:آنیا حرف زدن با اون اصلا فایده ای نداره اون هیچ جوره راضی نمیشه اون اگه بخواد یه کاری رو انجام بده اصلا بیخیالش نمیشه میدونم خسته شدی میدونم دیگه نمیتونی تحمل کنی ولی به خاطر من یکم باهام راه بیا تا ببینم چیکار میتونم بکنم برای آینده ی قشنگمون باشه عزیزم؟
آنیا لبخند زد و گفت:خیله خوب باشه من تا تهش باهات هستم فقط....دوست دارم بعضی وقتا غر بزنم( ̄∇ ̄)
دامیان رفت تو بغل آنیا و سرشو بین شونه و گردن آنیا گذاشت و گفت:من مشکلی ندارم هر وقت خواستی میتونی غر بزنی منم فقط گوش میدم
آنیا نفس های گرم دامیان رو روی گردنش حس میکرد و همین باعث شد که سرخ بشه
آنیا:دامیان؟....چیکار میکنی؟!....لطفا سرتو بردار!....
دامیان:ولی من هنوز جاییزه میخوام
آنیا:چی؟!
دامیان آروم گردن آنیا رو گاز گرفت آنیا هم خشکش زد و رعشه ی بدی به جونش افتاد
آنیا:د_دامیان ساما؟! چی_چیکار داری میکنی؟ تمومش کن!Σ(●д●)
دامیان بی توجه به حرف آنیا دستاشو محکم دور کمر آنیا قفل کرد و محکم تر آنیا رو گاز می گرفت
آنیا:آی آی! دامیان آروم تر! آخخخخ درد داره!دامیان تمومش کن!(ᗒᗩᗕ)
دامیان تمومش کرد سرشو بالا آورد لبخند شیطنت آمیزی روی لباش بود
دامیان:خیلی شیرین بود
آنیا حسابی سرخ شد و در حالی که از خجالت صداش میلرزید گفت:کاری نکن توی خونه ی مردم از دستت جیغ بکشم!
دامیان صورت آنیا رو گرفت و گفت:ولی من دلم میخواد یه چیز شیرین دیگه ای رو هم امتحان کنم
آنیا:چی؟!_
دامیان محکم آنیا رو بوسید انقد محکم که همون اول کاری نفس آنیا بند اومد
آنیا به زور خودشو از دامیان جدا کرد و به نفس نفس زدن افتاد و گفت:تو....امشب...چت شده؟!
دامیان:هیچی فقط...دلم آنیا میخواد....خیلی خیلی زیاد!
اهم اهم اینم از پارت بعدی😃✨
تورو به جان هرکی دوست دارین گزارش نکنین👁👄👁
اگه گزارش بشه دیگه پارت نمیدوم🚶♀️🚬
پیتر:سونیا؟ من اومدم عزیزم!
سونیا از آشپز خونه بیرون اومد
سونیا:سلام پیتر_ اینا دیگه کین؟
پیتر:ببخشید بهت اطلاع ندادم اگه مشکلی نیست تا یه چند روزی مهمون داریم
(پایان فلش بک، زمان حال)
آنیا:و بعدش خانم سونیا قبول کرد و این شد که الان اینجاییم
دامیان پیشونیشو به پیشونی آنیا چسبوند و دست آنیا رو محکم گرفت و گفت:ببخشید عزیزم....
آنیا:ب_برای چی؟
دامیان:توی این چند روز به خاطر من خیلی اذیت شدی....ببخشید...
آنیا:اگه آقای پیتر نبود....معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد
دامیان:ولی من بازم بهش اعتماد ندارم
آنیا:چرا؟
دامیان:بالاخره اون یه زمانی برای بابام کار میکرده(آنیا به دامیان اینم گفت که یه زمانی پیتر برای داوانان کار میکرده)اگه جامونو به بابام لو بده چی؟
آنیا:اگه میخواست جامونو لو بده تو این ۴ روز به بابات خبر میداد
دامیان:به هر حال من بازم بهش اعتمادی ندارم فردا برمیگردیم هتلمون
آنیا:نمیتونیم
دامیان:چرا؟
آنیا:چون آقای پیتر رفت هتل و وسایل مون و شناسنامه هامونو با خودش آورد و کل هزینه ی هتل رو خودش حساب کرد
دامیان:چی؟!
آنیا:هر چی سعی کردم جلوشو بگیرم اصن به حرفم گوش نداد・゜(。┰ω┰。).・゜
دامیان:خوب یه جا دیگه میریم
آنیا به دامیان خیره موند
دامیان:چیزی شده؟همین که گفتم ما ازین اینجا میریم!
آنیا:چیزی نشده فقط.....تا کی قراره فرار کنیم؟
دامیان:نمیدونم....واقعا نمیدونم......
آنیا:من دلم....خیلی برای مامان بابام، سگم، بکی یا حتی مدرسمون تنگ شده....دلم میخواد که....دوباره به زندگی عادیم برگردم....
دامیان:فکر میکنی من دلم تنگ نشده؟فکر میکنی من دلم برای زندگی عادیم تنگ نشده؟آنیا منم همینم منم دقیقا مثل تو....دوست دارم همه چی دوباره عادی بشه ولی خب....باید تحمل کنیم اگه بابام پیدامون کنه دیگه فکر نکنم بتونیم عاشق هم باشیم
آنیا:تا کی باید تحمل کنیم؟اصلا چرا با بابات صحبت نمیکنی یه جوری راضیش کنی؟
دامیان فهمیده بود که آنیا ازین وضع حسابی خسته شده فهمید که دیگه کاسه ی صبرش پر شده. دامیان دست آنیا رو محکم تر گرفت و گفت:آنیا حرف زدن با اون اصلا فایده ای نداره اون هیچ جوره راضی نمیشه اون اگه بخواد یه کاری رو انجام بده اصلا بیخیالش نمیشه میدونم خسته شدی میدونم دیگه نمیتونی تحمل کنی ولی به خاطر من یکم باهام راه بیا تا ببینم چیکار میتونم بکنم برای آینده ی قشنگمون باشه عزیزم؟
آنیا لبخند زد و گفت:خیله خوب باشه من تا تهش باهات هستم فقط....دوست دارم بعضی وقتا غر بزنم( ̄∇ ̄)
دامیان رفت تو بغل آنیا و سرشو بین شونه و گردن آنیا گذاشت و گفت:من مشکلی ندارم هر وقت خواستی میتونی غر بزنی منم فقط گوش میدم
آنیا نفس های گرم دامیان رو روی گردنش حس میکرد و همین باعث شد که سرخ بشه
آنیا:دامیان؟....چیکار میکنی؟!....لطفا سرتو بردار!....
دامیان:ولی من هنوز جاییزه میخوام
آنیا:چی؟!
دامیان آروم گردن آنیا رو گاز گرفت آنیا هم خشکش زد و رعشه ی بدی به جونش افتاد
آنیا:د_دامیان ساما؟! چی_چیکار داری میکنی؟ تمومش کن!Σ(●д●)
دامیان بی توجه به حرف آنیا دستاشو محکم دور کمر آنیا قفل کرد و محکم تر آنیا رو گاز می گرفت
آنیا:آی آی! دامیان آروم تر! آخخخخ درد داره!دامیان تمومش کن!(ᗒᗩᗕ)
دامیان تمومش کرد سرشو بالا آورد لبخند شیطنت آمیزی روی لباش بود
دامیان:خیلی شیرین بود
آنیا حسابی سرخ شد و در حالی که از خجالت صداش میلرزید گفت:کاری نکن توی خونه ی مردم از دستت جیغ بکشم!
دامیان صورت آنیا رو گرفت و گفت:ولی من دلم میخواد یه چیز شیرین دیگه ای رو هم امتحان کنم
آنیا:چی؟!_
دامیان محکم آنیا رو بوسید انقد محکم که همون اول کاری نفس آنیا بند اومد
آنیا به زور خودشو از دامیان جدا کرد و به نفس نفس زدن افتاد و گفت:تو....امشب...چت شده؟!
دامیان:هیچی فقط...دلم آنیا میخواد....خیلی خیلی زیاد!
اهم اهم اینم از پارت بعدی😃✨
تورو به جان هرکی دوست دارین گزارش نکنین👁👄👁
اگه گزارش بشه دیگه پارت نمیدوم🚶♀️🚬
- ۲۸.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط