(ادامه ی پارت آخر)
(ادامه ی پارت آخر)
گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.
گوون: آره!
لی نِلا: یعنی چی؟
گوون چند ثانیه فکر کرد.
گوون: یعنی... با هم زندگی تونیم و کیک بخولیم!
همه منفجر شدند از خنده.
هایون هم دست زد.
هایون: منم کیک میتامم!
تهیونگ در حالی که هنوز میخندید، دستی روی موهای گوون کشید.
کیم تهیونگ: خب پسر...
گوون با هیجان نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: تا اون موقع خدا بزرگه.
گوون لبخند زد.
تهیونگ با جدیت ساختگی ادامه داد:
کیم تهیونگ: اگه بزرگ شدی و مراقبش بودی...
به هایون نگاه کرد.
کیم تهیونگ: مال خودت.
گوون از خوشحالی تقریباً بالا و پایین پرید.
گوون: یییییییی!
هایون هم با ذوق دستهایش را به هم زد.
هایون: بابایی گبول تُننن!
تهیونگ همان لحظه برگشت سمت نِلا.
کیم تهیونگ: نِلا...
نِلا خندید.
کیم تهیونگ: ببین چی بار آوردیم.
نِلا شانه بالا انداخت.
لی نِلا: تقصیر من نیست! نصف ژنتیکش مال توئه.
مینهو که داشت میخندید، جلو آمد.
پارک مینهو: غمت نباشه، پسرم.
گوون نگاهش کرد.
پارک مینهو: اگه تهیونگ دخترشو نداد...
مینهو مکث کرد و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
پارک مینهو: میدوزیمش!
آنا زد زیر خنده.
نِلا هم خم شد و از خنده روی زانوهایش نشست.
تهیونگ چند ثانیه مات نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: ...
بعد با ناباوری به گوون و هایون نگاه کرد که دست هم را گرفته بودند و خوشحال بودند.
کیم تهیونگ: الان حرف من به کتفشون بود؟
صدای خندهی همهی خانه را پر کرد.
حتی گوون و هایون هم نمیدانستند چرا بزرگترها اینقدر میخندند، اما خودشان هم شروع کردند به خندیدن.
نِلا در میان خنده خودش را به تهیونگ نزدیک کرد.
لی نِلا: بیچاره شدی آقای کیم.
تهیونگ دستش را دور کمر نِلا گذاشت.
کیم تهیونگ: هنوز ۱۶ سال مونده.
لی نِلا: 1۵.
تهیونگ با اخم ساختگی نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: تو چرا حساب کردی؟
نِلا خندید.
لی نِلا: چون مادرشم.
تهیونگ لبخند زد و آرام پیشانیاش را بوسید.
کیم تهیونگ: باشه... ولی فعلاً فقط یه چیز برام مهمه.
لی نِلا: چی؟
تهیونگ آرام لبخند زد.
کیم تهیونگ: اینکه دختر کوچولومون خوشحاله...
نگاهش را به نِلا دوخت.
کیم تهیونگ: و اینکه تو هنوز کنارمی.
نِلا لبخندش عمیقتر شد.
لی نِلا: همیشه.
تهیونگ یک بوسهی کوتاه و عاشقانه روی لبهایش زد.و بعد یه بوسه ی دیگه رو گردنش.
از پشت سرشان صدای آنا آمد:
جانگ آنا: اوه اوه! بچه داریم اینجا!
نِلا سریع از تهیونگ فاصله گرفت و خندید.
لی نِلا: آنااا!
جانگ آنا: چیه؟ من فقط مراقب تربیت بچهها هستم!
مینهو خندید.
پارک مینهو: ولشون کن آنا.
گوون دست هایون را گرفت.
گوون: هایون، بیا کیک بخوریم!
هایون: آرهههه!
دو بچه دست در دست هم سمت میز دویدند.
تهیونگ با دیدنشان آهی کشید.
کیم تهیونگ: این جشن تولد بود یا جلسهی خواستگاری؟
مینهو زد روی شانهاش.
پارک مینهو: به خانواده خوش اومدی، آقای کیم.
تهیونگ خندید.
و نِلا فقط به آن صحنه نگاه میکرد...
به دو دوست قدیمی، دو بچهی کوچک و شیطون، و مردی که سالها پیش فکر میکرد فقط قرار است مدیرش باشد...
اما حالا پدر دخترش بود.
و خانهشان، با تمام شلوغی و خندههایش، دقیقاً همان چیزی شده بود که هیچکدامشان روز اول تصور نمیکردند.
دیدین؟ همه ی داستانا با یه قصه ای حالا چه تلخ چه شیرین تموم میشن، ولی داستان ما فرق داشت... داستان زندگیه ما داستان مدیر عامل و کارمندش بود:)
گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.
گوون: آره!
لی نِلا: یعنی چی؟
گوون چند ثانیه فکر کرد.
گوون: یعنی... با هم زندگی تونیم و کیک بخولیم!
همه منفجر شدند از خنده.
هایون هم دست زد.
هایون: منم کیک میتامم!
تهیونگ در حالی که هنوز میخندید، دستی روی موهای گوون کشید.
کیم تهیونگ: خب پسر...
گوون با هیجان نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: تا اون موقع خدا بزرگه.
گوون لبخند زد.
تهیونگ با جدیت ساختگی ادامه داد:
کیم تهیونگ: اگه بزرگ شدی و مراقبش بودی...
به هایون نگاه کرد.
کیم تهیونگ: مال خودت.
گوون از خوشحالی تقریباً بالا و پایین پرید.
گوون: یییییییی!
هایون هم با ذوق دستهایش را به هم زد.
هایون: بابایی گبول تُننن!
تهیونگ همان لحظه برگشت سمت نِلا.
کیم تهیونگ: نِلا...
نِلا خندید.
کیم تهیونگ: ببین چی بار آوردیم.
نِلا شانه بالا انداخت.
لی نِلا: تقصیر من نیست! نصف ژنتیکش مال توئه.
مینهو که داشت میخندید، جلو آمد.
پارک مینهو: غمت نباشه، پسرم.
گوون نگاهش کرد.
پارک مینهو: اگه تهیونگ دخترشو نداد...
مینهو مکث کرد و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
پارک مینهو: میدوزیمش!
آنا زد زیر خنده.
نِلا هم خم شد و از خنده روی زانوهایش نشست.
تهیونگ چند ثانیه مات نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: ...
بعد با ناباوری به گوون و هایون نگاه کرد که دست هم را گرفته بودند و خوشحال بودند.
کیم تهیونگ: الان حرف من به کتفشون بود؟
صدای خندهی همهی خانه را پر کرد.
حتی گوون و هایون هم نمیدانستند چرا بزرگترها اینقدر میخندند، اما خودشان هم شروع کردند به خندیدن.
نِلا در میان خنده خودش را به تهیونگ نزدیک کرد.
لی نِلا: بیچاره شدی آقای کیم.
تهیونگ دستش را دور کمر نِلا گذاشت.
کیم تهیونگ: هنوز ۱۶ سال مونده.
لی نِلا: 1۵.
تهیونگ با اخم ساختگی نگاهش کرد.
کیم تهیونگ: تو چرا حساب کردی؟
نِلا خندید.
لی نِلا: چون مادرشم.
تهیونگ لبخند زد و آرام پیشانیاش را بوسید.
کیم تهیونگ: باشه... ولی فعلاً فقط یه چیز برام مهمه.
لی نِلا: چی؟
تهیونگ آرام لبخند زد.
کیم تهیونگ: اینکه دختر کوچولومون خوشحاله...
نگاهش را به نِلا دوخت.
کیم تهیونگ: و اینکه تو هنوز کنارمی.
نِلا لبخندش عمیقتر شد.
لی نِلا: همیشه.
تهیونگ یک بوسهی کوتاه و عاشقانه روی لبهایش زد.و بعد یه بوسه ی دیگه رو گردنش.
از پشت سرشان صدای آنا آمد:
جانگ آنا: اوه اوه! بچه داریم اینجا!
نِلا سریع از تهیونگ فاصله گرفت و خندید.
لی نِلا: آنااا!
جانگ آنا: چیه؟ من فقط مراقب تربیت بچهها هستم!
مینهو خندید.
پارک مینهو: ولشون کن آنا.
گوون دست هایون را گرفت.
گوون: هایون، بیا کیک بخوریم!
هایون: آرهههه!
دو بچه دست در دست هم سمت میز دویدند.
تهیونگ با دیدنشان آهی کشید.
کیم تهیونگ: این جشن تولد بود یا جلسهی خواستگاری؟
مینهو زد روی شانهاش.
پارک مینهو: به خانواده خوش اومدی، آقای کیم.
تهیونگ خندید.
و نِلا فقط به آن صحنه نگاه میکرد...
به دو دوست قدیمی، دو بچهی کوچک و شیطون، و مردی که سالها پیش فکر میکرد فقط قرار است مدیرش باشد...
اما حالا پدر دخترش بود.
و خانهشان، با تمام شلوغی و خندههایش، دقیقاً همان چیزی شده بود که هیچکدامشان روز اول تصور نمیکردند.
دیدین؟ همه ی داستانا با یه قصه ای حالا چه تلخ چه شیرین تموم میشن، ولی داستان ما فرق داشت... داستان زندگیه ما داستان مدیر عامل و کارمندش بود:)
- ۲.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط