رمان جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت هشت
کج پا رفت دم بید کتک زن پنجه اش رو روی یکی از شاخه ها نگه داشت و درخت بی حرکت شد و دریچه ایی باز شد داخل شدم گربه هم پشت سرم اومد وارد یه جور تونل شده بودیم سر خوردم و رفتم پایین
یه جور خونه بود اما متروکه بود و کلی جای خراش و پنجه روی همجاش بود نگاهی به اطراف انداختم صدای پا شنیدم سریع سرم رو برگرداندم و چوبدستی ام را در آوردم و به سمت فرد گرفتم و پدرمو دیدم سیریوس بلک صورتش رنگ پریده بود موهاش ژولیده بود و لباس هاش پاره بود مثل یک مرده شده بود
نگاهی به من کرد و گفت:سلام دخترم
و دستاشو باز کرد
چییییی نکنه الان اون انتظار داشت بغلش کنم؟مردی که ۱۳ نفرو توی یه کوچه کشته بود و باعث شده بود من بدون اینکه از هویت واقعیم خبر داشته باشم ۱۱ سال تو اون یتیم خونه بزرگ بشم رو به روم وایستاده بود و انتظار داشتم بغلش کنم
چوبدستیمو محکم تر نگه داشتم و نگاهش کردم.
صورتش وا رفت انگار که ناراحت و نامید شده باشه
گفتم:ت..تو.....تو چجوری اومدی اینجا یه عالمه دیوانه ساز دور تا دور هاگوارتز دنبال تو هستن اصن...اصن اینجا کجاست
گفت:هی هی اروم باش بیا بشین یه نفس عمیق بکش همه چی رو واست توضیح میدم باشه اروم باش
گفتم:چجوری توضیح میدی ها تو یه قاتلی یه مرگ خواری هر کاری هم بکنی من مثل تو نمیشم فهمیدی
گفت:من قاتل نیستم مرگ خوار هم نیستم حتی من از ولدمورت متنفرم و قطعا نمیخوام تو مرگ خوار و قاتل باشی
گفتم:دروغگو هم که هستی
گفت:دروغ نمیگم بهم گوش بده خودت میفهمی
خانواده ی من یکی از اون خانوادههای اصیل و پولدار و اسلیترینی بودن که فکر میکردن ماگل ها مشنگ زاده ها و دورگه ها حق استفاده از جادو رو ندارن و باید بمیرن تا نژاد جادوگر ها پاک بشه اما من هیچوقت مثل اونا فکر نمیکردم و خب تنها کسی که توی خاندانمون به اسلیترین نرفت و گریفندوری شد من بود
هیلی:چی؟
گفت:آره من ازشون نفرت داشتم از خانواده ام از دیدگاه احمقانشون درباره کسایی که اصیل زاده نیستن از اسلیترین از همه چیشون
و من اون چرخه ی بی پایان رو شکستم و رفتم توی گریفندور من متفاوت بودم نسبت به خانوادم
گفتم:انتظار داری اینارو باور کنم که تو بیگناهی تو ۱۳ نفرو توی یه کوچه کشتی و همون جا وایستادی و خندیدی
تو متفاوت از خانواده ات بودی تو حتی از اونها هم بدتر بودی
حالا دیگه بغض کرده بودم صدام میلرزید اما همچنان چوبدستیمو محکم نگه داشته بودم
گفت:من اونارو نکشتم پیتر پتی گرو اونارو کشته صبر کن بزار توضیح بدم میتونم ثابت کنم
بیست و سه سال پیش وقتی من ۱۱ سالم بود به هاگوارتز رفتم فکر میکردم بخاطر خانوادم و گذشتشون هیچکس جز اسلیترینی های نژاد پرست باهام دوست نمیشه ولی اینطور نشد من سه تا دوست فوقالعاده پیدا کردم پیتر پتی گرو، ریموس لوپین و جیمز پاتر
گفتم:چییی پروفسور لوپین و پدر هری
پرسید:منظورت از پروفسور لوپین چیه ریموس رو میشناسی؟
گفتم:استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ماست.
با ذوق گفت:یعنی اون اینجاست دیدیش حالش خوبه
گفتم:آره
ولی من هنوز فکر میکنم تو یه قاتل دیونه ایی پروفسور لوپین هم همینطور فکر میکنه
گفت:باشه داشتم میگفتم سه تا دوست خوب پیدا کردم
فلش بک
از دید سیریوس
مامان سیریوس و ریگولاس: +
سیریوس:×
ریگولاس:*
جیمز:#
لوپین:@
پتی گرو:!
*:مامان مامان چرا نمیشه منم همراه سیریوس برم هاگوارتز
+:تو هنوز کوچکی ریگولاس ولی نوبت تو هم میرسه که به هاگوارتز بری
×:خداحافظ داداش کوچولو تابستان میبینمت
وارد قطار هاگوارتز شدم شروع کردم دنبال یه کوپه ی خالی گشتن
یه کوپه پیدا کردم توش دوتا پسر بودن یکیشون عینکی بود موهای پر کلاغی به هم ریخته و چشمای قهوه ایی داشت اونیکی تپل بود و موهای بور داشت
چاره ایی نداشتم تنها کوپه ایی بود که جا داشت وارد شدم و گفتم:سلام ببخشید میتونم بیام توی این کوپه بقیه ی کوپه ها پرن
# : سلام اره حتما من جیمز پاتر هستم اینم پیتره پیتر پتی گرو اسم تو چیه
×:سیریوس. سیریوس بلک
# : بلک؟
×:آره ولی من از اون دیدگاه های احمقانه اصیل پرست ندارم
# : خب خوبه تو دوست داری تو کدوم گروه بیفتی من که قطعا میرم گریفندور مکان شیر مردان
×:حقیقتش فرق زیادی واسم نداره فقط نمیخوام تو اسلیترین بیفتم
# : حق داری اخه کیه که دلش بخواد توی اسلایترین بیفته.
ضربه ایی به در خورد پسری با موها و چشم های قهوه ایی داخل شد و پرسید:سلام میتونم بیام تو بقیه ی کوپه ها پرن
# : آره بیا من جیمز پاتر هستم اینم پیتر پتی گرو عه اینم سیریوس بلک هست اسم تو چیه؟
@:ریموس لوپین هستم.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت هشت
کج پا رفت دم بید کتک زن پنجه اش رو روی یکی از شاخه ها نگه داشت و درخت بی حرکت شد و دریچه ایی باز شد داخل شدم گربه هم پشت سرم اومد وارد یه جور تونل شده بودیم سر خوردم و رفتم پایین
یه جور خونه بود اما متروکه بود و کلی جای خراش و پنجه روی همجاش بود نگاهی به اطراف انداختم صدای پا شنیدم سریع سرم رو برگرداندم و چوبدستی ام را در آوردم و به سمت فرد گرفتم و پدرمو دیدم سیریوس بلک صورتش رنگ پریده بود موهاش ژولیده بود و لباس هاش پاره بود مثل یک مرده شده بود
نگاهی به من کرد و گفت:سلام دخترم
و دستاشو باز کرد
چییییی نکنه الان اون انتظار داشت بغلش کنم؟مردی که ۱۳ نفرو توی یه کوچه کشته بود و باعث شده بود من بدون اینکه از هویت واقعیم خبر داشته باشم ۱۱ سال تو اون یتیم خونه بزرگ بشم رو به روم وایستاده بود و انتظار داشتم بغلش کنم
چوبدستیمو محکم تر نگه داشتم و نگاهش کردم.
صورتش وا رفت انگار که ناراحت و نامید شده باشه
گفتم:ت..تو.....تو چجوری اومدی اینجا یه عالمه دیوانه ساز دور تا دور هاگوارتز دنبال تو هستن اصن...اصن اینجا کجاست
گفت:هی هی اروم باش بیا بشین یه نفس عمیق بکش همه چی رو واست توضیح میدم باشه اروم باش
گفتم:چجوری توضیح میدی ها تو یه قاتلی یه مرگ خواری هر کاری هم بکنی من مثل تو نمیشم فهمیدی
گفت:من قاتل نیستم مرگ خوار هم نیستم حتی من از ولدمورت متنفرم و قطعا نمیخوام تو مرگ خوار و قاتل باشی
گفتم:دروغگو هم که هستی
گفت:دروغ نمیگم بهم گوش بده خودت میفهمی
خانواده ی من یکی از اون خانوادههای اصیل و پولدار و اسلیترینی بودن که فکر میکردن ماگل ها مشنگ زاده ها و دورگه ها حق استفاده از جادو رو ندارن و باید بمیرن تا نژاد جادوگر ها پاک بشه اما من هیچوقت مثل اونا فکر نمیکردم و خب تنها کسی که توی خاندانمون به اسلیترین نرفت و گریفندوری شد من بود
هیلی:چی؟
گفت:آره من ازشون نفرت داشتم از خانواده ام از دیدگاه احمقانشون درباره کسایی که اصیل زاده نیستن از اسلیترین از همه چیشون
و من اون چرخه ی بی پایان رو شکستم و رفتم توی گریفندور من متفاوت بودم نسبت به خانوادم
گفتم:انتظار داری اینارو باور کنم که تو بیگناهی تو ۱۳ نفرو توی یه کوچه کشتی و همون جا وایستادی و خندیدی
تو متفاوت از خانواده ات بودی تو حتی از اونها هم بدتر بودی
حالا دیگه بغض کرده بودم صدام میلرزید اما همچنان چوبدستیمو محکم نگه داشته بودم
گفت:من اونارو نکشتم پیتر پتی گرو اونارو کشته صبر کن بزار توضیح بدم میتونم ثابت کنم
بیست و سه سال پیش وقتی من ۱۱ سالم بود به هاگوارتز رفتم فکر میکردم بخاطر خانوادم و گذشتشون هیچکس جز اسلیترینی های نژاد پرست باهام دوست نمیشه ولی اینطور نشد من سه تا دوست فوقالعاده پیدا کردم پیتر پتی گرو، ریموس لوپین و جیمز پاتر
گفتم:چییی پروفسور لوپین و پدر هری
پرسید:منظورت از پروفسور لوپین چیه ریموس رو میشناسی؟
گفتم:استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ماست.
با ذوق گفت:یعنی اون اینجاست دیدیش حالش خوبه
گفتم:آره
ولی من هنوز فکر میکنم تو یه قاتل دیونه ایی پروفسور لوپین هم همینطور فکر میکنه
گفت:باشه داشتم میگفتم سه تا دوست خوب پیدا کردم
فلش بک
از دید سیریوس
مامان سیریوس و ریگولاس: +
سیریوس:×
ریگولاس:*
جیمز:#
لوپین:@
پتی گرو:!
*:مامان مامان چرا نمیشه منم همراه سیریوس برم هاگوارتز
+:تو هنوز کوچکی ریگولاس ولی نوبت تو هم میرسه که به هاگوارتز بری
×:خداحافظ داداش کوچولو تابستان میبینمت
وارد قطار هاگوارتز شدم شروع کردم دنبال یه کوپه ی خالی گشتن
یه کوپه پیدا کردم توش دوتا پسر بودن یکیشون عینکی بود موهای پر کلاغی به هم ریخته و چشمای قهوه ایی داشت اونیکی تپل بود و موهای بور داشت
چاره ایی نداشتم تنها کوپه ایی بود که جا داشت وارد شدم و گفتم:سلام ببخشید میتونم بیام توی این کوپه بقیه ی کوپه ها پرن
# : سلام اره حتما من جیمز پاتر هستم اینم پیتره پیتر پتی گرو اسم تو چیه
×:سیریوس. سیریوس بلک
# : بلک؟
×:آره ولی من از اون دیدگاه های احمقانه اصیل پرست ندارم
# : خب خوبه تو دوست داری تو کدوم گروه بیفتی من که قطعا میرم گریفندور مکان شیر مردان
×:حقیقتش فرق زیادی واسم نداره فقط نمیخوام تو اسلیترین بیفتم
# : حق داری اخه کیه که دلش بخواد توی اسلایترین بیفته.
ضربه ایی به در خورد پسری با موها و چشم های قهوه ایی داخل شد و پرسید:سلام میتونم بیام تو بقیه ی کوپه ها پرن
# : آره بیا من جیمز پاتر هستم اینم پیتر پتی گرو عه اینم سیریوس بلک هست اسم تو چیه؟
@:ریموس لوپین هستم.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۸.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط