فیک تهیونگ (عشق+بی انتها)p67
هیناه
امشب چرا تموم نمیشد
ساعت سه نصفه شب بود من تو خونه ای که فکر کنم صاحبش تهیونگ بود نشسته بودم کناره شومینه و اطرافو زیره نظر داشتم
کنارم نشستو ماگِ قهوه رو داد دستمو برای خودشم گذاشت روی سکوی کنارش
سرمو تکیه دادم به بازوشو به آتیش شومینه خیره شدم...
ذهنم خالی از هرچیزی بود به هیچیو هیچکس فکر نمیکردم،تهیونگم ساکت بود احساس میشد که اون غرق آتیشو افکاراته...
تنها چیزی که میتونست یه آدمو از پا دربیاره افکارش بود که آزارش میداد...
(صبح)
هیناه
بین گرما و سرما بودمو حس خوبی داشتم ناخودآگاه لبخندی زدمو به آرومی چشمامو باز کردم که بلافاصله با دو جفت چشمایی که دیشب تا چندین ساعت فقط توی چشمام زوم بود قفل شد
_تهیونگ؟
لبخندی زد و موهامو به بازی گرفتو گفت: خوب خوابیدی موش کوچولو
یکی زد نوک دماغم
با شیطنت لب زدم : اوهوم بهترین خواب عمرم بود
_پس تو بغل من خواب بودن خوش..
انگشتامو گذاشتم روی لباش
_هیسسس
خیلی سریع انگشتامو برداشت از روی لباشو یه بوسه زد رو لبامو بلند شد
_خانم رییس بلند شو که خیلی دیرمون شده
_اهههه خوابم میاد امروز نمیخوام بیام
غلتی زدمو پتو رو پیچیدم به خودم
_کارا زیاده،اگه امروز نیای مجبوری آخر هفته تو شرکت باشی
با حالت گریه اسمشو صدا زدم اما اصلا اعتنایی نکرد
کلافه بلند شدم باهم صبحانه خوردیمو از خونه خارج شدیم
_منو ببر خونه
_یه سره شرکت
چشمامو با تعجب گرد کردمو بلند اسمشو صدا زدممم
_تو فقط صدا کن اعصبانی شدنتم خواستنیه
_من با اینا بیام شرکتتت؟
نگاه گذرایی بهم کرد و گفت : من که می پسندم
تا خواستم حرف بزنم گفت : مهم منم که مشکلی نمیبینم
کتونیای سیاهو با شلوار سیاه یه هودی سیاه با پالتوی سفید؟
اصلا به درک
بالاخره رسیدیم اول اون رفت داخل بعدشم من تا جلب توجه نشه
امشب چرا تموم نمیشد
ساعت سه نصفه شب بود من تو خونه ای که فکر کنم صاحبش تهیونگ بود نشسته بودم کناره شومینه و اطرافو زیره نظر داشتم
کنارم نشستو ماگِ قهوه رو داد دستمو برای خودشم گذاشت روی سکوی کنارش
سرمو تکیه دادم به بازوشو به آتیش شومینه خیره شدم...
ذهنم خالی از هرچیزی بود به هیچیو هیچکس فکر نمیکردم،تهیونگم ساکت بود احساس میشد که اون غرق آتیشو افکاراته...
تنها چیزی که میتونست یه آدمو از پا دربیاره افکارش بود که آزارش میداد...
(صبح)
هیناه
بین گرما و سرما بودمو حس خوبی داشتم ناخودآگاه لبخندی زدمو به آرومی چشمامو باز کردم که بلافاصله با دو جفت چشمایی که دیشب تا چندین ساعت فقط توی چشمام زوم بود قفل شد
_تهیونگ؟
لبخندی زد و موهامو به بازی گرفتو گفت: خوب خوابیدی موش کوچولو
یکی زد نوک دماغم
با شیطنت لب زدم : اوهوم بهترین خواب عمرم بود
_پس تو بغل من خواب بودن خوش..
انگشتامو گذاشتم روی لباش
_هیسسس
خیلی سریع انگشتامو برداشت از روی لباشو یه بوسه زد رو لبامو بلند شد
_خانم رییس بلند شو که خیلی دیرمون شده
_اهههه خوابم میاد امروز نمیخوام بیام
غلتی زدمو پتو رو پیچیدم به خودم
_کارا زیاده،اگه امروز نیای مجبوری آخر هفته تو شرکت باشی
با حالت گریه اسمشو صدا زدم اما اصلا اعتنایی نکرد
کلافه بلند شدم باهم صبحانه خوردیمو از خونه خارج شدیم
_منو ببر خونه
_یه سره شرکت
چشمامو با تعجب گرد کردمو بلند اسمشو صدا زدممم
_تو فقط صدا کن اعصبانی شدنتم خواستنیه
_من با اینا بیام شرکتتت؟
نگاه گذرایی بهم کرد و گفت : من که می پسندم
تا خواستم حرف بزنم گفت : مهم منم که مشکلی نمیبینم
کتونیای سیاهو با شلوار سیاه یه هودی سیاه با پالتوی سفید؟
اصلا به درک
بالاخره رسیدیم اول اون رفت داخل بعدشم من تا جلب توجه نشه
۶.۹k
۲۷ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.