دختر و پارتی
**پارت ششم: طعمِ گسِ حقیقت**
لیها با تمامِ قدرتی که در وجودش بود، جونگکوک رو به عقب هل داد. سینهاش از شدتِ خشم و نفسنفس زدن بالا و پایین میرفت. لبهاش رو با پشتِ دست پاک کرد، اما فایدهای نداشت؛ حرارتِ جونگکوک هنوز روی پوستش حس میشد.
جونگکوک حتی یک قدم هم عقب نرفت. فقط سرش رو کمی کج کرد و با اون پوزخندِ پیروزمندانهی همیشگیاش به لیها خیره شد. نوری که از چراغهایِ نیمهتاریکِ اتاق میتابید، به خوبی روی لبهای جونگکوک میافتاد؛ جایی که ردِ پررنگِ رژ لبِ قرمزِ لیها، مثل یک امضایِ مالکیت، روی لبهای مرد خودنمایی میکرد.
لیها با چشمهایی که از خشم برق میزد، فریاد زد: «تو یه عوضیِ روانی هستی! فکر کردی با این بازیهایِ کثیف میتونی منو بشکنی؟ تو هیچوقت نمیتونی منو مالِ خودت کنی، میشنوی؟ هیچوقت!»
جونگکوک فقط با صدایی آرام و کشدار جواب داد: «امضا یادت رفت، لیها.» و به لبهای خودش اشاره کرد.
لیها که دیگه نمیتونست اون جوِ خفقانآور رو تحمل کنه، با کوبیدنِ پا روی زمین، از اتاق بیرون زد و در رو پشتِ سرش کوبید. در راهرویِ طویل و سنگیِ عمارت قدم میزد، در حالی که صدایِ ضربانِ قلبش توی گوشش میپیچید.
همونطور که تندتند راه میرفت، سوالی مثلِ خوره به جانش افتاده بود: *«چرا؟»*
چرا وقتی جونگکوک لبهاش رو روی لبهای اون گذاشت، دستاش برای هل دادنِ اون نلرزید؟ چرا فشاری که میخواست وارد کنه، ناگهان تبدیل به سستی شد؟ لیها زیر لب با خودش زمزمه کرد: «واقعاً جرئتش رو نداشتم؟ یا...»
مکث کرد و به دیوارِ سردِ راهرو تکیه داد. دستش رو روی قلبش گذاشت که بیتاب میتپید. آیا این ترس از اون بود؟ یا چیزی خیلی خطرناکتر از ترس؟ چیزی که حتی خودش هم جرئت نداشت به زبون بیاره.
لیها با تمامِ قدرتی که در وجودش بود، جونگکوک رو به عقب هل داد. سینهاش از شدتِ خشم و نفسنفس زدن بالا و پایین میرفت. لبهاش رو با پشتِ دست پاک کرد، اما فایدهای نداشت؛ حرارتِ جونگکوک هنوز روی پوستش حس میشد.
جونگکوک حتی یک قدم هم عقب نرفت. فقط سرش رو کمی کج کرد و با اون پوزخندِ پیروزمندانهی همیشگیاش به لیها خیره شد. نوری که از چراغهایِ نیمهتاریکِ اتاق میتابید، به خوبی روی لبهای جونگکوک میافتاد؛ جایی که ردِ پررنگِ رژ لبِ قرمزِ لیها، مثل یک امضایِ مالکیت، روی لبهای مرد خودنمایی میکرد.
لیها با چشمهایی که از خشم برق میزد، فریاد زد: «تو یه عوضیِ روانی هستی! فکر کردی با این بازیهایِ کثیف میتونی منو بشکنی؟ تو هیچوقت نمیتونی منو مالِ خودت کنی، میشنوی؟ هیچوقت!»
جونگکوک فقط با صدایی آرام و کشدار جواب داد: «امضا یادت رفت، لیها.» و به لبهای خودش اشاره کرد.
لیها که دیگه نمیتونست اون جوِ خفقانآور رو تحمل کنه، با کوبیدنِ پا روی زمین، از اتاق بیرون زد و در رو پشتِ سرش کوبید. در راهرویِ طویل و سنگیِ عمارت قدم میزد، در حالی که صدایِ ضربانِ قلبش توی گوشش میپیچید.
همونطور که تندتند راه میرفت، سوالی مثلِ خوره به جانش افتاده بود: *«چرا؟»*
چرا وقتی جونگکوک لبهاش رو روی لبهای اون گذاشت، دستاش برای هل دادنِ اون نلرزید؟ چرا فشاری که میخواست وارد کنه، ناگهان تبدیل به سستی شد؟ لیها زیر لب با خودش زمزمه کرد: «واقعاً جرئتش رو نداشتم؟ یا...»
مکث کرد و به دیوارِ سردِ راهرو تکیه داد. دستش رو روی قلبش گذاشت که بیتاب میتپید. آیا این ترس از اون بود؟ یا چیزی خیلی خطرناکتر از ترس؟ چیزی که حتی خودش هم جرئت نداشت به زبون بیاره.
- ۲۴.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط