کارکترا بادشکن اگه بهشون بی توجهی کنید(پارت ۱)
موضوع:{اگه بهشون بی توجهی کنید}
کارکترا:
سو
ساکورا
نیری
سوگیشیتا
اوممیا
سو:
ی روز عادی دیگه،طبق معمول ا/ت و سو توی خونه نشسته بودن...هرچند که اونقدر هم عادی نبود، چون ا/ت غرق در صفحه موبایلش بود و سو هم سعی در جلب توجه اش داشت.
ولی ا/ت بی توجه به تلاش های سو حتی نگاهش هم لحظه ای از گوشی برنمی داشت.
همین شد که سو گوشی رو قاپید و گفت:{ نمیشه که همش به من بی توجهی کنی}
ا/ت هم که گویا کار مهمی با گوشش داشت گفت:{ بیخیال سو گوشیم رو پس بده، حوصله ات رو ندارم.}
سو که انگار از حرف ا/ت دلش شکسته باشه،لبخندی زد ولی این بار ی لبخند تلخ و گفت:{ خیله خب...}
ا/ت که تازه متوجه اشتباهش شده بود گفت:{ هی، من منظوری نداشتم...} بعدش دست سو رو گرفت و ادامه داد:{فقط امروز یکم خسته شدم...ببخشید} سو که انگار داشت کمکم نرم می شد، که با بوسه ای که ا/ت روی چشم بندش زد، نفس عمیقی کشید و گفت:{چطور میتونم وقتی اینقدر قشنگ نگاهم میکنی بهت نه بگم}بعدش پوزخندی زد و ادامه داد:{هرچند که باید بخاطرش تنبیه بشی}
ساکورا:
امروز هم مثل همیشه توی خونه نشسته بودید، البته با این تفاوت که ا/ت مثل همیشه به ساکورا نچسبیده بود و مثل پروانه دورش نمی گشت.
این برای خود ساکورا هم عجب بود هم جدید، هرچند که وقتی بهش نزدیک بود یکم خجالت می کشید ولی زمانی که جوری رفتار می کرد که انگار وجود نداره، کلا اعصابش رو به هم میریخت.
شاید بپرسید دلیل این بی توجهی ا/ت چی؟اگه خلاصه بخوام بگم، شب قبلش زمانی که همه برای عصرانه پیش کوتوها رفته بودند، ا/ت چند بار سعی کرده بود به ساکورا نزدیک بشه ولی هربار یا ازش دور شده بود یا اهمیت نداده بود.
و این وسط ساکورا رو داریم، که دنبال دلیل رفتار ا/ت می گرده.
ولی زمانی که متوجه میشه تاثیری نداره بالاخره غرور رو کنار میزاره و میره تا باهاش حرف بزنه.
ساکورا:{هی چته تو؟}
ا/ت بدون اینکه نگاش کنه گفت:{هیچی}ساکورا که تمام روز از این سرد بودن خسته شده بود با صدای بیش از حد بلند گفت:{پس حق نداری اینطوری رفتار کنی، وقتی میدونی که نمیتونم سرد بودنت رو تحمل کنم} هرچند که بعد از گفتن این گونه هاش سرخ شدن ولی موفق شد یکم هم که شده دل ا/ت رو باز بدست بیاره.
پس ا/ت هم تصمیم گرفت که همه چیز رو براش تعریف کنه، و بعد از شنیدن همه چیز بیشتر از خودش عصبانی شد.
ا/ت هم از فرصت استفاده کرد و مثل همیشه خودش رو تو بغلش جا کرد و گفت:{میدونی که خیلی دوست دارم}ساکورا فقط سرش رو توی موهاش ا/ت فرو کرد تا صورتش رو نبینه و آروم زمزمه کرد:{منم}هرچند که تابلو بود مرز گوجه شدن رو رد کرده.
بقیه روتوی پارت بعد صبح میزارم الان واقعا خسته ام.
شب همگی بخیر.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
کارکترا:
سو
ساکورا
نیری
سوگیشیتا
اوممیا
سو:
ی روز عادی دیگه،طبق معمول ا/ت و سو توی خونه نشسته بودن...هرچند که اونقدر هم عادی نبود، چون ا/ت غرق در صفحه موبایلش بود و سو هم سعی در جلب توجه اش داشت.
ولی ا/ت بی توجه به تلاش های سو حتی نگاهش هم لحظه ای از گوشی برنمی داشت.
همین شد که سو گوشی رو قاپید و گفت:{ نمیشه که همش به من بی توجهی کنی}
ا/ت هم که گویا کار مهمی با گوشش داشت گفت:{ بیخیال سو گوشیم رو پس بده، حوصله ات رو ندارم.}
سو که انگار از حرف ا/ت دلش شکسته باشه،لبخندی زد ولی این بار ی لبخند تلخ و گفت:{ خیله خب...}
ا/ت که تازه متوجه اشتباهش شده بود گفت:{ هی، من منظوری نداشتم...} بعدش دست سو رو گرفت و ادامه داد:{فقط امروز یکم خسته شدم...ببخشید} سو که انگار داشت کمکم نرم می شد، که با بوسه ای که ا/ت روی چشم بندش زد، نفس عمیقی کشید و گفت:{چطور میتونم وقتی اینقدر قشنگ نگاهم میکنی بهت نه بگم}بعدش پوزخندی زد و ادامه داد:{هرچند که باید بخاطرش تنبیه بشی}
ساکورا:
امروز هم مثل همیشه توی خونه نشسته بودید، البته با این تفاوت که ا/ت مثل همیشه به ساکورا نچسبیده بود و مثل پروانه دورش نمی گشت.
این برای خود ساکورا هم عجب بود هم جدید، هرچند که وقتی بهش نزدیک بود یکم خجالت می کشید ولی زمانی که جوری رفتار می کرد که انگار وجود نداره، کلا اعصابش رو به هم میریخت.
شاید بپرسید دلیل این بی توجهی ا/ت چی؟اگه خلاصه بخوام بگم، شب قبلش زمانی که همه برای عصرانه پیش کوتوها رفته بودند، ا/ت چند بار سعی کرده بود به ساکورا نزدیک بشه ولی هربار یا ازش دور شده بود یا اهمیت نداده بود.
و این وسط ساکورا رو داریم، که دنبال دلیل رفتار ا/ت می گرده.
ولی زمانی که متوجه میشه تاثیری نداره بالاخره غرور رو کنار میزاره و میره تا باهاش حرف بزنه.
ساکورا:{هی چته تو؟}
ا/ت بدون اینکه نگاش کنه گفت:{هیچی}ساکورا که تمام روز از این سرد بودن خسته شده بود با صدای بیش از حد بلند گفت:{پس حق نداری اینطوری رفتار کنی، وقتی میدونی که نمیتونم سرد بودنت رو تحمل کنم} هرچند که بعد از گفتن این گونه هاش سرخ شدن ولی موفق شد یکم هم که شده دل ا/ت رو باز بدست بیاره.
پس ا/ت هم تصمیم گرفت که همه چیز رو براش تعریف کنه، و بعد از شنیدن همه چیز بیشتر از خودش عصبانی شد.
ا/ت هم از فرصت استفاده کرد و مثل همیشه خودش رو تو بغلش جا کرد و گفت:{میدونی که خیلی دوست دارم}ساکورا فقط سرش رو توی موهاش ا/ت فرو کرد تا صورتش رو نبینه و آروم زمزمه کرد:{منم}هرچند که تابلو بود مرز گوجه شدن رو رد کرده.
بقیه روتوی پارت بعد صبح میزارم الان واقعا خسته ام.
شب همگی بخیر.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۴.۲k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط