p/1
اتوبوس رسید جمیعیت تقریباً زیادی کوله پشتی های بزرگشون رو توی صندوق اوتوبوس جا میکردن و یکی یکی سوار میشدن به مدت دوهفته به سه مقصد متفاوت برای گردش و تفریح اومده بودن روز اول هیشکی ، هیشکی رو نمیشناخت اما روز دوم یکم بیشتر باهم آشنا شدن روز سوم صمیمی تر روز چهارم صمیمی تر از دیروز و روز به روز بیشتر باهم آشنا میشدن واسه خودشون یه اکیپ تشکیل دادن که همجا باهم باشن و مثل اینکه یکی از افراد این اکیپ تهیونگ در کمال پرشور و شوق بودنش به ینفر از اعضای اکیپشون بیشتر اهمیت میده و مراقبشه اسمش ا.ته اونم خیلی دختر پرشور و شوقی بود درست مثل تهیونگ بقیه فکر میکردن که چون شخصیتشون مثل همه بیشتر باهم وقت میگذرونن
بگذریم ، همه سوار اتوبوس شدن همه از خستگی گیج خواب بودن تهیونگ سرش رو پنجرهی اوتوبوس بیرون آورد و همینحوری به مسیر نگاه میکرد از اونجایی که ا.ت کنارش نشسته بود روشو سمت تهیونگ کرد
ا.ت : حالا خوبه یه شاخه درخت بخوره تو کلت
تهیونگ سرشو آورد داخل و پنجره رو تا نیمه بست
تهیونگ : چی گفتی نشنیدم
ا.ت : گفتم خوبه الان یه درخت بخوره تو کلت
تهیونگ : یه درخت ؟ مگه اینکه درختا پا داشته باشن اینجوری میشه حرفتو تایید کرد
ا.ت : خب ممکنه باد ببرتت
تهیونگ : باد منو ببره ؟ طوفان هم منو از جام تکون نمیده
ا.ت : حالا میبینیم ، میگم مارو الان ۶ روزه بردن وسط جنگل جا خوابمونو کنار حیوونا گذاشتن
تهیونگ : اره دقیقاً صبح بیدار میشی میبینی یه مار دور گردنته
ا.ت : ساکنان اینجا چطوری زندن
تهیونگ : انا از قانون طبیعن پیروی میکنن
ا.ت : یعنی مثل این آدم خوارای برهنه
تهیونگ : اره مثل همونا فقط آدم خوارا که لخت نیست یه برگی پری چیزی میبندن به خودشون
ا.ت : زمستونا چیکار میکنن
تهیونگ : چرا اع من میپرسی مگه من آدم خوارم
ا.ت : نه ولی گفتم شاید بدونی
تهیونگ : تَه تَهش قندیل میبندن
ا.ت : هااا بعد درینگ درینگ قندیل بسته با سنگ و چوب میوفتن به جونمون
یونگ یی :(یکی از دوستاشون) بچه ها پاشین دیگه رسیدیم
ا.ت : وا چقدر زود
یونگ یی : انقدر که مشغول خوش و بش کردن بودین نفهمیدین دیگه حالا راجب چی حرف میزدین
تهیونگ : اینکه تا امروز جا خوابمون با حیوونا یکی بوده و اینکه آدم خوارا چجوری تو زمستون زنده میمونن
یونگ یی : مغز شما دوتا تا کجاهاا میره بیایین پایین دیگه تا پرتمون نکردن بیرون
ا.ت : بریم ببینیم مارو کجا آوردن این سری
~اتوبوس ایستاد و در صندق رو باز کرد همه به دنبال کیف و کوله پشتی های خودشون بودن تهیونگ زودتر از همه رفته بود اونجا و کیف سه تا از بچه ها رو تونست با خودش بیاره کیف ا.ت یونگ یی و مین هو (یکی دیگه از دوستاشون) مین هو همینطور که با چشای پف کرده سرشو میخاروند از تهیونگ تشکر کرد
ادامه دارد ....
بگذریم ، همه سوار اتوبوس شدن همه از خستگی گیج خواب بودن تهیونگ سرش رو پنجرهی اوتوبوس بیرون آورد و همینحوری به مسیر نگاه میکرد از اونجایی که ا.ت کنارش نشسته بود روشو سمت تهیونگ کرد
ا.ت : حالا خوبه یه شاخه درخت بخوره تو کلت
تهیونگ سرشو آورد داخل و پنجره رو تا نیمه بست
تهیونگ : چی گفتی نشنیدم
ا.ت : گفتم خوبه الان یه درخت بخوره تو کلت
تهیونگ : یه درخت ؟ مگه اینکه درختا پا داشته باشن اینجوری میشه حرفتو تایید کرد
ا.ت : خب ممکنه باد ببرتت
تهیونگ : باد منو ببره ؟ طوفان هم منو از جام تکون نمیده
ا.ت : حالا میبینیم ، میگم مارو الان ۶ روزه بردن وسط جنگل جا خوابمونو کنار حیوونا گذاشتن
تهیونگ : اره دقیقاً صبح بیدار میشی میبینی یه مار دور گردنته
ا.ت : ساکنان اینجا چطوری زندن
تهیونگ : انا از قانون طبیعن پیروی میکنن
ا.ت : یعنی مثل این آدم خوارای برهنه
تهیونگ : اره مثل همونا فقط آدم خوارا که لخت نیست یه برگی پری چیزی میبندن به خودشون
ا.ت : زمستونا چیکار میکنن
تهیونگ : چرا اع من میپرسی مگه من آدم خوارم
ا.ت : نه ولی گفتم شاید بدونی
تهیونگ : تَه تَهش قندیل میبندن
ا.ت : هااا بعد درینگ درینگ قندیل بسته با سنگ و چوب میوفتن به جونمون
یونگ یی :(یکی از دوستاشون) بچه ها پاشین دیگه رسیدیم
ا.ت : وا چقدر زود
یونگ یی : انقدر که مشغول خوش و بش کردن بودین نفهمیدین دیگه حالا راجب چی حرف میزدین
تهیونگ : اینکه تا امروز جا خوابمون با حیوونا یکی بوده و اینکه آدم خوارا چجوری تو زمستون زنده میمونن
یونگ یی : مغز شما دوتا تا کجاهاا میره بیایین پایین دیگه تا پرتمون نکردن بیرون
ا.ت : بریم ببینیم مارو کجا آوردن این سری
~اتوبوس ایستاد و در صندق رو باز کرد همه به دنبال کیف و کوله پشتی های خودشون بودن تهیونگ زودتر از همه رفته بود اونجا و کیف سه تا از بچه ها رو تونست با خودش بیاره کیف ا.ت یونگ یی و مین هو (یکی دیگه از دوستاشون) مین هو همینطور که با چشای پف کرده سرشو میخاروند از تهیونگ تشکر کرد
ادامه دارد ....
- ۹.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط