خفته در چشم تو نازیست که من میدانم

خفته در چشم تو نازیست که من میدانم
نگه از دفتر رازیست که من میدانم

قصه ای را که به من طره ی کوتاه توگفت
رشته ی عمر درازیست که من میدانم

گرچه در پای تو خاموش فتادم ای شمع
سایه را سوز وگدازیست که من میدانم

بی نیازانه به ما می نگرد دوست ولی
سینه اش بهر نیازیست که من میدانم
که من میدانم♡

بعد ازظهر دوستان گلم به نیکی
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

خفته در چشم تو نازیست که من می دانمنگهت دفتر رازیست که من می...

خفته در چشم تو نازیست که من می دانم نگهت دفتر رازیست که من ...

خفته در چشم تو نازیست که من می دانمنگهت دفتر رازیست که من می...

خفته در چشم تو نازیست که من می دانمنگهت دفتر رازیست که من می...

خفته در چشم تو نازی ست که من می دانمنگه ات دفتر رازی ست که م...

باز هم خواهم نوشتباز هم از سرنوشت خواهم نوشتاز سردی هق هق تن...

از کنار من افسرده تنها تو مرو دیگران گر همه رفتند خدا را تو ...

از کنار من افسرده تنها تو مرو دیگران گر همه رفتند خدا را تو ...

بی سبب نیست که تو شمع شدی، سایه شدیبغض مریم، گل شب‌بو، مثل پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط