چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۹

ساعت از کارافتاده‌ی روی دیوار، زمان را گم کرده بود. زنگ آخرین کلاس که به صدا درامد، کیفم را چنگ زدم و سریع از دبیرستان «سئول های» بیرون زدم. حرف‌های امروزِ جونگکوک و نگاه‌های پر از عذاب‌وجدان تهیونگ هنوز توی سرم زنگ می‌زد. کلافه بودم و قدم‌هایم را توی کوچه‌های خلوت و پاییزی تندتر کردم تا زودتر به خانه‌ی کوچکم برسم.

هوا داشت تاریک می‌شد و سایه‌ی درختان روی آسفالت کش می‌آمد. ناگهان، حس کردم کسی از پشت سر دارد تعقیبم می‌کند. برگشتم، اما قبل از اینکه حتی بتوانم جیغ بکشم، بازوهای درشت و مردانه‌ای دور تنم پیچید. دست زبری جلوی دهانم را گرفت و بوی تند و خفه‌کننده‌ی یک پارچه، همه‌چیز را در تاریکی مطلق فرو برد...

***

چشم‌هایم را با درد شدیدی در ناحیه‌ی سر بازکردم. دست‌وپهام با طناب به یک صندلی کهنه و چوبی بسته شده بود. بوی نم و آهن‌زده‌ی یک انبار مخروبه توی ریه‌هایم پیچید.

صدای پوزخند مردی از تاریکی گوشه‌ی سالن شنیده شد؛ همانی که انگار از اعماق جهنم بیرون آمده بود. گوشی تلفنش را درآورد، شماره‌ای گرفت و بلند گفت:
— «سلام جونگکوک... حدس بزن کی اینجاست؟ معشوقه‌ی عزیزت مهمون ماست! اگه می‌خوای زنده‌اش رو ببینی، همین الان بی‌سرصدا بیا همون جایی که خودت می‌دونی... وگرنه این عروسک خوشگل رو می‌فرستیم اون دنیا!»

صدای خشن و غرانِ جونگکوک از پشت خط مثل غرش رعدوبرق پیچید:
— «دستت رو بهش بزنی، تکه‌تکه‌تون می‌کنم... بهش دست نزن!»

مرد گوشی را قطع کرد و خنده‌ی تهوع‌آوری سر داد.

اما ناگهان... صدای کوبیده شدنِ وحشیانه‌ی درِ آهنی انبار بلند شد. در با یک ضربه‌ی محکم از لولا درآمد و پرت شد داخل!
جونگکوک با چشم‌هایی کاملاً سرخ، هودی سیاهی که از استرس و خشم تنش می‌لرزید و کلت سنگینی در دست، مثل یک درنده‌ی زخمی وارد شد. تهیونگ هم بلافاصله از پهلو با اسلحه‌ی آماده راه را بست و فضای انبار را زیر آتش گرفت.

مرد مافیایی با پرس‌وعجله اسلحه را روی شقیقه‌ی من گذاشت و فریاد زد:
— «جلوتر بیای مغزش رو می‌پاشم روی دیوار!»

جونگکوک سر جایش خشک شد. نفس‌نفس می‌زد. در آن لحظه‌ی مرگبار، تمام پرده‌های تاریکِ ذهنم ناگهان پاره شد. خاطرات مثل سیلاب از اعماق مغزم فوران کردند: *آغوش گرم جونگکوک، خنده‌های تهیونگ، روزهایی که توی باران می‌دویدیم، و شبِ تاریکی که همین آدم‌ها به من حمله کردند و ضربه‌ی نهایی را به سرم زدند... همه‌چیز یادم آمد!*

چشم‌هایم از شدت شوک گشاد شد. نفس در سینه‌ام حبس شد و با صدای لرزان فریاد زدم:
— «جونگکوک... یادم اومد!... همه‌چیز رو یادم اومد...!»

جونگکوک با شنیدن صدایم، با چشم‌های خیس از اشک و ناباوری به من نگاه کرد. لب‌هایش لرزید:
— «ا.ت...»

اما مرد مافیایی با چشم‌های خون‌گرفته فریاد کشید:
— «خفه‌شو!» و انگشتش روی ماشه لغزید تا شلیک کند.

زمان متوقف شد. در یک صدم ثانیه، تا گلوله از لولای اسلحه خارج شود، جونگکوک با سرعتی غیرممکن خودش را پرتاب کرد و دقیقا جلوی من قرار گرفت.

**صدای شلیک گلوله، سکوت انبار را پاره کرد.**

جونگکوک آخِ خفه‌ای گفت و یک قدم به عقب پرت شد. گلوله به پهلویش نشست و خونِ گرم، هودی سیاهش را رنگ کرد.

تهیونگ در یک ثانیه‌ ی مرگبار، با شلیکِ دقیق و بی‌رحمانه‌اش، مرد مافیایی را از پا درآورد و به سمت جونگکوک دوید که داشت روی زانوهایش سقوط می‌کرد.

دست‌هام از شدت شوک و گریه می‌لرزید. با تقلا طناب‌ها را پاره کردم و خودم را روی زمین کنار جونگکوک انداختم. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و های‌های گریه کردم:
— «جونگکوک... جونگکوک من! همه‌چیز یادم اومده... توروخدا چشم‌ات رو باز کن!»

تهیونگ با دست‌های خونین و لرزان، فوراً گوشی‌اش را بیرون آورد و با صدای بغض‌آلود به اورژانس زنگ زد:
— «اورژانس؟! سریع یک آمبولانس بفرستید... خیابان... ضلع شرقی، انبار متروکه... دوستمون تیر خورده، سریع باشید!»
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

پارت ۵۴

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

**پارت ۷**چشم‌هات رو بستم و توی تاریکی زیرزمین داشتی از ترس ...

### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»هوای انبار از شدتِ نیرو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

(debt (part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط