چپتر چهارم
چپتر چهارم: رقص با دشمن
پس از درگیری با خانواده، هانما تمام وقتش را با تو میگذراند تا مطمئن شود حالت خوب است. اما این توجه بیش از حد، او را از دنیای بیرون و نقشههایی که در تاریکی کشیده میشد، غافل کرد. هیناتا که میدانست دیگر در قلب هانما و حتی در آن خانه جایگاهی ندارد، تصمیم گرفت بازی را به زمین خطرناکی بکشاند.
یک شب که هانما برای یک درگیری خیابانی با دارودستهی «تومان» بیرون رفته بود، هیناتا به اتاق تو آمد. او دیگر آن نقاب مظلومانه را نداشت. با خونسردی روی مبل نشست و گفت:
«میدونی ا/ت... هانما دشمنهای زیادی داره. آدمهایی که تشنهی خونش هستن. اون فکر میکنه با قایم کردن تو توی این عمارت، جات امنه. ولی اون یادش رفته که کلید این خونه دست منه.»
قبل از اینکه بتوانی واکنشی نشان دهی، صدای شکسته شدن پنجرههای طبقه پایین بلند شد. هیناتا لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و در را از پشت روی تو قفل کرد.
چند مرد مسلح و نقابدار که از دشمنان هانما بودند، وارد عمارت شده بودند. هیناتا با آنها تبانی کرده بود تا در ازای دادن اطلاعات مکان هانما، تو را به عنوان «طعمه» بدزدند. او میخواست با یک تیر دو نشان بزند: تو را از سر راه بردارد و هانما را به دام مرگ بکشاند.
تو در اتاق زندانی شده بودی و صدای فریاد خدمتکاران و قدمهای سنگینی که به اتاقت نزدیک میشدند را میشنیدی. درست وقتی در اتاق با لگد باز شد و یکی از مردان به سمتت هجوم آورد، تلفن همراهت زنگ خورد. هانما بود.
با لرزش دکمه اتصال را زدی: «هانما! اونا اینجان... هیناتا در رو باز کرده...»
صدای هانما از پشت تلفن، دیگر آن لحن شوخ و کشیده را نداشت؛ صدایی بود که از اعماق جهنم میآمد:
«ا/ت! فقط برو سمت کمد دیواری، یه دکمه پشت قفسهها هست... فشارش بده و برو توی راهروی مخفی. قسم میخورم اگه دستشون بهت برسه، توکیو رو به خاک و خون میکشم! دارم میام... طاقت بیار!»
تو به سختی توانستی از دست مرد نقابدار فرار کنی و وارد راهروی تاریک و مخفی پشت کمد شوی. در حالی که در تاریکی میدویدی، صدای شلیک گلوله و فریادهای هیناتا را شنیدی که میگفت: «بگیریدش! نذارید فرار کنه!»
در انتهای راهرو، به دری رسیدی که به حیاط پشتی باز میشد. باران میبارید. ناگهان نوری شدید چشمانت را زد. موتور سیکلت هانما با سرعتی باورنکردنی وارد حیاط شد. او بدون اینکه کاملاً متوقف شود، از روی موتور پرید و در حالی که با یک دست اسلحه میکشید، با دست دیگر تو را به آغوش کشید.
او در حالی که به سمت مهاجمان شلیک میکرد، تو را پشت سرش نگه داشت. چشمانش از جنون میدرخشید. او رو به هیناتا که در ایوان ایستاده بود فریاد زد:
«بازی تموم شد هیناتا! فکر کردی نمیفهمم؟ از این لحظه به بعد، تو دیگه برای من مردهای!»
هانما تو را سوار موتور کرد و از آن جهنم دور شد. اما تو میدانستی که حالا نه تنها دشمنان هانما، بلکه قانون و خانوادهاش هم علیه شما خواهند بود.
_________________________________
#هانما
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
پس از درگیری با خانواده، هانما تمام وقتش را با تو میگذراند تا مطمئن شود حالت خوب است. اما این توجه بیش از حد، او را از دنیای بیرون و نقشههایی که در تاریکی کشیده میشد، غافل کرد. هیناتا که میدانست دیگر در قلب هانما و حتی در آن خانه جایگاهی ندارد، تصمیم گرفت بازی را به زمین خطرناکی بکشاند.
یک شب که هانما برای یک درگیری خیابانی با دارودستهی «تومان» بیرون رفته بود، هیناتا به اتاق تو آمد. او دیگر آن نقاب مظلومانه را نداشت. با خونسردی روی مبل نشست و گفت:
«میدونی ا/ت... هانما دشمنهای زیادی داره. آدمهایی که تشنهی خونش هستن. اون فکر میکنه با قایم کردن تو توی این عمارت، جات امنه. ولی اون یادش رفته که کلید این خونه دست منه.»
قبل از اینکه بتوانی واکنشی نشان دهی، صدای شکسته شدن پنجرههای طبقه پایین بلند شد. هیناتا لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و در را از پشت روی تو قفل کرد.
چند مرد مسلح و نقابدار که از دشمنان هانما بودند، وارد عمارت شده بودند. هیناتا با آنها تبانی کرده بود تا در ازای دادن اطلاعات مکان هانما، تو را به عنوان «طعمه» بدزدند. او میخواست با یک تیر دو نشان بزند: تو را از سر راه بردارد و هانما را به دام مرگ بکشاند.
تو در اتاق زندانی شده بودی و صدای فریاد خدمتکاران و قدمهای سنگینی که به اتاقت نزدیک میشدند را میشنیدی. درست وقتی در اتاق با لگد باز شد و یکی از مردان به سمتت هجوم آورد، تلفن همراهت زنگ خورد. هانما بود.
با لرزش دکمه اتصال را زدی: «هانما! اونا اینجان... هیناتا در رو باز کرده...»
صدای هانما از پشت تلفن، دیگر آن لحن شوخ و کشیده را نداشت؛ صدایی بود که از اعماق جهنم میآمد:
«ا/ت! فقط برو سمت کمد دیواری، یه دکمه پشت قفسهها هست... فشارش بده و برو توی راهروی مخفی. قسم میخورم اگه دستشون بهت برسه، توکیو رو به خاک و خون میکشم! دارم میام... طاقت بیار!»
تو به سختی توانستی از دست مرد نقابدار فرار کنی و وارد راهروی تاریک و مخفی پشت کمد شوی. در حالی که در تاریکی میدویدی، صدای شلیک گلوله و فریادهای هیناتا را شنیدی که میگفت: «بگیریدش! نذارید فرار کنه!»
در انتهای راهرو، به دری رسیدی که به حیاط پشتی باز میشد. باران میبارید. ناگهان نوری شدید چشمانت را زد. موتور سیکلت هانما با سرعتی باورنکردنی وارد حیاط شد. او بدون اینکه کاملاً متوقف شود، از روی موتور پرید و در حالی که با یک دست اسلحه میکشید، با دست دیگر تو را به آغوش کشید.
او در حالی که به سمت مهاجمان شلیک میکرد، تو را پشت سرش نگه داشت. چشمانش از جنون میدرخشید. او رو به هیناتا که در ایوان ایستاده بود فریاد زد:
«بازی تموم شد هیناتا! فکر کردی نمیفهمم؟ از این لحظه به بعد، تو دیگه برای من مردهای!»
هانما تو را سوار موتور کرد و از آن جهنم دور شد. اما تو میدانستی که حالا نه تنها دشمنان هانما، بلکه قانون و خانوادهاش هم علیه شما خواهند بود.
_________________________________
#هانما
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
- ۲.۳k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط