007-پنهان در مه - پارت ۹۸
....
007-پنهان در مه - پارت ۹۸
....
ناتسو با استرس گفت: «درسته ولی بازم...»
آنیا جلو آمد و آستین ناتسو را کشید: «بیا به حرفش گوش کنیم داداش بزرگه...»
ناتسو آهی کشید و چشمانش را بست: «باشه، پس فقط تا ماه بعد میمونیم...»
آنیا و دامیان جلوتر راه میرفتند و دانا و ناتسو به آرامی از پشت همراهیشان میکردند. دانا نزدیکتر شد و طوری که فقط ناتسو بشنود گفت: «ناتسو سان... میدونی که اون زخم آسیب جدی بهت وارده کرده؟»
ناتسو با تعجب به سمت دانا برگشت: «انگار هیچی رو نمیشه از تو مخفی کرد دانا چان...»
دانا با صورتی خنثی نگاهش کرد: «می دونی که اگه یک درمان پیدا نکنی ممکنه بکشتت؟ اون چیپ...مطمئنم تا حالا میدونی که توی چشمات منفجر شده، اون دانشمندا به نظر میرسه یک اقدام امنیتی ایجاد کردن که اگه از کنترل خارج شدی تو رو به کام مرگ بکشونن...»
ناتسو لبخند تلخی زد: «پس به خاطر همینه که دارم شبیه یک پیرمرد میشم؟»
دانا اخمی کرد و گفت: «این شوخی نیست»
ناتسو آهی کشید و گفت: «نگران نباش دانا چان من نمیخوام به این زودی بمیرم پس تا جایی که بتونم دنبال یک راهی برای زنده موندن میگردم!»
...
مدت زیادی از ماجرای آن روز عجیب و غریب میگذشت؛ روزی که دامیان به راز آنیا پی برد و از آن مهمتر، ناتسو و آنیا علاوه بر دامیان، متحد جدیدشان دانا را هم به دست آوردند. حالا آنیا سعی میکرد زمان باقیمانده را به خوبی سپری کند.
بکی دستش را دور گردن آنیا انداخت: «خب خب آلما چان، امروز هیجانزده به نظر میآی، خبریه؟»
آنیا لبخندی زد و گفت: «نه، فقط برای نمایش فردا هیجان دارم!»
بکی خندید و گفت: «نگران نباش آلما چان، من نویسنده و کارگردان اون نمایشم، همه چی عالی پیش میره! ما خیلی تمرین کردیم!»
آنیا سرش را خاراند و گفت: «قطعاً... البته اولش هممون از نمایشنامه خیلی تعجب کردیم!»
بکی خندهای مصنوعی کرد: «آه بله...»
او در حالی که میخندید، خاطرهی آن روز را به یاد آورد.
...
آنیا و دامیان با عصبانیت به بکی خیره شده بودند. بکی خندهای تصنعی کرد و گفت: «ش... شماها چتونه؟»
دامیان با داد و بیداد گفت: «این چرت و پرتا چیه؟ و چرا باید داستان سیندرلا رو بازی کنیم؟ بدتر از اون چرا نقشمم باید مقابل، اون دختر باشه؟!!!»
آنیا با اعتراض گفت: «هی!»
اوین جلو آمد و گفت: «درسته، رئیس نمیتونه با یه عوام بازی کنه. اوه البته سیندرلا هم یه رعیت بود، خب یه جورایی بهش میآد!»
اویل با خنده تایید کرد.
بکی اخم کرد و گفت: «شما دو نفر لازم نیست نظر بدید! و دامیان، چه مشکلی با بازی کردن با آلما چان داری؟ اون خیلی برای این نقش مناسبه!»
دامیان که سرخ شده بود گفت: «خ... خ... خب نمیخوام دیگه!»
آنیا جلو آمد و گفت: «منم با این نمایشنامه موافق نیستم بکی! آخه چرا من باید این یارو رو ببوسم؟؟!!»
او نگاهی به دامیان کرد و بلافاصله گفت: «عمراً نمیخوام!!»
بکی لبخندی زد و گفت: «نمایشنامه باید طبق داستان اصلی باشه... نمیشه که همینطوری تغییرش داد... لطفاً باهام راه بیا آلما چان!»
...
بکی که خاطره را به یاد آورده بود، خندید و گفت: «به هر حال بعد از چند بار تمرین شما با نمایشنامه کنار اومدین... هر چند سکانس آخر رو که مربوط به صحنه عروسی و بوسه سیندرلاست، هیچوقت تمرین نکردیم...»
آنیا با فکر کردن به آن سکانس، کمی سرخ شد و گفت: «ا... اون سکانس تمرین نمیخواد!»
بکی که متوجه خجالت کشیدن آنیا شده بود، ریز ریز خندید و بحث را عوض کرد: «دیگه باید بریم آلما چان، تمرین داره شروع میشه!»
آنیا نفسی برای آرام کردن خود کشید و گفت: «خیلی خب، بریم برای تمرین!»
...
بالاخره روز اجرای نمایش فرا رسید و آکادمی ایدن نمایش خود را در جایی مخصوص از خیابان اجرا میکرد؛ جایی که علاوه بر دانشآموزهای آکادمی، مردم عادی هم اجازه تماشای آن را داشتند. بکی با استرس این طرف و آن طرف میرفت و وسایل را چک میکرد، سپس پیش آنیا و دامیان رفت: «شما دو نفر آمادهاید؟»
دامیان با خونسردی گفت: «چرا اینقدر استرس داری؟ ما بهترین تلاشمون رو کردیم!»
آنیا لبخندی زد و گفت: «حق با اونه بکی، نگران نباش همه چی خوب پیش میره!»
بکی نفسی کشید و گفت: «امیدوارم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۹۸
....
ناتسو با استرس گفت: «درسته ولی بازم...»
آنیا جلو آمد و آستین ناتسو را کشید: «بیا به حرفش گوش کنیم داداش بزرگه...»
ناتسو آهی کشید و چشمانش را بست: «باشه، پس فقط تا ماه بعد میمونیم...»
آنیا و دامیان جلوتر راه میرفتند و دانا و ناتسو به آرامی از پشت همراهیشان میکردند. دانا نزدیکتر شد و طوری که فقط ناتسو بشنود گفت: «ناتسو سان... میدونی که اون زخم آسیب جدی بهت وارده کرده؟»
ناتسو با تعجب به سمت دانا برگشت: «انگار هیچی رو نمیشه از تو مخفی کرد دانا چان...»
دانا با صورتی خنثی نگاهش کرد: «می دونی که اگه یک درمان پیدا نکنی ممکنه بکشتت؟ اون چیپ...مطمئنم تا حالا میدونی که توی چشمات منفجر شده، اون دانشمندا به نظر میرسه یک اقدام امنیتی ایجاد کردن که اگه از کنترل خارج شدی تو رو به کام مرگ بکشونن...»
ناتسو لبخند تلخی زد: «پس به خاطر همینه که دارم شبیه یک پیرمرد میشم؟»
دانا اخمی کرد و گفت: «این شوخی نیست»
ناتسو آهی کشید و گفت: «نگران نباش دانا چان من نمیخوام به این زودی بمیرم پس تا جایی که بتونم دنبال یک راهی برای زنده موندن میگردم!»
...
مدت زیادی از ماجرای آن روز عجیب و غریب میگذشت؛ روزی که دامیان به راز آنیا پی برد و از آن مهمتر، ناتسو و آنیا علاوه بر دامیان، متحد جدیدشان دانا را هم به دست آوردند. حالا آنیا سعی میکرد زمان باقیمانده را به خوبی سپری کند.
بکی دستش را دور گردن آنیا انداخت: «خب خب آلما چان، امروز هیجانزده به نظر میآی، خبریه؟»
آنیا لبخندی زد و گفت: «نه، فقط برای نمایش فردا هیجان دارم!»
بکی خندید و گفت: «نگران نباش آلما چان، من نویسنده و کارگردان اون نمایشم، همه چی عالی پیش میره! ما خیلی تمرین کردیم!»
آنیا سرش را خاراند و گفت: «قطعاً... البته اولش هممون از نمایشنامه خیلی تعجب کردیم!»
بکی خندهای مصنوعی کرد: «آه بله...»
او در حالی که میخندید، خاطرهی آن روز را به یاد آورد.
...
آنیا و دامیان با عصبانیت به بکی خیره شده بودند. بکی خندهای تصنعی کرد و گفت: «ش... شماها چتونه؟»
دامیان با داد و بیداد گفت: «این چرت و پرتا چیه؟ و چرا باید داستان سیندرلا رو بازی کنیم؟ بدتر از اون چرا نقشمم باید مقابل، اون دختر باشه؟!!!»
آنیا با اعتراض گفت: «هی!»
اوین جلو آمد و گفت: «درسته، رئیس نمیتونه با یه عوام بازی کنه. اوه البته سیندرلا هم یه رعیت بود، خب یه جورایی بهش میآد!»
اویل با خنده تایید کرد.
بکی اخم کرد و گفت: «شما دو نفر لازم نیست نظر بدید! و دامیان، چه مشکلی با بازی کردن با آلما چان داری؟ اون خیلی برای این نقش مناسبه!»
دامیان که سرخ شده بود گفت: «خ... خ... خب نمیخوام دیگه!»
آنیا جلو آمد و گفت: «منم با این نمایشنامه موافق نیستم بکی! آخه چرا من باید این یارو رو ببوسم؟؟!!»
او نگاهی به دامیان کرد و بلافاصله گفت: «عمراً نمیخوام!!»
بکی لبخندی زد و گفت: «نمایشنامه باید طبق داستان اصلی باشه... نمیشه که همینطوری تغییرش داد... لطفاً باهام راه بیا آلما چان!»
...
بکی که خاطره را به یاد آورده بود، خندید و گفت: «به هر حال بعد از چند بار تمرین شما با نمایشنامه کنار اومدین... هر چند سکانس آخر رو که مربوط به صحنه عروسی و بوسه سیندرلاست، هیچوقت تمرین نکردیم...»
آنیا با فکر کردن به آن سکانس، کمی سرخ شد و گفت: «ا... اون سکانس تمرین نمیخواد!»
بکی که متوجه خجالت کشیدن آنیا شده بود، ریز ریز خندید و بحث را عوض کرد: «دیگه باید بریم آلما چان، تمرین داره شروع میشه!»
آنیا نفسی برای آرام کردن خود کشید و گفت: «خیلی خب، بریم برای تمرین!»
...
بالاخره روز اجرای نمایش فرا رسید و آکادمی ایدن نمایش خود را در جایی مخصوص از خیابان اجرا میکرد؛ جایی که علاوه بر دانشآموزهای آکادمی، مردم عادی هم اجازه تماشای آن را داشتند. بکی با استرس این طرف و آن طرف میرفت و وسایل را چک میکرد، سپس پیش آنیا و دامیان رفت: «شما دو نفر آمادهاید؟»
دامیان با خونسردی گفت: «چرا اینقدر استرس داری؟ ما بهترین تلاشمون رو کردیم!»
آنیا لبخندی زد و گفت: «حق با اونه بکی، نگران نباش همه چی خوب پیش میره!»
بکی نفسی کشید و گفت: «امیدوارم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۲.۳k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط