رمان جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت پنج
یک شنبه
سر ساعت بیدار شدم دست و صورتمو شستم لباسمو عوض کردم صبحانه خوردم و چمدونم رو برداشتم و منتظر شدم تا یکی دیگه از اون آدمایی که میان دنبالم
بیان
تق تق تق.
گفتم:اومدم
درو باز کردم ولی بجای یکی از اون آقایونی که رداهای مشکی میپوشن و کلاه نوک تیز میزارن
هاگرید رو دیدم
شوکه شده بودم گفتم:هاگردید سلاممم
گفت:سلامم
حالت چطوره
زود راه بیوفت که همینجوریشم خیلی دیر کردیم
گفتم:چیشد تو اومدی دنبالم؟
هاگرید:وزارتخانه می‌خواست یه عالمه از کارکناش رو بفرسته ولی دامبلدور گفت من کافیم
پرسیدم:چرا یه عالمه
من من کرد انگار که می‌خواست یه دروغی از خودش دربیاره و تحویلم بده.
بلخره گفت:عه خب میدونی عه برای عه محافظت
گفتم:محافظت؟و چرا من به محافظت احتیاج دارم؟
زیرلب گفت:محافظت از تو نه محافظت از بقیه دربرار تو
گفتم:شنیدم چی گفتی
ولی من من فقط ۱۳ سالمه چه خطری ممکنه برای بقیه داشته باشم؟
گفت:وزارتخانه است دیگه کارای چرت و پرت زیاد میکنه.
گفتم:بخاطر بابامه؟
بخاطر اینکه از زندان فرار کرده است؟
گفت:عههه پس تو خبر داری
خب وقتی حتی توی اخبار ماگل ها هم دربارش نوشتن طبیعیه که خبر داشته باشم
حالا بگو ببینم پروفسور دامبلدور میدونه که بابام میخاد چیکار کنه؟
هاگرید:نه بچه جون دیگه هم بیشتر از این منو سوال پیچ نکن راه بیفت باید بریم
(توی ایستگاه کینزگراس)
بلخره رسیدیم به ایستگاه از هاگرید خداحافظی کردم و از بین بچه هایی که پدر و مادر و خواهر برادراشونو بغل کرده بودن رد شدم و رفتم توی قطار و مثل همیشه دنبال یه کوپه ی خالی و ساکت و دور از بقیه دانش اموزا گشتم
همیشه همینکارو میکردم
حوصله نگاه های وحشت زده و با انگشت نشون دادن و درگوشی حرف زدناشون راجب خودم رو نداشتم
از روز اولی که وارد هاگوارتز شدم تمام دانش اموزان گریفندور ، هافلپاف و ریونکلا ازم بخاطر خانواده ام متنفرن و حتی میترسن
و
اسلیترین ها
اونها جوری رفتار میکنن انگار افتخاره
انگار افتخاره که خانوادم هزاران خانواده رو از هم پاشوندن
برای همین چیزاست که سعی می‌کنم تا جای ممکن از همه ی دانش اموزا دوری کنم
اونا فکر می‌کنن من عجیب غریبم منم فکر میکنم اونا عجیب غریبن
بعد از حدود نیم ساعت گشتن توی راهرو های قطار نتونستم کوپه ی خالی پیدا کنم
که یهو چشمم به یه کوپه خورد فقط مردی با موهای جو گندمی و لباسای قدیمی ژنده در گوشه ی کوپه خوابیده بود
سنش خیلی بیشتر از چیزی بود که بخواد دانش آموز باشه
خواستم برم داخل که در سمت دیگه ی کوپه هری پاتر هرماینی گرنجر رون ویزلی رو دیدم با نامیدی اینکه دیگه کوپه ی خالی گیرم نمیاد خواستم برم که چند کلمه از حرفای هری و رون و هرماینی رو شنیدم
سیریوس بلک
داشتن درمورد پدر من حرف می‌زدن خواستم از در اون کوپه برم با خودم فکر کردم حالا که فرار کرده خیلیا راجبش حرف میزنن ولی کنجکاویم نذاشت برم
همونجا وایستادم
تا چیزای بیشتری بشنوم
صدای هرماینی را شنیدم که با وحشت میگفت:سیریوس بلک از زندان فرار کرده که بیاد دنبال تو ؟وایی هری.....وایی هری
باید خیلی خیلی مراقب باشی هری نباید دنبال دردسر بگردی
هری با لحنی رنجیده گفت:من دنبال دردسر نمیرم دردسر همیشه دنبال من میاد
رون با ناراحتی گفت :هیچکس نمیدونه اون چجوری از ازکابان فرار کرده تا حالا هیچکس نتونسته از اونجا فرار کنه.
چ..چ..چی...
چ...چر.........چرا
چطور ممکنه یعنی پدر من از زندان فرار کرده تا هری رو بکشه
وایی
نه
باورم نمیشه
شوک شده بودم که یهو رون در کوپه رو باز کرد
منو دید و با تعجب و کمی تمسخر گفت:تو اینجا چیکار می‌کنی
ها
هرماینی با لبخندی ساختگی بهم تعارف کرد که بیام توی کوپه و بعد که رفتم توی کوپه
با لحنی جدی گفت:حرفامونو شنیدی
چقدشو شنیدی
گفتم:این ممکن نیست یعنی این دیونه کنندست
پدرم از زندان فرار کرده که هری رو بکشه این احمقانست
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
دیدگاه ها (۱)

دراکو عشق واقعیp11

زیبای کوچک فریبکار

۳ پارتی

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

هم‌سلولی خطرناک (Part 4)آن شب، بعد از ساعت‌ها سکوت، جونگین ر...

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانهسکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

🐰🚀 ~ ری‌پ.ست جدید جونگکوکی!جونگکوک پست space_mystery.zip رو ...

dark life = 49ات از پله‌ها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط