𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۳۸
چند روز از ماجرای کلاس قدیمی گذشته بود.
مدرسه دوباره به حالت عادی برگشته بود.
اما برای هشت نفر...
همهچیز تغییر کرده بود.
این بار، وقتی وارد حیاط شدند، دیگر کسی از دیدنشان تعجب نمیکرد یا نمیترسید
چهار آلفا و چهار امگا...کنار هم بودند
بدون پنهانکاری.
هان روی نیمکت نشست و گفت:
هان: بالاخره یه روز بدون دردسر.
مینهو کنارش نشست.
مینهو: تو خودت دردسری سنجاب...
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: من؟!...
مینهو خندید.
مینهو خندید
مینهو : اره
هان ابرویی بالا انداخت .
هان : باش ، پس من میرم ...
هان از روی نیمکت بلند شد تا برود اما ناگهان مینهو دست آن را کشید و هان مستقیم روی پاهای مینهو افتاد ...
مینهو نزدیک شد و با قیافه مظلومی گفت :
مینهو : ببخشید ، میشه نری ؟
و بعد بوسه سطحی روی لب های هان گذاشت ...
هان : فکر نکن با این کارها میتونی منو ...
که ناگهان با قرار گرفتن دوباره لبهای مینهو روی لب های خودش ساکت شد ...
کمی آنطرفتر، جونگین در حال حرف زدن دربارهی مسابقه بود.
چانگبین با حوصله به حرفهایش گوش میداد.
جونگین: و بعدش من فکر کردم حتماً میبازیم!...
چانگبین: ولی بردیم ...
جونگین لبخند زد.
جونگین: چون تو کنارم بودی.
چانگبین چیزی نگفت.
فقط لبخندش عمیقتر شد.
در طرف دیگر حیاط، سونگمین و چان روی نیمکت نشسته بودند...
سونگمین کتابی در دست داشت.
اما چند دقیقه بود که صفحهای را نخوانده بود.
چان متوجه شد.
چان: حواست اینجا نیست.
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: دارم به این فکر میکنم که چقدر همهچیز تغییر کرده.
چان: خوبه یا بد؟
سونگمین به او نگاه کرد.
سونگمین: خوبه.
کمی مکث کرد.
سونگمین: خیلی خوبه.
چان آرام لبخند زد و بعد گفت :
چان : سونگمین ...
و همان لحظه از زمان استفاده کرد و تا سونگمین سرش را برگرداند که به چان نگاه کند چان لب هایش رو روی لب های سونگمین گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ...
بعد از چند ثانیه سونگمین که تازه شرایطو درک کرده بود شروع کرد به همکاری کردن...
اما در گوشهی دیگر حیاط...
فلیکس کنار هیونجین ایستاده بود.
هیونجین چیزی نمیگفت و فقط به فلیکس نگاه میکرد ...
فلیکس لبخند زد و پرسید:
فلیکس: به چی فکر میکنی؟
هیونجین به حیاط نگاه کرد.
هیونجین: به اینکه چقدر تو خوشگلییی ...
فلیکس که توقع این جوابو نداشت گفت :
فلیکس: یاااا هیونجین ، الان چه وقت این حرفاست ...
هیونجین به او نگاه کرد
هیونجین: حقیقتو گفتم
فلیکس که کمی سرخ شده بود تا خواست حرفی بزنه
هیونجین دست آن را کشید و به سمت حیاط پشتی برد ...
فلیکس رو بین دستاش قرار داد و اون رو به دیوار پین کرد...
فلیکس : چکار میکنی...
هیونجین : کاری نمیکنم که ...
فلیکس : بزار بر...
هیونجین لب هاش رو روی لب های فلیکس کوبوند و شروع کرد به مک زدن ...
فلیکس میخواست هیونجینو هل بده و همکاری نمیکرد...
هیونجین که از این شرایط ناراضی بود گفت :
هیونجین : لیکسی انقدر شیطتنت نکن
وبعد دوباره لب هاشو روی لب های فلیکس گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ... ؛ گاز ریزی از لبش گرفت و بعد از چند ثانیه فلیکس هم شروع به همکاری کرد ...
بعد از چند دقیقه هیونجین لیسی به لب های فلیکس زد و ازش جدا شد ...
هیونجین : افرین جوجه خوب ...
فلیکس که خجالت کشیده بود گفت :
فلیکس : خب دیگه بسه بریم ...
و بعد از حیاط پشتی خارج شدند ...
زنگ مدرسه به صدا درآمد.
همه از جا بلند شدند.
هان جلوتر از بقیه دوید.
هان: آخرین نفر برسه کلاس، بازندهست!...
مینهو فوراً دنبالش رفت.
مینهو: هان ! وایسا... میخوری زمین ...
جونگین خندید و دنبالشان دوید.
چانگبین هم پشت سرش حرکت کرد.
چان و سونگمین آرامتر راه افتادند.
فلیکس که کنار هیونجین بود گفت :
فلیکس: اقای بی رحم بریم ؟
هیونجین خنده شیطنت امیزی کرد :
هیونجین: خودت همکاری نکردی منم مجبورت کردم ...
و چند ثانیه بعد گفت :
هیونجین : بریم
هشت نفر وارد ساختمان شدند.
اما درست وقتی که وارد کلاس شدند، معلم اعلام کرد:
معلم: بچهها، برای جشن پایان سال یک برنامهی گروهی داریم...
هان با هیجان دستش را بالا برد.
هان: ما هشت نفر با هم شرکت میکنیم!...
همه به او نگاه کردند.
فلیکس خندید.
فلیکس: تو حتی هنوز نمیدونی قراره چی کار کنیم.
هان شانه بالا انداخت.
هان: مهم نیست
چهار آلفا و چهار امگا به هم نگاه کردند و خندیدند
برای اولین بار...
قرار بود نه برای جنگیدن، نه برای اثبات چیزی...
بلکه فقط برای ساختن یک خاطرهی خوب، کنار هم باشند.
پایان پارت ۳۷
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۳۸
چند روز از ماجرای کلاس قدیمی گذشته بود.
مدرسه دوباره به حالت عادی برگشته بود.
اما برای هشت نفر...
همهچیز تغییر کرده بود.
این بار، وقتی وارد حیاط شدند، دیگر کسی از دیدنشان تعجب نمیکرد یا نمیترسید
چهار آلفا و چهار امگا...کنار هم بودند
بدون پنهانکاری.
هان روی نیمکت نشست و گفت:
هان: بالاخره یه روز بدون دردسر.
مینهو کنارش نشست.
مینهو: تو خودت دردسری سنجاب...
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: من؟!...
مینهو خندید.
مینهو خندید
مینهو : اره
هان ابرویی بالا انداخت .
هان : باش ، پس من میرم ...
هان از روی نیمکت بلند شد تا برود اما ناگهان مینهو دست آن را کشید و هان مستقیم روی پاهای مینهو افتاد ...
مینهو نزدیک شد و با قیافه مظلومی گفت :
مینهو : ببخشید ، میشه نری ؟
و بعد بوسه سطحی روی لب های هان گذاشت ...
هان : فکر نکن با این کارها میتونی منو ...
که ناگهان با قرار گرفتن دوباره لبهای مینهو روی لب های خودش ساکت شد ...
کمی آنطرفتر، جونگین در حال حرف زدن دربارهی مسابقه بود.
چانگبین با حوصله به حرفهایش گوش میداد.
جونگین: و بعدش من فکر کردم حتماً میبازیم!...
چانگبین: ولی بردیم ...
جونگین لبخند زد.
جونگین: چون تو کنارم بودی.
چانگبین چیزی نگفت.
فقط لبخندش عمیقتر شد.
در طرف دیگر حیاط، سونگمین و چان روی نیمکت نشسته بودند...
سونگمین کتابی در دست داشت.
اما چند دقیقه بود که صفحهای را نخوانده بود.
چان متوجه شد.
چان: حواست اینجا نیست.
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: دارم به این فکر میکنم که چقدر همهچیز تغییر کرده.
چان: خوبه یا بد؟
سونگمین به او نگاه کرد.
سونگمین: خوبه.
کمی مکث کرد.
سونگمین: خیلی خوبه.
چان آرام لبخند زد و بعد گفت :
چان : سونگمین ...
و همان لحظه از زمان استفاده کرد و تا سونگمین سرش را برگرداند که به چان نگاه کند چان لب هایش رو روی لب های سونگمین گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ...
بعد از چند ثانیه سونگمین که تازه شرایطو درک کرده بود شروع کرد به همکاری کردن...
اما در گوشهی دیگر حیاط...
فلیکس کنار هیونجین ایستاده بود.
هیونجین چیزی نمیگفت و فقط به فلیکس نگاه میکرد ...
فلیکس لبخند زد و پرسید:
فلیکس: به چی فکر میکنی؟
هیونجین به حیاط نگاه کرد.
هیونجین: به اینکه چقدر تو خوشگلییی ...
فلیکس که توقع این جوابو نداشت گفت :
فلیکس: یاااا هیونجین ، الان چه وقت این حرفاست ...
هیونجین به او نگاه کرد
هیونجین: حقیقتو گفتم
فلیکس که کمی سرخ شده بود تا خواست حرفی بزنه
هیونجین دست آن را کشید و به سمت حیاط پشتی برد ...
فلیکس رو بین دستاش قرار داد و اون رو به دیوار پین کرد...
فلیکس : چکار میکنی...
هیونجین : کاری نمیکنم که ...
فلیکس : بزار بر...
هیونجین لب هاش رو روی لب های فلیکس کوبوند و شروع کرد به مک زدن ...
فلیکس میخواست هیونجینو هل بده و همکاری نمیکرد...
هیونجین که از این شرایط ناراضی بود گفت :
هیونجین : لیکسی انقدر شیطتنت نکن
وبعد دوباره لب هاشو روی لب های فلیکس گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ... ؛ گاز ریزی از لبش گرفت و بعد از چند ثانیه فلیکس هم شروع به همکاری کرد ...
بعد از چند دقیقه هیونجین لیسی به لب های فلیکس زد و ازش جدا شد ...
هیونجین : افرین جوجه خوب ...
فلیکس که خجالت کشیده بود گفت :
فلیکس : خب دیگه بسه بریم ...
و بعد از حیاط پشتی خارج شدند ...
زنگ مدرسه به صدا درآمد.
همه از جا بلند شدند.
هان جلوتر از بقیه دوید.
هان: آخرین نفر برسه کلاس، بازندهست!...
مینهو فوراً دنبالش رفت.
مینهو: هان ! وایسا... میخوری زمین ...
جونگین خندید و دنبالشان دوید.
چانگبین هم پشت سرش حرکت کرد.
چان و سونگمین آرامتر راه افتادند.
فلیکس که کنار هیونجین بود گفت :
فلیکس: اقای بی رحم بریم ؟
هیونجین خنده شیطنت امیزی کرد :
هیونجین: خودت همکاری نکردی منم مجبورت کردم ...
و چند ثانیه بعد گفت :
هیونجین : بریم
هشت نفر وارد ساختمان شدند.
اما درست وقتی که وارد کلاس شدند، معلم اعلام کرد:
معلم: بچهها، برای جشن پایان سال یک برنامهی گروهی داریم...
هان با هیجان دستش را بالا برد.
هان: ما هشت نفر با هم شرکت میکنیم!...
همه به او نگاه کردند.
فلیکس خندید.
فلیکس: تو حتی هنوز نمیدونی قراره چی کار کنیم.
هان شانه بالا انداخت.
هان: مهم نیست
چهار آلفا و چهار امگا به هم نگاه کردند و خندیدند
برای اولین بار...
قرار بود نه برای جنگیدن، نه برای اثبات چیزی...
بلکه فقط برای ساختن یک خاطرهی خوب، کنار هم باشند.
پایان پارت ۳۷
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۴.۵k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط