{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت نهم | ساعت هفت

لی نِلا

بعد از برگشتن به اتاقم، دوباره پشت میزم نشستم و مشغول مرتب کردن طرح‌ها شدم.

هنوز بیشتر از نیم ساعت نگذشته بود که صدای ضربه‌ای به در شیشه‌ای اتاقم خورد.

سرم رو بلند کردم.

کیم تهیونگ

— نِلا.

از جاش بلند شد.

— بله؟

— همین الان بیا لابی. همه باید اونجا باشن.

— الان؟

— همین الان.

و قبل از اینکه نِلا چیزی بگه، برگشت و رفت.

لی نِلا

— خب حداقل می‌تونست بگه برای چی!

چند دقیقه بعد، تقریباً تمام کارکنان در لابی کنار هم ایستاده بودن.

تهیونگ جلوی صف‌ها ایستاده بود و مینهو هم کنارش بود.

تهیونگ شروع کرد به قدم زدن جلوی جمع.

کیم تهیونگ

— قبل از اینکه فردا شروع بشه، چند قانون رو روشن می‌کنم.

همه ساکت شدن.

— ساعت کاری معمول شرکت هشت صبحه. اما فردا به دلیل حضور هیئت فرانسوی، ساعت هفت دقیقاً باید اینجا حاضر باشید.

نگاهش روی همه چرخید.

— نه هفت و یک دقیقه. نه هفت و پنج دقیقه.

مینهو آرام زیر لب گفت:

— هفت دقیقاً.

تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت.

— ممنون که تکرار کردی.

چند نفر لبخندشون رو پنهان کردن.

تهیونگ ادامه داد:

— ساعت هفت، همه باید اینجا و در صف حضور داشته باشن. خودم حضور تک‌تک افراد رو ثبت می‌کنم.

دفتر کوچکی رو از دست مینهو گرفت.

اسم‌ها یکی‌یکی خوانده شدن.

— و یک چیز دیگه...

تهیونگ مکث کرد.

— اگر حضور شما ثبت شد و بعد از اون به هر دلیلی دوباره دیر برسید، همون راهی که اومدید رو برمی‌گردید.

سکوت سنگینی افتاد.

نِلا آرام کنار آنا زمزمه کرد:

— این آدم با ساعت هم قرارداد بسته انگار.

آنا سریع لبش رو گاز گرفت تا نخنده.

تهیونگ از جلوی صف رد شد.

— فردا هیچ‌کس بدون هماهنگی از محل کارش خارج نمی‌شه. تلفن‌ها روی حالت سکوت. تمام پرونده‌ها مرتب. و مهم‌تر از همه...

ایستاد.

— جلوی مهمان‌های فرانسوی، هیچ اشتباهی قابل توجیه نیست.

نگاهش برای لحظه‌ای روی نِلا موند.

— مخصوصاً برای کسانی که تازه وارد دوره‌ی آزمون شدن.

نِلا صاف ایستاد.

— متوجه شدم.

تهیونگ سر تکون داد.


---

لی نِلا

صبح روز بعد، ساعت شش و نیم، صدای بوق کوتاهی جلوی خونه شنیده شد.

آنا از پشت پنجره داد زد:

— نِلااا! بیاا بیرونن!

نِلا با عجله کیفش رو برداشت.

— اومدم!

چند دقیقه بعد، سوار ماشین شد.

تهیونگ پشت فرمون بود.

کیم تهیونگ

— صبح بخیر.

لی نِلا

— صبح بخیر...

نگاهی به ساعت انداختم.

۶:۳۲.

— شما همیشه این‌قدر زود میاید؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

— برای کسی که قرار بوده ساعت هفت سر صف باشه، شش و نیم دیر هم هست.

نِلا زیر لب گفت:

— شروع شد...

تهیونگ شنید.

— چی گفتی؟

— هیچی!


---

ساعت ۶:۵۸ بود که وارد لابی شدن.

همه از قبل حاضر بودن.

کارکنان دوباره در صف ایستادن.

تهیونگ جلوی اون‌ها قرار گرفت و دفتر حضور و غیاب رو باز کرد.

یکی‌یکی اسم‌ها خونده شد.

هرکس جواب می‌داد:

— حاضر.

تهیونگ تیک می‌زد.

تا رسید به آخرین نفر.

دفتر رو بست.

نگاهش روی جمع چرخید.

— خوبه.

مکث کوتاهی کرد.

— حالا بریم سر کار.

و روزی که قرار بود برای همه سخت باشه...

رسماً شروع شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس میکنم چیزی که میخوام نشد این فیککککک
دیدگاه ها (۵)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۰ | مهمان‌های فرانسوییک ساعت از شروع کار...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

خانوم مدیرعاملپارت هشتم | بی‌نقص‌ترین کارمندلی نِلاتقریباً چ...

خانوم مدیرعاملپارت هفتم | پنجاه پروندهلی نِلااز آبدارخونه دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۲ | تاریکیپرونده‌ها روی میز پخش بودند و ...

خانوم مدیرعاملپارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸پنج سال از آن روزه...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندربعد از ساعت‌ها رانندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط