رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_27
فصل سیزدهم | نوشتهی روی دیوار
چون نوشتهی روی دیوار تغییر کرده بود.
نه اینکه حروف محو شده باشند.
نه.
زیر آخرین جمله، نوشتهی تازهای ظاهر شده بود؛ با همان خط قدیمی و همان رنگ تیره.
هیچکس ندیده بود چه زمانی نوشته شده است.
جونگین اولین کسی بود که آن را خواند.
— بچهها...
صدایش میلرزید.
همه برگشتند.
زیر جملهی «اما نام، خاطره نیست» نوشته شده بود:
«از او نپرس چرا تو را میشناخت.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
بعد خیلی آرام به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
برای چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدند.
سرانجام فلیکس پرسید:
— هیونجین...
— چی؟
— تو چیزی رو ازم پنهون میکنی؟
هیونجین فوراً جواب نداد.
نگاهش میان چهرهی فلیکس و نوشتهی روی دیوار جابهجا شد.
— نه.
فلیکس چند لحظه سکوت کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
بعد هیونجین آرامتر ادامه داد:
— اگه چیزی یادم بیاد، بهت میگم.
فلیکس نگاهش را از او گرفت.
— باشه.
اما لحنش نشان میداد که هنوز قانع نشده است.
چان خواست چیزی بگوید که ناگهان چراغ گوشیاش خاموش شد.
بعد گوشی لینو.
بعد گوشی سونگمین.
در عرض چند ثانیه، راهرو کاملاً تاریک شد.
اعضا فریاد نزدن
چانگبین بعدها قسم خورد که این اتفاق یکی از عجایب آن شب بوده است.
اما هان فقط دست چانگبین را گرفت و زمزمه کرد:
— اگه از اینجا زنده بیرون بیام، دیگه هیچوقت تنهایی جایی نمیرم.
چانگبین گفت:
— دستمو خیلی محکم گرفتی ، خون بهش نمیرسه
— میدونم.
— خیلی محکم گرفتی
— میدونم!
در تاریکی، صدای نفسهایشان شنیده میشد.
بعد صدای فلیکس آمد.
— بچهها؟
هیونجین بلافاصله گفت:
— من اینجام.
— میدونم.
فلیکس مکث کرد.
— فقط میخواستم مطمئن شم.
هیونجین پاسخی نداد.
چند ثانیه بعد چراغها دوباره روشن شدند.
راهرو همان بود.
دیوار همان بود.
اما نوشتهها...
ناپدید شده بودند.
حتی یک خط هم باقی نمانده بود.
جونگین با ناباوری به دیوار دست کشید.
— امکان نداره...
لینو قسمتهایی را که پاک کرده بود دوباره بررسی کرد.
— هیچ اثری نیست.
چان به هیونجین نگاه کرد.
— همهتون نوشته رو دیدید؟
همه سر تکان دادند.
هان گفت:
— متأسفانه آره. کاش نمیدیدم.
هیونجین به نقطهای که جملهی آخر ظاهر شده بود خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— «از او نپرس چرا تو را میشناخت.»
فلیکس چیزی نگفت.
چان پرسید:
— باید برگردیم؟
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
همه به سمت ابتدای راهرو حرکت کردند.
اما درست پیش از خروج، فلیکس ایستاد.
نگاهش به زمین افتاده بود.
یک تکه کاغذ کوچک، کنار دیوار قرار داشت.
فلیکس آن را برداشت.
کاغذ قدیمی و زرد شده بود.
روی آن تنها یک جمله نوشته شده بود:
«او نامش را فراموش نکرد؛ فقط خودش را به فراموشی زد.»
فلیکس چند بار جمله را خواند.
بعد کاغذ را به سمت هیونجین گرفت.
هیونجین به محض دیدن نوشته، رنگش پرید.
چون در همان لحظه...
برای یک ثانیه، صدایی در ذهنش پیچید.
صدای پسری که نمیتوانست چهرهاش را به یاد بیاورد.
صدایی که آرام میگفت:
— هیونجین، قول بده وقتی دوباره منو دیدی، وانمود نکنی که نمیشناسیتم.
تصویر ناپدید شد.
هیونجین چشمهایش را بست.
فلیکس دستش را جلوی صورت او تکان داد.
— هیونجین؟
هیونجین چشم باز کرد.
— چیزی نیست.
فلیکس به کاغذ نگاه کرد.
بعد به او.
— مطمئنی؟
هیونجین کاغذ را از دستش گرفت.
این بار، به جای گفتن «نمیدونم»، فقط گفت:
— باید از اینجا بریم.
و هیچکس اصرار نکرد که بیشتر توضیح بدهد.
اما وقتی از راهروی مخفی خارج شدند، هیونجین کاغذ را در جیبش گذاشت.
او هنوز چهرهی صاحب آن صدا را به خاطر نمیآورد.
فقط یک چیز را میدانست.
در این خانه، کسی پیش از آنکه هیونجین فلیکس را ببیند، از فلیکس برای او گفته بود.
و شاید...
آن شخص هنوز هم در خانه بود.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_27
فصل سیزدهم | نوشتهی روی دیوار
چون نوشتهی روی دیوار تغییر کرده بود.
نه اینکه حروف محو شده باشند.
نه.
زیر آخرین جمله، نوشتهی تازهای ظاهر شده بود؛ با همان خط قدیمی و همان رنگ تیره.
هیچکس ندیده بود چه زمانی نوشته شده است.
جونگین اولین کسی بود که آن را خواند.
— بچهها...
صدایش میلرزید.
همه برگشتند.
زیر جملهی «اما نام، خاطره نیست» نوشته شده بود:
«از او نپرس چرا تو را میشناخت.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
بعد خیلی آرام به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
برای چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدند.
سرانجام فلیکس پرسید:
— هیونجین...
— چی؟
— تو چیزی رو ازم پنهون میکنی؟
هیونجین فوراً جواب نداد.
نگاهش میان چهرهی فلیکس و نوشتهی روی دیوار جابهجا شد.
— نه.
فلیکس چند لحظه سکوت کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
بعد هیونجین آرامتر ادامه داد:
— اگه چیزی یادم بیاد، بهت میگم.
فلیکس نگاهش را از او گرفت.
— باشه.
اما لحنش نشان میداد که هنوز قانع نشده است.
چان خواست چیزی بگوید که ناگهان چراغ گوشیاش خاموش شد.
بعد گوشی لینو.
بعد گوشی سونگمین.
در عرض چند ثانیه، راهرو کاملاً تاریک شد.
اعضا فریاد نزدن
چانگبین بعدها قسم خورد که این اتفاق یکی از عجایب آن شب بوده است.
اما هان فقط دست چانگبین را گرفت و زمزمه کرد:
— اگه از اینجا زنده بیرون بیام، دیگه هیچوقت تنهایی جایی نمیرم.
چانگبین گفت:
— دستمو خیلی محکم گرفتی ، خون بهش نمیرسه
— میدونم.
— خیلی محکم گرفتی
— میدونم!
در تاریکی، صدای نفسهایشان شنیده میشد.
بعد صدای فلیکس آمد.
— بچهها؟
هیونجین بلافاصله گفت:
— من اینجام.
— میدونم.
فلیکس مکث کرد.
— فقط میخواستم مطمئن شم.
هیونجین پاسخی نداد.
چند ثانیه بعد چراغها دوباره روشن شدند.
راهرو همان بود.
دیوار همان بود.
اما نوشتهها...
ناپدید شده بودند.
حتی یک خط هم باقی نمانده بود.
جونگین با ناباوری به دیوار دست کشید.
— امکان نداره...
لینو قسمتهایی را که پاک کرده بود دوباره بررسی کرد.
— هیچ اثری نیست.
چان به هیونجین نگاه کرد.
— همهتون نوشته رو دیدید؟
همه سر تکان دادند.
هان گفت:
— متأسفانه آره. کاش نمیدیدم.
هیونجین به نقطهای که جملهی آخر ظاهر شده بود خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— «از او نپرس چرا تو را میشناخت.»
فلیکس چیزی نگفت.
چان پرسید:
— باید برگردیم؟
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
همه به سمت ابتدای راهرو حرکت کردند.
اما درست پیش از خروج، فلیکس ایستاد.
نگاهش به زمین افتاده بود.
یک تکه کاغذ کوچک، کنار دیوار قرار داشت.
فلیکس آن را برداشت.
کاغذ قدیمی و زرد شده بود.
روی آن تنها یک جمله نوشته شده بود:
«او نامش را فراموش نکرد؛ فقط خودش را به فراموشی زد.»
فلیکس چند بار جمله را خواند.
بعد کاغذ را به سمت هیونجین گرفت.
هیونجین به محض دیدن نوشته، رنگش پرید.
چون در همان لحظه...
برای یک ثانیه، صدایی در ذهنش پیچید.
صدای پسری که نمیتوانست چهرهاش را به یاد بیاورد.
صدایی که آرام میگفت:
— هیونجین، قول بده وقتی دوباره منو دیدی، وانمود نکنی که نمیشناسیتم.
تصویر ناپدید شد.
هیونجین چشمهایش را بست.
فلیکس دستش را جلوی صورت او تکان داد.
— هیونجین؟
هیونجین چشم باز کرد.
— چیزی نیست.
فلیکس به کاغذ نگاه کرد.
بعد به او.
— مطمئنی؟
هیونجین کاغذ را از دستش گرفت.
این بار، به جای گفتن «نمیدونم»، فقط گفت:
— باید از اینجا بریم.
و هیچکس اصرار نکرد که بیشتر توضیح بدهد.
اما وقتی از راهروی مخفی خارج شدند، هیونجین کاغذ را در جیبش گذاشت.
او هنوز چهرهی صاحب آن صدا را به خاطر نمیآورد.
فقط یک چیز را میدانست.
در این خانه، کسی پیش از آنکه هیونجین فلیکس را ببیند، از فلیکس برای او گفته بود.
و شاید...
آن شخص هنوز هم در خانه بود.
- ۱۳۳
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط