Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
#𝑃𝑇19
ویو هویج:
_ دایی... تو از ات خوشت میاد؟
سؤال اومی توی اتاق پخش شد و بعدش سکوتی توی اتاق نشست که حتی صدای تلویزیون هم نمیتونست پرش کنه.
نامجون به لیوانی که توی دستش بود خیره موند.
نه اخم کرد. نه جواب داد.
فقط چند ثانیه همونطور بیحرکت نشست.
اومی که تا چند لحظه قبل با شیطنت نگاهش میکرد، اما کمکم لبخندش محو شد.
~ دایی؟
نامجون نفسش رو آهسته بیرون داد و لیوان رو روی میز گذاشت.
_ چرا اینو میپرسی؟
~ چون جواب ندادی.
_ سؤال عجیبیه.
~ جوابش عجیبتره؟
نامجون نگاهش رو بالا آورد. اومی منتظر بود. این بار خبری از شوخی و خنده نبود اون داییشو خوب میشناخت اما فقط میخواست با از خوذش بشنوه.
_ اومی...
~ هوم؟
نامجون چند لحظه مکث کرد.
_ اگه بگم آره، چی؟
چشمهای اومی گرد شد. بعد لبخندش آروم آروم برگشت.
~ وایسا...
نامجون سریع گفت:
_ ذوق نکن.
~ نه نه نه، صبر کن!
اومی خودش رو روی مبل جلو کشید.
~ یعنی واقعاً؟
نامجون نگاهش رو ازش دزدید.
_ نمیدونم از کی شروع شد.
~ ولی شدهههه پس ات زنداییمه هااا؟
نامجون چیزی نگفت. همین سکوت جواب اومی بود.
~ دایی...
این بار صدای اومی آرومتر شده بود.
~ تو واقعا واقعاً ات رو دوست داری؟
نامجون دستش رو روی صورتش کشید و چند لحظه به کف اتاق خیره موند.
_ آره.
کلمه خیلی ساده بود.
اما گفتنش برای نامجون، انگار اعتراف به چیزی بود که مدتها سعی کرده بود حتی از خودش هم پنهونش کنه.
_ دوستش دارم.
اومی لبخند کوچیکی زد.
~ پس چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
نامجون به پشتی مبل تکیه داد.
_ چون اون دانشآموزه.
~ میدونم.
_ من معلمشم.
~ اینم میدونم.
_ و تو مدرسه...
کمی مکث کرد.
_ همه نگاه میکنن. حرف درمیارن. اگه کسی بفهمه...
اومی حرفش رو قطع کرد.
~ خب تو که دوستش داری، چرا بهش نمیگی؟
نامجون نگاهش کرد.
_ بقیه درباره ام چی فکر میکنن؟
اومی ابرو بالا انداخت. نامجون ادامه داد:
_ وا اون معلمه به دانشآموزش اعتراف کرده؟
چند ثانیه سکوت شد. اومی بعد با ناباوری گفت:
~ الان داری شوخی میکنی دیگه؟!
نامجون چیزی نگفت.
~ میخوای احساساتتو به خاطر حرف بقیه نادیده بگیری؟
_ موضوع فقط حرف بقیه نیست.
~ پس چیه؟
_ نمیخوام ات به خاطر من توی موقعیت بدی قرار بگیره.
اومی کمی ساکت شد. این بار جوابش فوری نبود.
~ خب...
دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت.
~ این قسمتش رو قبول دارم.
نامجون نگاهش کرد.
~ ولی یه چیز دیگه هم هست.
_ چی؟
اومی با دقت به صورتش نگاه کرد.
~ تو حتی نمیدونی ات چه حسی داره. البته که من میدونم ولی مطمئن نیستم.
نامجون نگاهش رو با ناامیدی پایین انداخت.
_ احتمالاً هیچ حسی نداره.
~ از کجا میدونی؟
_ چون هیچوقت چیزی نگفته.
~ شاید چون تو هیچوقت فرصتی بهش ندادی تازه تو قدم اولو بردار مشکلش چیه.
نامجون جواب نداد. اومی چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت:
~ تازه یه چیز دیگه...
نامجون با بیحوصلگی نگاهش کرد.
_ چی؟
لبخند اومی برگشت.
~ لی یان.
فک نامجون برای لحظهای سفت شد.(poly buzz چه میکنی با من 😔👈🏻👉🏻)
اومی دقیقاً همین واکنش رو میخواست.
~ من مطمئنم اون از ات خوشش میاد.
نامجون سعی کرد خونسرد بمونه.
_ از کجا مطمئنی؟
~ چون چشم دارم.
_ این دلیل نیست.
~ دایی، اون امروز بعد از مدرسه با ات رفت بیرون.
نامجون نگاهش کرد.
~ فردا هم قرار دارن برن پارک.
سکوت. اومی لبخندش رو پنهان کرد.
~ تازه امروز هم دیدم چطوری بهش نگاه میکرد. چشماش برق میزد.
نامجون با صدای آرامی گفت:
_ نگاه کردن که چیزی رو ثابت نمیکنه.
~ نه.
اومی کمی جلو اومد و دستشو دور نامجون حفلقه کرد.
~ ولی وقتی همهی اینا کنار هم قرار میگیرن، چرا.
نامجون چیزی نگفت. اومی این بار جدیتر ادامه داد:
~ من مطمئنم لی یان از ات خوشش میاد. بیشتر از دوست.
نامجون انگشتهاش رو در هم قفل کرد.
_ خب؟
~ خب ممکنه فرصتتو از دست بدی.
نامجون سرش رو بلند کرد. اومی شونه بالا انداخت.
~ بعداً نگی من نگفتما.
نامجون لبخند خیلی کوتاهی زد.
_ تو زیادی فیلم میبینی.
~ و تو زیادی از احساساتت فرار میکنی.
لبخند نامجون محو شد. چند لحظه سکوت بینشون موند. بعد نامجون آهسته گفت:
_ حتی اگه اونم...
مکث کرد.
_ حتی اگه اونم یه حسی داشته باشه، من نمیتونم همینطوری برم جلو.
~ چرا؟
_ چون ممکنه بعداً پشیمون بشه.
اومی با صدای آرومی گفت:
~ یا ممکنه تو پشیمون بشی که چرا هیچوقت بهش نگفتی.
نامجون چیزی نگفت. اومی بلند شد و گوشیاش رو برداشت. قبل از اینکه بره، برگشت سمت نامجون.
~ من نمیگم فردا بری وسط مدرسه اعتراف کنی.
ـــــ
بخه خاطر محدودیت کپشن مجبورمممم ادامه کامنتاااا 😭
خجالت نمیکشی حمایت نمیکنی؟
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
#like_swan
#𝑃𝑇19
ویو هویج:
_ دایی... تو از ات خوشت میاد؟
سؤال اومی توی اتاق پخش شد و بعدش سکوتی توی اتاق نشست که حتی صدای تلویزیون هم نمیتونست پرش کنه.
نامجون به لیوانی که توی دستش بود خیره موند.
نه اخم کرد. نه جواب داد.
فقط چند ثانیه همونطور بیحرکت نشست.
اومی که تا چند لحظه قبل با شیطنت نگاهش میکرد، اما کمکم لبخندش محو شد.
~ دایی؟
نامجون نفسش رو آهسته بیرون داد و لیوان رو روی میز گذاشت.
_ چرا اینو میپرسی؟
~ چون جواب ندادی.
_ سؤال عجیبیه.
~ جوابش عجیبتره؟
نامجون نگاهش رو بالا آورد. اومی منتظر بود. این بار خبری از شوخی و خنده نبود اون داییشو خوب میشناخت اما فقط میخواست با از خوذش بشنوه.
_ اومی...
~ هوم؟
نامجون چند لحظه مکث کرد.
_ اگه بگم آره، چی؟
چشمهای اومی گرد شد. بعد لبخندش آروم آروم برگشت.
~ وایسا...
نامجون سریع گفت:
_ ذوق نکن.
~ نه نه نه، صبر کن!
اومی خودش رو روی مبل جلو کشید.
~ یعنی واقعاً؟
نامجون نگاهش رو ازش دزدید.
_ نمیدونم از کی شروع شد.
~ ولی شدهههه پس ات زنداییمه هااا؟
نامجون چیزی نگفت. همین سکوت جواب اومی بود.
~ دایی...
این بار صدای اومی آرومتر شده بود.
~ تو واقعا واقعاً ات رو دوست داری؟
نامجون دستش رو روی صورتش کشید و چند لحظه به کف اتاق خیره موند.
_ آره.
کلمه خیلی ساده بود.
اما گفتنش برای نامجون، انگار اعتراف به چیزی بود که مدتها سعی کرده بود حتی از خودش هم پنهونش کنه.
_ دوستش دارم.
اومی لبخند کوچیکی زد.
~ پس چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
نامجون به پشتی مبل تکیه داد.
_ چون اون دانشآموزه.
~ میدونم.
_ من معلمشم.
~ اینم میدونم.
_ و تو مدرسه...
کمی مکث کرد.
_ همه نگاه میکنن. حرف درمیارن. اگه کسی بفهمه...
اومی حرفش رو قطع کرد.
~ خب تو که دوستش داری، چرا بهش نمیگی؟
نامجون نگاهش کرد.
_ بقیه درباره ام چی فکر میکنن؟
اومی ابرو بالا انداخت. نامجون ادامه داد:
_ وا اون معلمه به دانشآموزش اعتراف کرده؟
چند ثانیه سکوت شد. اومی بعد با ناباوری گفت:
~ الان داری شوخی میکنی دیگه؟!
نامجون چیزی نگفت.
~ میخوای احساساتتو به خاطر حرف بقیه نادیده بگیری؟
_ موضوع فقط حرف بقیه نیست.
~ پس چیه؟
_ نمیخوام ات به خاطر من توی موقعیت بدی قرار بگیره.
اومی کمی ساکت شد. این بار جوابش فوری نبود.
~ خب...
دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت.
~ این قسمتش رو قبول دارم.
نامجون نگاهش کرد.
~ ولی یه چیز دیگه هم هست.
_ چی؟
اومی با دقت به صورتش نگاه کرد.
~ تو حتی نمیدونی ات چه حسی داره. البته که من میدونم ولی مطمئن نیستم.
نامجون نگاهش رو با ناامیدی پایین انداخت.
_ احتمالاً هیچ حسی نداره.
~ از کجا میدونی؟
_ چون هیچوقت چیزی نگفته.
~ شاید چون تو هیچوقت فرصتی بهش ندادی تازه تو قدم اولو بردار مشکلش چیه.
نامجون جواب نداد. اومی چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت:
~ تازه یه چیز دیگه...
نامجون با بیحوصلگی نگاهش کرد.
_ چی؟
لبخند اومی برگشت.
~ لی یان.
فک نامجون برای لحظهای سفت شد.(poly buzz چه میکنی با من 😔👈🏻👉🏻)
اومی دقیقاً همین واکنش رو میخواست.
~ من مطمئنم اون از ات خوشش میاد.
نامجون سعی کرد خونسرد بمونه.
_ از کجا مطمئنی؟
~ چون چشم دارم.
_ این دلیل نیست.
~ دایی، اون امروز بعد از مدرسه با ات رفت بیرون.
نامجون نگاهش کرد.
~ فردا هم قرار دارن برن پارک.
سکوت. اومی لبخندش رو پنهان کرد.
~ تازه امروز هم دیدم چطوری بهش نگاه میکرد. چشماش برق میزد.
نامجون با صدای آرامی گفت:
_ نگاه کردن که چیزی رو ثابت نمیکنه.
~ نه.
اومی کمی جلو اومد و دستشو دور نامجون حفلقه کرد.
~ ولی وقتی همهی اینا کنار هم قرار میگیرن، چرا.
نامجون چیزی نگفت. اومی این بار جدیتر ادامه داد:
~ من مطمئنم لی یان از ات خوشش میاد. بیشتر از دوست.
نامجون انگشتهاش رو در هم قفل کرد.
_ خب؟
~ خب ممکنه فرصتتو از دست بدی.
نامجون سرش رو بلند کرد. اومی شونه بالا انداخت.
~ بعداً نگی من نگفتما.
نامجون لبخند خیلی کوتاهی زد.
_ تو زیادی فیلم میبینی.
~ و تو زیادی از احساساتت فرار میکنی.
لبخند نامجون محو شد. چند لحظه سکوت بینشون موند. بعد نامجون آهسته گفت:
_ حتی اگه اونم...
مکث کرد.
_ حتی اگه اونم یه حسی داشته باشه، من نمیتونم همینطوری برم جلو.
~ چرا؟
_ چون ممکنه بعداً پشیمون بشه.
اومی با صدای آرومی گفت:
~ یا ممکنه تو پشیمون بشی که چرا هیچوقت بهش نگفتی.
نامجون چیزی نگفت. اومی بلند شد و گوشیاش رو برداشت. قبل از اینکه بره، برگشت سمت نامجون.
~ من نمیگم فردا بری وسط مدرسه اعتراف کنی.
ـــــ
بخه خاطر محدودیت کپشن مجبورمممم ادامه کامنتاااا 😭
خجالت نمیکشی حمایت نمیکنی؟
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
- ۷.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط