{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم
با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم

چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل
با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم

شعر می پاشم درون خاک حاصل خیز دل
واژه ها را سبز احساس تفاهم می کنم

گاه شعرم مثل چشمت حاوی آرامش ست
گاه با امواج گیسویت تلاطم می کنم

با نت و موسیقی لمس تو شاعر می شوم
خستگی را لابلای طعم تو گم می کنم

با تو وقتی از خیابان های دل رد می شوم
دانه ی اسفند دود از چشم مردم می کنم

مثل آدم باب میل تو هوایی می شوم
شوکت فردوس قربانی گندم می کنم?
دیدگاه ها (۲)

دستی به یاد خاطره هامان تکان بده!این آخری، صفای خودت را نشان...

قلب مڹ خانه‌ے عشق است وتو مهمان منیچشم مڹ روشڹ ازاسمت شدهچشم...

اینکه از دور تماشا کنمت سنگین استدر دلم باشی و حاشا کنمت سنگ...

از همان زمانی که مرا "گلم" صدا کرد... فهمیدم چقدر "عمرم" برا...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط