معجزه زندگی پارت ۱
من جونگیم از وقتی بچه بودم تو پرورشگاه بزرگ شدم و دو تا دوست دارم به اسم لیا و سومی هم اتاقیم امروز مثل همیشه باید لباسارو میشستم هوا سرد بود نشستم رو صندلی و میشستم دستام از سرما قرمز شده بود انقدر سرد بود دماغمو پاک کردم لرز کردم کلیم رخت بود اینجا انقدر سخت میگرفتن آدم مریض میشد بلخره تموم شد لباسارو آویزون کردم رو بند رخت و گیره زدم تا خشک شه بارون گرفت رفتم تو خوبگاه سمت بخاری لیا اومد لیا:اووو دختر داری میلرزی بیا بشین اینجا تا گرم شی من:د د د د دستامو نگاه لیا:بیا بشین پتو آورد انداخت روم رو شونم هام دیگه گرم شدم امروزم قرار بود چکمون کنن که تمیز و مرتب باشیم مثل همیشه بودم تمیز و مرتب همه بچه ها رفتیم کنار هم وایسادیم و دستامونو پشتمون گرفتیم الیزابت اومد اون این پرورشگاه و اداره میکرد خیلی سخت گیر بود ولی رو من نه چون منو دوست داشت صف وایسادیم مثل همیشه چوبش دستش بود و راه میرفت اولین نفر و رفت جلو الیزابت:صاف وایستاد دستاتو کنارت نگه دار سرتو بگیر پایین ناخوناتو نشون بده ناخونشو نشون داد الیزابت:خوبه رفت بعدی مثل قبلی دوباره بعدی به بغلی من رسید عصبی شد چون نه مرتب بود نه تمیز داد زد الیزابت:اینننن چهههه وضعیهههه حالااا که دادم تنبیهت کردم میفهمی دختر:نه خانوم نه ببخشید وقت نکردم الیزابت:دستاتو بیار جلو تویه اون سرما که دستاش از سرما قرمز شده بود با خط کش میزد رو دستش همون موقع دلم سوخت به خاله الیزابت گفتم من:خانوم میشه نزنیش اشتباه کرد من از طرفش معذرت میخوام تازه اومده چیزی نمیدونه الیزابت:این دفع رو میبخشم خوب خودت اومد روبه رو قرار گرفت الیزابت:صاف وایستاد دستاتو کنارت نگه دار سرتو بگیر پایین ناخوناشو نشون بده نشون دادم تمیز الیزابت:آفرین مثل همیشه یه چرخم بزنی بد نیست چرخ زدم الیزابت:تو عالی من:ممنون با لبخند رفت اونور به دختره نگاه کردم من:نگران نباش خودم کمکت نیکنم دختره:مرسی تو خیلی خوبی
۲۴.۷k
۰۷ مرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.