حکایت شنیــــــــدنی از ملانصرالدین
حکایت شنیــــــــدنی از ملانصرالدین
از ملانصرالدین پرسیدند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟ گفت: ما با هم در روز عروسيمان عهدی بستیم، اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام کاری به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد خانه نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد. و اینک، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم!!!
#حکایت
از ملانصرالدین پرسیدند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟ گفت: ما با هم در روز عروسيمان عهدی بستیم، اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام کاری به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد خانه نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد. و اینک، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم!!!
#حکایت
- ۶۱۱
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط