dark life = ۳۷

یک هفته از اون روز گذشته بود. یک هفته که برای ات مثل یه رویا بود. رویایی که نمی‌خواست ازش بیدار بشه. تهیونگ دیگه اون مرد سرد و خشن اول نبود. صبح‌ها با لبخند بیدارش می‌کرد. قهوه‌ش رو با دست خودش درست می‌کرد و می‌آورد کنار تخت. بعضی روزها حتی براش صبحانه هم می‌آورد. تخم‌مرغ، نون برشته، مربای خونگی. ات اولش فکر می‌کرد که این یه نقاب جدیده. یه تاکتیک دیگه برای کنترلش. ولی کم‌کم، وقتی می‌دید تهیونگ چطور وقتی فکر می‌کنه کسی نمی‌بینه، بهش خیره می‌شه، فهمید که این نقاب نیست. این خود واقعیشه. یا حداقل، بخشی از خود واقعیش.

اون صبح، ات با بوی قهوه از خواب بیدار شد. چشم‌هاش رو باز کرد. تهیونگ کنار تخت ایستاده بود، با یه فنجون قهوه توی دستش و یه لبخند آروم روی لبش. نور ملایم صبح از پنجرهٔ نیمه‌باز می‌تابید و روی موهای مشکی و بلند تهیونگ می‌رقصید. ات یه لحظه فکر کرد که چقدر خوشتیپه. چقدر... آروم. چقدر متفاوت.

«صبح بخیر، عشق من.» تهیونگ با اون صدای بم و نرمش زمزمه کرد. نشست روی لبهٔ تخت و فنجون رو به دست ات داد. «خواب خوب بود؟»

ات فنجون رو گرفت. دست‌هاشون یه لحظه به هم خورد. گرمای دست تهیونگ توی دست‌های سرد ات نفوذ کرد. ات سریع دستش رو عقب نکشید. برعکس، یه لحظه اضافه‌تر نگهش داشت. «ممنون... بله، خوب بود.»

تهیونگ لبخندش رو عمیق‌تر کرد. «می‌دونی، وقتی خوابی، خیلی آروم به نظر می‌رسی. مثل یه پرندهٔ کوچیک. یه پرندهٔ سفید که توی قفس طلایی من نشسته.»

ات خندید. یه خندهٔ کوچیک. «قفس طلایی؟ فکر می‌کردم قراره قفس آهنی باشه.»

تهیونگ سرش رو کج کرد. توی چشم‌هاش یه برق شیطنت بود. «خب، تغییرش دادم. چون دیدم پرندهٔ من لیاقت طلا رو داره.» بعد بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده‌ها رو کنار زد. نور صبحگاهی تمام اتاق رو پر کرد. «امروز می‌خوام یه جای خاص ببرمت.»

ات ابروهاش رو بالا انداخت. «جای خاص؟ توی این جزیرهٔ متروک؟»

تهیونگ برگشت. لبخندش مرموز بود. «بله. یه جای خاص. لباس بپوش. یه لباس راحت. قراره پیاده‌روی کنیم.»
دیدگاه ها (۳)

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

چندپارتی تهیونگ

پارت ۴

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

Last leaves/رمان جیمین

پارت ۱۹۵

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

فیک الماس در تاریکی ها پارت ۲

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

پارت ۱۵: خاطره‌ها و خنده‌هاکلبه‌ی چوبی کنار دریاچه، جایی بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط