پارت ۳۲ فکرکنم

پارت ۳۲

نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»

---

نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫

(صدایش آرام بود. مطمئن نبود. شاید اشتباه می‌دید. شاید فقط یک سایه بود.)

(اما آن بالا، مادرش نگاهش را پایین انداخت. لبخند زد. همان لبخند. همانی که توی خاطره‌های مبهمش مانده بود.)

(دخترک دیگر شک نکرد. داد زد. بلند.)

· "مامان! مامان! من اینجام! بیا پایین! مامان!"

(دست و پا می‌زد. خدمتکار پیر خواست بغلش کند. اما دخترک لگد می‌زد. گاز می‌گرفت. نمی‌گذاشت.)

· "ولم کن! مامان! مامان منو می‌بینه! مامان!"

(اشک می‌ریخت. صدایش گرفته بود. اما هنوز داد می‌زد.)

(نگهبان‌ها روی برج. مادرش را می‌کشیدند. نمی‌خواست برود. ولی می‌بردندش.)

(مادرش هنوز لبخند می‌زد. برای آخرین بار. به دخترش نگاه می‌کرد. انگار می‌خواست صورتش را حفظ کند. موهای نقره‌ای‌اش را. چشم‌های آبی‌اش را. هر چیزی را.)

(نگهبان محکم زد به مادرش. گفت "راه برو".)

(مادرش رفت.)

(و پشت سر نگهبان‌ها، دو نفر آمدند. زن بود و مرد. کلارا سال‌ها بعد فهمید آنها چه کسانی بودند. آدریانا. و آرون.)

(آدریانا نگاه سردی به دخترک انداخت. بعد به خدمتکار پیر گفت. صدایش آرام بود. ولی توی سکوت باغ، هر کلمه‌اش شنیده می‌شد.)

· "صدای این بچه رو خفه کن. اگه دوباره جیغ بزنه، خودت جواب می‌دی."

(خدمتکار پیر دستش را محکم گرفت روی دهان کلارا و اورا بقل کرد محکم . دخترک نفسش بند آمد. هنوز اشک می‌ریخت. هنوز می‌خواست داد بزند. اما صدایش بیرون نمی‌آمد.)

(آدریانا و آرون رد شدند. بدون اینکه حتی یک نگاه دیگر به او بکنند.)

(دخترک تنها ماند. با خدمتکاری که دستش را روی دهانش فشار می‌داد. با باغ سرد. با درخت‌های لخت. با گلی که هیچوقت نچید.)

(و صدای جیغ‌های خفه‌اش توی گلو ماند.)

---

(اتاق کلارا. حالا.)

(کلارا چشم‌هایش را باز می‌کند. صورتش خیس است. نمی‌داند کی اشک ریخته.)

(روی تخت دراز کشیده. به سقف خیره. نفس‌هایش آرام است. اما قلبش تند می‌زند.)

· (زمزمه می‌کند) "اون روز... اون روز مادرم لبخند زد... آخرین بار..."

(دستش را می‌کشد روی صورتش. اشک‌ها را پاک می‌کند.)

· "جیمز می‌خواد اینو بشنوه؟ می‌خواد بدون که مادرش چطور به یه بچه ۵ ساله گفت 'صداشو خفه کن'؟"

(بلند می‌شود می‌نشیند. به پنجره نگاه می‌کند. هوا تاریک شده. باران قطع شده.)

· "نمی‌گم... هیچوقت نمی‌گم... بذار ۵ تا بشه... ۱۰ تا... مهم نیست... اینو نمی‌گم."

(دستش را می‌برد زیر بالش. شکوفه خشک شده هنوز آنجاست. بیرون می‌آورد. بهش نگاه می‌کند.)

(شکوفه سفید. کوچک. مثل آن گلی که هیچوقت نچید.)

(چند ثانیه بهش خیره می‌ماند. بعد می‌گذاردش روی میز کنار تخت.)

(دوباره دراز می‌کشد. چشم‌هایش را می‌بندد. اینبار نه برای خواب. برای اینکه دیگر نبینَدَ.)

(اما پشت پلک‌های بسته، مادرش هنوز لبخند می‌زند. برای آخرین بار.)

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۹)

.....پارت ششم....

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

partسکوت...فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.مین‌هو پوزخند زد.«اگه...

holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂

فصل بیست و هفتم: برادری که همه‌چیز را می‌دانستآرون هنوز درست...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

کوک آرام عکس را پایین آورد.«من؟»نایک لبخند تلخی زد.«تو خیلی ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

رمان انفجار و امید

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط