روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت دو 😣
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
داشت گریه میکرد ؟ واقعا ولی چرا
دازای : هعی کوچولو کوچولو گریه نکن لطفا
چویا : هق..... میخوام.....هق.....برم.....هق.....خونه ......هق.....
دازای : خب شرطداره .
چویا : هق.... چی....هق......
دازای : جنسیت ؟
چویا : هق.....من .....هق.......بتام.......هق
دازای : اهم باشه ولی اول از همه باید برم به جلسه ی کاری
چویا : منم.....هق....میام......هق
دازای : باشه
.
.
.
.
.
با پدرم رسیدیم به چویا یه نگاه کردم . گریش تموم شده بود . خوشحال بود ؟عجیبه .
در رو که باز کردیم دیدیم یه خانمه وسط معرکه نشسته . داره گریه میکنه و میگه .....
> پسرم پسر عزیزم ..... کجاییییی....* نقطه ها گریستت *
پسرش مگه چی شده ... با اومدن چویا به داخل خانمه دوید سمتش . اعصاب بهم ریخت . بقلش کرد و بهش میگفت
> پسرم کجا بودی
چویا : مامان من خوبم
> پسرم تو امگایی بهت تحاوز که نشد
چویا : نه مامان نه کشتی منو
پس چویا امگاست ( بهبه)خانمه برگشت سمتم و گفت
> ممنونم که پسرم رو برگردوندی
دازای : خواهش میکنم .
موری * پدر دازای * : خب ما بریم معامله * به دازای چشمک زد * ( موری شیطان از کجا فهمیدی دازای چویا رو دوست داره )
منم بهش چشمک زدم و رفتن برای معامله .
چویا : میخوای قصر رو بهت نشون بدم .؟
دازای : دوست دارم اتاقت رو ببینم .
چویا : بیا دنبالم
>> داخل اتاق
@ویو چویا
رفتیم داخل اتاقم دازای به کتاب خونم نگاه میکرد
چویا : از کدوم کتاب خوشت اومده؟
دازای : اون که اونجاست .
رفتم بهش بدم که.......
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
خماری
پارت دو 😣
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
داشت گریه میکرد ؟ واقعا ولی چرا
دازای : هعی کوچولو کوچولو گریه نکن لطفا
چویا : هق..... میخوام.....هق.....برم.....هق.....خونه ......هق.....
دازای : خب شرطداره .
چویا : هق.... چی....هق......
دازای : جنسیت ؟
چویا : هق.....من .....هق.......بتام.......هق
دازای : اهم باشه ولی اول از همه باید برم به جلسه ی کاری
چویا : منم.....هق....میام......هق
دازای : باشه
.
.
.
.
.
با پدرم رسیدیم به چویا یه نگاه کردم . گریش تموم شده بود . خوشحال بود ؟عجیبه .
در رو که باز کردیم دیدیم یه خانمه وسط معرکه نشسته . داره گریه میکنه و میگه .....
> پسرم پسر عزیزم ..... کجاییییی....* نقطه ها گریستت *
پسرش مگه چی شده ... با اومدن چویا به داخل خانمه دوید سمتش . اعصاب بهم ریخت . بقلش کرد و بهش میگفت
> پسرم کجا بودی
چویا : مامان من خوبم
> پسرم تو امگایی بهت تحاوز که نشد
چویا : نه مامان نه کشتی منو
پس چویا امگاست ( بهبه)خانمه برگشت سمتم و گفت
> ممنونم که پسرم رو برگردوندی
دازای : خواهش میکنم .
موری * پدر دازای * : خب ما بریم معامله * به دازای چشمک زد * ( موری شیطان از کجا فهمیدی دازای چویا رو دوست داره )
منم بهش چشمک زدم و رفتن برای معامله .
چویا : میخوای قصر رو بهت نشون بدم .؟
دازای : دوست دارم اتاقت رو ببینم .
چویا : بیا دنبالم
>> داخل اتاق
@ویو چویا
رفتیم داخل اتاقم دازای به کتاب خونم نگاه میکرد
چویا : از کدوم کتاب خوشت اومده؟
دازای : اون که اونجاست .
رفتم بهش بدم که.......
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
خماری
- ۲.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط