فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت
P۱۷
کیلیرا برای سومین بار به ریون حمله کرد.
ریون ضربه را دفع کرد و گفت:
_خیلی خوب میجنگی.
کیلیرا پوزخند زد.
_تعجب کردی؟
_کمی.
_چرا؟
ریون شمشیرش را پایین آورد.
_چون فکر میکردم کسی که تمام عمرش رو توی یه کلبه ی روستایی گذرونده، چیز زیادی از مبارزه ندونه.
کیلیرا اخم کرد.
_چیزی نمی دونی.
ریون شانه بالا انداخت.
_خب، از کجا باید بدونم؟ تو هیچوقت درباره ی گذشته ات حرف نمی زنی.
کیلیرا سکوت کرد.
ریون ادامه داد:
_ولی راستش رو بخوای، فکر میکنم زیادی خودت رو جدی گرفتی. اینجا قصره، کیلیرا.اینجا دیگه شرط بندی و دعواهای کوچه و بازار نیست که هر وقت خواستی شمشیر بکشی.
چشم های کیلیرا تغییر کرد.
ریون هنوز متوجه نشده بود.
_تو برای این ماموریت آماده نیستی.
کیلیرا آرام پرسید:
_چی گفتی؟
_گفتم آماده نیستی.
_دوباره بگو.
ریون این بار متوجه تغییر لحنش شد.
اما به جای عقب رفتن گفت:
_تو فقط یه دختر روستایی هستی که چند تا حرکت با شمشیر بلده. این ماموریت ممکنه...
تق!
شمشیر کیلیرا با شدت به شمشیر او برخورد کرد.
ریون یک قدم عقب رفت.
کیلیرا با خشم گفت:
_دیگه ادامه نده.
ریون اخم کرد
_من فقط حقیقت رو گفتم.
_نه.
کیلیرا شمشیرش را محکم در دست گرفت.
_تو هیچ چیزی درباره ی حقیقت من نمی دونی.
الورا از دور متوجه شد چیزی تغییر کرده.
_کِیلی...
اما کیلیرا دیگر صدای او را نمی شنید.
ریون گفت:
_پس ثابتش کن.
کیلیرا شمشیرش را بالا آورد.
_با کمال میل.
این دیگر یک تمرین نبود.
این بار هردو واقعا عصبانی بودند.
آدریان فورا از جایش بلند شد.
_ریون، صبر کن!
ریون حمله ی کیلیرا را دفع کرد، اما ضربه ی بعدی آنقدر محکم بود که چند قدم عقب رفت.
کیلیرا فریاد زد:
_تو حق نداری درباره ی چیزی که ازش خبر نداری قضاوتم کنی!
ریون برای لحظه ای خشکش زد.
این اولین بار بود که می دید کیلیرا واقعا کنترل خودش را از دست داده.
و برای اولین بار، فهمید شاید پشت آن دختر پر سر و صدا و همیشه شوخ، چیزی بسیار دردناک تر از چززی که تصور میکرد وجود داشته باشد.
کیلن با صدای محکم فریاد زد:
_کافیه! شمشیرها پایین!
اما این بار...
هیچکدام گوش ندادند. ⚔️🌷
کیلیرا برای سومین بار به ریون حمله کرد.
ریون ضربه را دفع کرد و گفت:
_خیلی خوب میجنگی.
کیلیرا پوزخند زد.
_تعجب کردی؟
_کمی.
_چرا؟
ریون شمشیرش را پایین آورد.
_چون فکر میکردم کسی که تمام عمرش رو توی یه کلبه ی روستایی گذرونده، چیز زیادی از مبارزه ندونه.
کیلیرا اخم کرد.
_چیزی نمی دونی.
ریون شانه بالا انداخت.
_خب، از کجا باید بدونم؟ تو هیچوقت درباره ی گذشته ات حرف نمی زنی.
کیلیرا سکوت کرد.
ریون ادامه داد:
_ولی راستش رو بخوای، فکر میکنم زیادی خودت رو جدی گرفتی. اینجا قصره، کیلیرا.اینجا دیگه شرط بندی و دعواهای کوچه و بازار نیست که هر وقت خواستی شمشیر بکشی.
چشم های کیلیرا تغییر کرد.
ریون هنوز متوجه نشده بود.
_تو برای این ماموریت آماده نیستی.
کیلیرا آرام پرسید:
_چی گفتی؟
_گفتم آماده نیستی.
_دوباره بگو.
ریون این بار متوجه تغییر لحنش شد.
اما به جای عقب رفتن گفت:
_تو فقط یه دختر روستایی هستی که چند تا حرکت با شمشیر بلده. این ماموریت ممکنه...
تق!
شمشیر کیلیرا با شدت به شمشیر او برخورد کرد.
ریون یک قدم عقب رفت.
کیلیرا با خشم گفت:
_دیگه ادامه نده.
ریون اخم کرد
_من فقط حقیقت رو گفتم.
_نه.
کیلیرا شمشیرش را محکم در دست گرفت.
_تو هیچ چیزی درباره ی حقیقت من نمی دونی.
الورا از دور متوجه شد چیزی تغییر کرده.
_کِیلی...
اما کیلیرا دیگر صدای او را نمی شنید.
ریون گفت:
_پس ثابتش کن.
کیلیرا شمشیرش را بالا آورد.
_با کمال میل.
این دیگر یک تمرین نبود.
این بار هردو واقعا عصبانی بودند.
آدریان فورا از جایش بلند شد.
_ریون، صبر کن!
ریون حمله ی کیلیرا را دفع کرد، اما ضربه ی بعدی آنقدر محکم بود که چند قدم عقب رفت.
کیلیرا فریاد زد:
_تو حق نداری درباره ی چیزی که ازش خبر نداری قضاوتم کنی!
ریون برای لحظه ای خشکش زد.
این اولین بار بود که می دید کیلیرا واقعا کنترل خودش را از دست داده.
و برای اولین بار، فهمید شاید پشت آن دختر پر سر و صدا و همیشه شوخ، چیزی بسیار دردناک تر از چززی که تصور میکرد وجود داشته باشد.
کیلن با صدای محکم فریاد زد:
_کافیه! شمشیرها پایین!
اما این بار...
هیچکدام گوش ندادند. ⚔️🌷
- ۵.۰k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط