{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت ، اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد .
افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید .

خسته و نا امید راه دریا را در پیش گرفت .
کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود .
سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت .

مرد پرسید : (چه می کنی؟)

کودک جواب داد : (به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم)

تصمیم گرفت پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید ، اما ناگهان به اشتباه خود هم پی برد که می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل جهان را در آن جا دهد !
فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود .

به کودک گفت : (من و تو یک اشتباه را مرتکب شده ایم)

مولوی می گوید : هر چه اندیشی پذیرای فناست آنچه در اندیشه ناید آن خداست »
دیدگاه ها (۵)

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

چند پارتی جونگ کوک

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کت...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

🔆 #پندانهبا دلت سراغ خدا برومردی می‌خواست کاملا خدا را بشناس...

واقعیت ماجرا ورق بزنید

❤پندهایی از نهج البلاغه ❤ اتقوا معاصی الله فی الخلوات فان ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط