بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹¹
متاسفانه در حین رفتن سمت رودخونه به ترافیک افتضاحی خوردن، چون کمی جلوتر از مسیرشون تصادف شده بود و تا اونو جمع و جور کنن دو ساعت علاف شدن. نزدیکای ساعت ۷ که خورشید غروب کرده بود به رودخونه رسیدن.
جسیکا مدام از دیر رسیدن و سرد شدن قهوه اشون غر میزد. تقریبا کسی تو فضایی که اونا بودن نبود.
پاهاشو اروم تکون میداد و هردو رو صندلی نشسته بودن. با حرفی که زد سکوتو شکست و باعث شد تهیونگ از تعجبی که کرده بود سمتش برگرده.

_چی؟

+گفتم بهت شک دارم.. از اینکه شبا دیر میای خونه.. حس میکنم میری کلاب

_جسیکا... من اخرین بار همون موقع ای که تورو از اونجا کشیدم بیرون اونجا بودم

+چرا پس دیگه الان نمیری؟

_چون کارای مهم تر از اون دارم

+مثلا؟

پسرک سمتش کامل برگشت و با جدیت نگاهش کرد.
_تو اولویتی خوشگل خانوم

+من؟ شوخی میکنی دیگه؟ تو که نصف روزو کلا خونه نیستی بعد اون وقت چطور میتونی بگی اولویتت منم؟

_چون خونه نیستم دلیل بر اینه که اولویتم نیستی؟ عزیز من! بهت که گفتم من تو یه شرکتی کار میکنم که تا نصفه شب باید اونجا باشم مدیریتش کنم... هنوز بعد چند ماهی که گذشته اینو درک نکردی؟

نگاهشو به رودخونه ای که دیگه تاریک شده بود دوخت.

+خب بزار منم باهات بیام شرکت تا نصفه شب بمونم پیشت...

دوباره نگاهش کرد.

_نه نمیشه

+چرا نمیشه؟

_چون اونجا جای بچه ها نیست و محیط کاریه، نه سرگرمی و بازی

+مگه دارم برای بازی میام اونجا؟ میخوام کنارت باشم!

آهی کشید، کمی خودشو بیشتر سمتش کشوند و دستشو انداخت دور کمرش و به چشماش خیره شد.

_میفهمم که چی داری میگی ولی گل من... اونجا مناسب تو نیست و من انقدری اونجا سرم شلوغه که بازم نمیتونم کنارت باشم

+مگه خودت نگفتی اولویتت هستم...

_چرا گفتم ولی گاهی اوقات نباید انتظارات زیادی از ادما داشت و باید اونارو درک کرد.. توی شرایطی که هستن مخصوصا

جسیکا به چشماش خیره شد و بعد اروم سرشو انداخت پایین.

+ولم کن...

دستشو رو دستی که دور کمرش بود گذاشت و سعی کرد عقب بکشه اما تهیونگ محکم تر نگه داشت و بیشتر سمت خودش کشید، جوری که دخترک میتونست نفسای داغشو رو پوستش حس کنه.

_چرا باید ولت کنم؟ دختری که مال منه رو چرا باید ول کنم؟

جسیکا با تعجب سرشو اورد بالا، فقط چند اینچ فاصله داشت با او.. قلبش به تپش افتاده بود و نفس هاش تندتر شد. نمیدونست چی باید بگه.

+پدر...

_پدر؟

خنده ای هیستیریکی سر داد و صداش بم تر شد.

_همین چند ساعت پیش بهم گفتی بابایی... بعد الان دوباره شدم پدر؟ باید باهام راحت باشی

جسیکا دستشو رو رون پاهاش فشرد و گونه هاش سرخ شد.
از ریکشنش لبخندی نرم زد و اروم گونه هاشو بوسید.

_از بابایی خجالت نکش دخترم

جسیکا دستشو رو سینهٔ او گذاشت.

+اما تو اصلا شبیه بابایی ها رفتار نمیکنی!

_پس چطوری رفتار میکنم؟ انتظار داری شبیه پدرای ۴۰ سال به بالا رفتار کنم؟ سختگیری کنم؟ هوم؟

دستشو دور کمرش محکم تر فشرد که با این کار نفس جسیکا بند اومد.

+نه منظورم این نبود..

_پس چی؟ بالاخره هرکسی به نحوهٔ خودش رفتار میکنه، شاید من اولین پسری باشم که این رفتارو با دخترش داره... و رفتار خاصی ام هست، مگه نه؟

دخترک با لبخند سرشو انداخت پایین و موهاش هاله ای دور صورتش ایجاد کرد.

+شاید

پسرک نیشخندی زد.

_هوممم پس که خوشت اومده ازش

+کی گفته؟!

_سرخی گونه هات، ریکشنت، سر انداختن پایین و خجالتی بودنت و... بازم بگم؟

او اروم خندید و صورتشو درون سینهٔ پسرک مخفی کرد.

+بابایی! اذیتم نکن دیگههه

تهیونگ همراه او خندید و دوتا دستاش کامل او را در بر گرفتند و محکم بغلش کرد و بینی اشو به موهای او مالید و عطر شیرینشو استشمام کرد.

_چشم دختر بابایی... هرچی شما بگی

با این حرفش لبخندی زد و دستشو دور پهلوش حلقه کرد و بیشتر درون اغوشش فرو رفت. چراغ های اطراف رودخونه خیلی کم سوسو میزدند و هوا تاریک تر شده بود.

+چرا انقد چراغا کم نورن؟

_احتمالا لامپشون داره میسوزه

+وای خیلی دیگه تاریک شده.. بهتره برگردیم

_چرا؟ از تاریکی میترسی؟

+خب از تاریکی خوشم نمیاد..
_حتی با اینکه من کنارتم؟

او ساکت شد...
_______________
شرایط پارت بعدی:
۲0 لایک❤
۱۰ کامنت✨
دیدگاه ها (۱۳)

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

^.The Law of Violence.^

وقتی بچه دارین ولی ....همون جور که غذا درست میکردم گوشم پیش ...

رمان عشق ممنوع

چند پارتی

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

My professorChapter:2Part:114یهو مچ دستمو کشید و صورتم محکم ...

وقتی میاین ایران ولی تحریک میشه...با تعجب خییلییی زیاد نگاشو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط