روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریست
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
دیدگاه ها (۲۰)

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

رمان عشق ممنوع

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

عکس ملکه خوب ها.خواهش کپی ممنوع

رمان اسیر خان پارت بیست و یکم ۲۱

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دهم | نشانه های خون اشامییونگی فوراً به...

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

THE BLACK CONTRACTقرارداد سیاهP.03 | مردی که مرده بودساعت ۱۰...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط