رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل سیونهم: عکسی که نگه میدارم
وقتی گروه به انتهای مسیر جنگلی رسید، به محوطهای کوچک با نیمکتی چوبی و منظرهای زیبا از کوهها رسیدند.
ـ وای، اینجا عالیه! ـ هانا گوشیاش را بیرون آورد. ـ بیاید عکس بگیریم!
رینا و ایومی با خوشحالی کنارش ایستادند. سوتا هم رِن را کشید تا به آنها ملحق شود.
ملیسا کمی عقب ماند و مشغول مرتب کردن موهایش شد.
ایومی صدایش زد:
ـ ملیسا! تو هم بیا!
ملیسا به سمتشان رفت. درست وقتی همه آمادهی عکس گرفتن بودند، ایومی ناگهان گفت:
ـ صبر کنین! ملیسا و کایزن هم کنار هم بایستن.
ملیسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا ما؟
ـ چون تو و کایزن از همه عقبتر بودین!
سوتا لبخند زد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، کایزن نگاهی به او انداخت. سوتا فوراً دهانش را بست.
ملیسا کنار کایزن ایستاد. فاصلهشان کم بود، اما هنوز شانههایشان به هم نرسیده بود.
ایومی عکس را گرفت.
ـ تموم شد! حالا همه نگاه کنین.
ملیسا به صفحهی گوشی نگاه کرد. در عکس، همه لبخند میزدند؛ خودش هم لبخند کوچکی داشت و کایزن، برخلاف همیشه، مستقیم به دوربین نگاه نمیکرد.
او به ملیسا نگاه میکرد.
ملیسا چند لحظه به عکس خیره ماند.
ـ کایزن... تو به دوربین نگاه نکردی.
ـ متوجه نشدم.
سوتا از پشت سر گفت:
ـ آره، معلومه که متوجه نشدی!
ـ سوتا.
ـ باشه، ساکت شدم!
همه خندیدند و ملیسا هم نتوانست لبخندش را پنهان کند.
***
هنگام برگشتن به هتل، ایومی و هانا جلوتر رفتند تا دربارهی عکسها صحبت کنند. رینا هم برای خرید نوشیدنی همراهشان شد.
ملیسا کنار دستگاه فروش ایستاد و کیفش را گشت.
ـ نه... پول خردم رو جا گذاشتم.
کایزن که کنارش بود، یک بطری آب خرید و به سمتش گرفت.
ـ بگیر.
ـ ولی پولش...
ـ مهم نیست.
ملیسا بطری را گرفت، اما بعد از چند لحظه گفت:
ـ دفعهی بعد من برات میخرم.
کایزن نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ پس یادت بمونه.
ـ یادم میمونه.
وقتی به هتل رسیدند، ملیسا به اتاقش برگشت و روی تخت نشست. گوشیاش را بیرون آورد و عکس گروهی را که ایومی برایش فرستاده بود، باز کرد.
چند لحظه به عکس نگاه کرد و بعد آن را در پوشهی عکسهای موردعلاقهاش ذخیره کرد.
هنوز گوشی را کنار نگذاشته بود که پیامی از کایزن رسید.
«عکس رو دیدی؟»
ملیسا لبخند زد و جواب داد:
«آره. عکس قشنگیه.»
چند ثانیه بعد، پیام دیگری آمد.
«خوبه.»
ملیسا منتظر ماند، اما پیام دیگری نرسید.
بالاخره خودش نوشت:
«کایزن؟»
«چی؟»
«چرا توی عکس به من نگاه میکردی؟»
این بار پاسخ کمی دیرتر رسید.
«چون وقتی لبخند میزدی، متوجه شدم.»
ملیسا بیحرکت به صفحه خیره ماند.
بعد گوشی را روی بالش گذاشت و صورتش را در بالش پنهان کرد.
ایومی که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن او مکث کرد.
ـ ملیسا؟ حالت خوبه؟
ملیسا سرش را بلند کرد. گونههایش سرخ شده بود.
ـ آره... فقط یه پیام گرفتم.
ایومی به گوشی روی تخت نگاه کرد و لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ از همون کسی که اسمش با «ک» شروع میشه؟
ملیسا بالش کوچکی به طرفش پرت کرد.
ـ ایومی!
خندهی ایومی اتاق را پر کرد و ملیسا، با وجود تلاشش برای جدی ماندن، دوباره لبخند زد.
برای اولین بار بعد از مدتها، ذهنش فقط درگیر حرفهای تلخ خانوادهاش نبود.
گاهی یک پیام کوتاه، یک عکس ساده و نگاه آرام پسری کمحرف، میتوانست روزش را کمی روشنتر کند.
وقتی گروه به انتهای مسیر جنگلی رسید، به محوطهای کوچک با نیمکتی چوبی و منظرهای زیبا از کوهها رسیدند.
ـ وای، اینجا عالیه! ـ هانا گوشیاش را بیرون آورد. ـ بیاید عکس بگیریم!
رینا و ایومی با خوشحالی کنارش ایستادند. سوتا هم رِن را کشید تا به آنها ملحق شود.
ملیسا کمی عقب ماند و مشغول مرتب کردن موهایش شد.
ایومی صدایش زد:
ـ ملیسا! تو هم بیا!
ملیسا به سمتشان رفت. درست وقتی همه آمادهی عکس گرفتن بودند، ایومی ناگهان گفت:
ـ صبر کنین! ملیسا و کایزن هم کنار هم بایستن.
ملیسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا ما؟
ـ چون تو و کایزن از همه عقبتر بودین!
سوتا لبخند زد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، کایزن نگاهی به او انداخت. سوتا فوراً دهانش را بست.
ملیسا کنار کایزن ایستاد. فاصلهشان کم بود، اما هنوز شانههایشان به هم نرسیده بود.
ایومی عکس را گرفت.
ـ تموم شد! حالا همه نگاه کنین.
ملیسا به صفحهی گوشی نگاه کرد. در عکس، همه لبخند میزدند؛ خودش هم لبخند کوچکی داشت و کایزن، برخلاف همیشه، مستقیم به دوربین نگاه نمیکرد.
او به ملیسا نگاه میکرد.
ملیسا چند لحظه به عکس خیره ماند.
ـ کایزن... تو به دوربین نگاه نکردی.
ـ متوجه نشدم.
سوتا از پشت سر گفت:
ـ آره، معلومه که متوجه نشدی!
ـ سوتا.
ـ باشه، ساکت شدم!
همه خندیدند و ملیسا هم نتوانست لبخندش را پنهان کند.
***
هنگام برگشتن به هتل، ایومی و هانا جلوتر رفتند تا دربارهی عکسها صحبت کنند. رینا هم برای خرید نوشیدنی همراهشان شد.
ملیسا کنار دستگاه فروش ایستاد و کیفش را گشت.
ـ نه... پول خردم رو جا گذاشتم.
کایزن که کنارش بود، یک بطری آب خرید و به سمتش گرفت.
ـ بگیر.
ـ ولی پولش...
ـ مهم نیست.
ملیسا بطری را گرفت، اما بعد از چند لحظه گفت:
ـ دفعهی بعد من برات میخرم.
کایزن نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ پس یادت بمونه.
ـ یادم میمونه.
وقتی به هتل رسیدند، ملیسا به اتاقش برگشت و روی تخت نشست. گوشیاش را بیرون آورد و عکس گروهی را که ایومی برایش فرستاده بود، باز کرد.
چند لحظه به عکس نگاه کرد و بعد آن را در پوشهی عکسهای موردعلاقهاش ذخیره کرد.
هنوز گوشی را کنار نگذاشته بود که پیامی از کایزن رسید.
«عکس رو دیدی؟»
ملیسا لبخند زد و جواب داد:
«آره. عکس قشنگیه.»
چند ثانیه بعد، پیام دیگری آمد.
«خوبه.»
ملیسا منتظر ماند، اما پیام دیگری نرسید.
بالاخره خودش نوشت:
«کایزن؟»
«چی؟»
«چرا توی عکس به من نگاه میکردی؟»
این بار پاسخ کمی دیرتر رسید.
«چون وقتی لبخند میزدی، متوجه شدم.»
ملیسا بیحرکت به صفحه خیره ماند.
بعد گوشی را روی بالش گذاشت و صورتش را در بالش پنهان کرد.
ایومی که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن او مکث کرد.
ـ ملیسا؟ حالت خوبه؟
ملیسا سرش را بلند کرد. گونههایش سرخ شده بود.
ـ آره... فقط یه پیام گرفتم.
ایومی به گوشی روی تخت نگاه کرد و لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ از همون کسی که اسمش با «ک» شروع میشه؟
ملیسا بالش کوچکی به طرفش پرت کرد.
ـ ایومی!
خندهی ایومی اتاق را پر کرد و ملیسا، با وجود تلاشش برای جدی ماندن، دوباره لبخند زد.
برای اولین بار بعد از مدتها، ذهنش فقط درگیر حرفهای تلخ خانوادهاش نبود.
گاهی یک پیام کوتاه، یک عکس ساده و نگاه آرام پسری کمحرف، میتوانست روزش را کمی روشنتر کند.
- ۸۲
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط