☆فرشته کوچولو من☆part 1
موضوع: دو پارتی از ران هایتانی
ویو ا/ت:
صدای برخورد قطرات باران به شیشه پنجره و بوی عطر غذا تمام خونه رو فرا گرفته بود.
طبق معمول بعد از یک روز کاری دیگه توی بیمارستان، داشتم شام رو آماده میکردم، همینطور که سرگرم بودم، یادم اومد لوسی هنوز بیرون...
سریع به سمت در رفتم و لوسی رو که خیس آب شده بود و مظلومانه میو میو می کرد دیدم...
ولی همین که خم شدم تا بغلش کنم و بیارمش داخل، شروع به برگشتن کرد، ولی نصف راه متوقف شد و باز میومیو کرد.
یعنی میخواست همراهش برم؟ اصلا چرا باید برم ؟
تمام این افکار رو کنار گذاشتم و چتر مشکی که گوشه در قرار داشت رو باز کردم و دنبال لوسی راه افتادم.
همینطور داشتم دنبالش می کردم که وارد ی کوچه تنگ و تاریک شد، بنظرم وارد اینجا شدن حماقت بود...ولی دل و به دریا زدم و با تردید دنبال لوسی به مسیر ادامه دادم...
اما چند دقیقه بعد با دیدن صحنه پیش روم خشکم زد...
ی مرد زخمی روی زمین افتاده بود و ی نفر اسلحه به دست بالای سرش وایساده بود.
هنوز هوشیار بود ولی تابلو بود که داره برای از بیهوش نشدن تمام تلاشش رو میکنه.
یعنی باید دخالت می کردم؟ اگه منم می کشت چی؟ ولی من دکترم قسم خوردم که به هر کسی که نیاز داشت کمک کنم، و الان اون مرد واقعا شرایط بدی داره.
چشمم به چوبی که کنارم روی زمین افتاده بود خورد، اون لحظه فکر واقعا احمقانه ای به ذهنم رسید ، و تصمیم گرفتم عملیش کنم، پس بدون درنگ چوب رو برداشتم و با تمام توان از پشت به سر مرد مسلح ضربه زدم، چیزی نگذشت که از حال رفت و همزمان با اون چوب هم از دست من ول شد...
بعد از اینکه از شوک کاری که کردم در اومدم سمت اون مردی که زخمی بود رفتم، کنارش زانو زدم و آروم سرش رو روی پام گذاشتم.... بخاطر بارون جفتمون خیس آب بودیم ، منم چتر رو موقع برداشتن چوب رها کرده بودم، تقریباً داشتم از سرما می لرزیدم.
با همون صدای لرزان گفتم:{ آ.. آقا...شما، خوبید..؟}
چیزی نگفت فقط سرش رو تکون داد، انگار حالش واقعا بد بود، با هزارتا بدبختی موفق شدم که بلندش کنم و تا خونه کشوندمش، تقریباً ۲ برابر من بود.
بعد از اینکه موفق شدم کمک کنم روی مبل دراز بکشه، سریع سمت جعبه کمک های اولی رفتم.
بعد از چند دقیقه موفق شدم پیداش کنم، وقتی برگشتم هنوز روی مبل بود، کنارش زانو زدم و شروع به بررسی کردم ، تا ببینم آسیب جدی دیده یا نه...
خوشبختانه فقط بخاطر کتک زیادی که خورده بود اینطور ضعیف شده بود و زخم عمیق یا جای گلوله ای روی بدنش نبود...
همینطور که سرگرم درمان زخم های سطحی و پانسمان بودم، با دردی که توی صداش پیدا بودگفت:{چ..چرا..ک..کمکم، کرد..ی}
ا/ت:{ اول بخاطر اینکه دکترم، دوم بخاطر اینکه منم ی انسانم}
این بار با کمی تعجب جوری که انگار کلمه عجیبی رو به زبون آورده باشم گفت:{انسان؟}
ا/ت{ آره خب...} برای اینکه جو رو عوض کنم ادامه دادم:{ قطعا ی گربه نیستم که نجاتت داده}
پوزخندی زد که سعی در پنهان دردش داشت و گفت:{گربه؟...یا شایدم فرشته..}
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم به بوی غذا به خودم اومدم و سریع رفتم سمت آشپزخونه....
زمزمه وار گفت:{ فرشته من...}
انگار چیزی زمزمه کرد پس پرسیدم: { چیزی گفتید!}
فقط سرش رو به نشانه نه تکان داد...
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
ویو ا/ت:
صدای برخورد قطرات باران به شیشه پنجره و بوی عطر غذا تمام خونه رو فرا گرفته بود.
طبق معمول بعد از یک روز کاری دیگه توی بیمارستان، داشتم شام رو آماده میکردم، همینطور که سرگرم بودم، یادم اومد لوسی هنوز بیرون...
سریع به سمت در رفتم و لوسی رو که خیس آب شده بود و مظلومانه میو میو می کرد دیدم...
ولی همین که خم شدم تا بغلش کنم و بیارمش داخل، شروع به برگشتن کرد، ولی نصف راه متوقف شد و باز میومیو کرد.
یعنی میخواست همراهش برم؟ اصلا چرا باید برم ؟
تمام این افکار رو کنار گذاشتم و چتر مشکی که گوشه در قرار داشت رو باز کردم و دنبال لوسی راه افتادم.
همینطور داشتم دنبالش می کردم که وارد ی کوچه تنگ و تاریک شد، بنظرم وارد اینجا شدن حماقت بود...ولی دل و به دریا زدم و با تردید دنبال لوسی به مسیر ادامه دادم...
اما چند دقیقه بعد با دیدن صحنه پیش روم خشکم زد...
ی مرد زخمی روی زمین افتاده بود و ی نفر اسلحه به دست بالای سرش وایساده بود.
هنوز هوشیار بود ولی تابلو بود که داره برای از بیهوش نشدن تمام تلاشش رو میکنه.
یعنی باید دخالت می کردم؟ اگه منم می کشت چی؟ ولی من دکترم قسم خوردم که به هر کسی که نیاز داشت کمک کنم، و الان اون مرد واقعا شرایط بدی داره.
چشمم به چوبی که کنارم روی زمین افتاده بود خورد، اون لحظه فکر واقعا احمقانه ای به ذهنم رسید ، و تصمیم گرفتم عملیش کنم، پس بدون درنگ چوب رو برداشتم و با تمام توان از پشت به سر مرد مسلح ضربه زدم، چیزی نگذشت که از حال رفت و همزمان با اون چوب هم از دست من ول شد...
بعد از اینکه از شوک کاری که کردم در اومدم سمت اون مردی که زخمی بود رفتم، کنارش زانو زدم و آروم سرش رو روی پام گذاشتم.... بخاطر بارون جفتمون خیس آب بودیم ، منم چتر رو موقع برداشتن چوب رها کرده بودم، تقریباً داشتم از سرما می لرزیدم.
با همون صدای لرزان گفتم:{ آ.. آقا...شما، خوبید..؟}
چیزی نگفت فقط سرش رو تکون داد، انگار حالش واقعا بد بود، با هزارتا بدبختی موفق شدم که بلندش کنم و تا خونه کشوندمش، تقریباً ۲ برابر من بود.
بعد از اینکه موفق شدم کمک کنم روی مبل دراز بکشه، سریع سمت جعبه کمک های اولی رفتم.
بعد از چند دقیقه موفق شدم پیداش کنم، وقتی برگشتم هنوز روی مبل بود، کنارش زانو زدم و شروع به بررسی کردم ، تا ببینم آسیب جدی دیده یا نه...
خوشبختانه فقط بخاطر کتک زیادی که خورده بود اینطور ضعیف شده بود و زخم عمیق یا جای گلوله ای روی بدنش نبود...
همینطور که سرگرم درمان زخم های سطحی و پانسمان بودم، با دردی که توی صداش پیدا بودگفت:{چ..چرا..ک..کمکم، کرد..ی}
ا/ت:{ اول بخاطر اینکه دکترم، دوم بخاطر اینکه منم ی انسانم}
این بار با کمی تعجب جوری که انگار کلمه عجیبی رو به زبون آورده باشم گفت:{انسان؟}
ا/ت{ آره خب...} برای اینکه جو رو عوض کنم ادامه دادم:{ قطعا ی گربه نیستم که نجاتت داده}
پوزخندی زد که سعی در پنهان دردش داشت و گفت:{گربه؟...یا شایدم فرشته..}
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم به بوی غذا به خودم اومدم و سریع رفتم سمت آشپزخونه....
زمزمه وار گفت:{ فرشته من...}
انگار چیزی زمزمه کرد پس پرسیدم: { چیزی گفتید!}
فقط سرش رو به نشانه نه تکان داد...
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۱.۹k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط